سلام .پست این دفعه من یک مقدار طولانیه از عزیزانی که وقت میذارن و میخونن و با نظراتشون خوشحالم میکنن متشکرم و اگه هم حوصله خوندن ندارین اشکالی نداره. من احتمالا تا آخر امتحاناتم نمیتونم به روز کنم بنابراین وقت کافی دارین که همشو بخونید!در ابتدا جملاتی از کتاب جوناتان را نوشتم که اگه بخونید معنی داستان و هدف نویسنده براتون روشن میشه و بعد از اون هم برداشتهای شخصی خودم از داستان را نوشتم .با تشکر از همه . پس بهشت این است!جوناتان لیوینگستون وقتی که پریدن در ارتفاع های بالا و با سرعتهای بالا را فرا میگیرد به جهانی دیگر وارد میشود جایی که بهشت میپنداردش.ابرها از هم گشوده شدند و همراهانش صدا زدند،خوش آمدی جوناتان!دیدگاه های نو ،افکار تازه و پرسش های نو،"چرا تعداد مرغان کم است؟بهشت باید پر از فوج های مرغان باشد!چرا یکباره اینقدر خسته شده ام؟مرغان نباید در بهشت اینگونه خسته و خواب آلود باشند"خاطره های زندگی اش در زمین داشت محو میشد.برای مدتی طولانی جوناتان دنیایی را که از آن آمده بو فراموش کرد.مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم از شادی پرواز زیست میکردند، و از بال هایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن  استفاده میکردند.در یک سحر گاه هنگامی که با مربی خود تنها بود گذشته را به خاطر آورد.سالیوان آن ها کجا هستند؟چرا تعداد بیشتری از ما اینجا نیست؟سالیوان سری تکان داد و ادامه داد:تنها پاسخی که می شناسم جوناتان،این است که در میان یک میلیون پرنده یکی مثل تو پیدا میشود.بیشتر ماها به کندی راه را پیموده ایم.ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه به آن سفر کرده ایم.فراموش کرده ایم از کجا آمده ایم.اهمیتی ندادیم که به کجاخواهیم رفت.فکر میکنی پیش از اینکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ،خوردن و جنگیدن یا قدرت یافتن هدف والاتری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟یک هزار زندگی؟ده هزار زندگی؟ و آنگاه یکصد هزار زندگی دیگر تا اینکه فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به آن کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم.البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب میکنیم.اگر چیزی نیاموزیم جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود.همان محدودیت های مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد.جان،اما تو یکباره آنقدر آموخته ای که نیازی نداری هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی...خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟به کجا می رویم؟آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟خیر جوناتان ،چنین مکانی وجود ندارد.بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست.بهشت یعنی کامل شدن. در وقت دیگری جوناتان میگفت:همه ی بدن شما از نوک پر یک بال تا نوک بال دیگر چیزی بیش ازتصور شما درباره ی شکلی که قادر به دیدنش هستید نیست.قید و بند اندشه تان و نیز قید و بند بدن تان رابشکنید.                                 *************************************گمان میکنم با مطالعه بخش فوق تصویری از آنچه که نظریه آیده الیسم ارائه میدهد درذهن تان تشکیل شده باشد.در ابتدا بگویم که کلمه آیده الیسم آنگونه که در فارسی معنی میشود از ریشه ایده آل به معنی خواستن هر چیز در نهایت کمالش نیست..آیده الیسم از کلمه idea به معنی ایده و اندیشه می آید.اصل کلی در این نظریه بر این است که تمامی آنچه که ما از جهان پیرامونمان میشناسیم ،تمامی آنچه که حس میکنیم و بر ما نمود پیدا میکند ،ساخته و پرداخته ذهن ماست.آیده الیست ها عقیده دارند با غلبه بر قید و بند های ذهن هر کاری امکان پذیر است.آنها عقیده دارند چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد وهر آنچه در زندگی برایمان اتفاق میافتد در ذهن ما اتفاق میافتد.تا مسیر تکامل را بپیماییم .تا به معنی کمال برسیم.و در این میان هزارن هزار زندگی خواهیم کرد.تناسخ؟!نه گمان نکنم این عقیده با عقیده کلاسیک تناسخ یکی باشد.(تمام آنچه که اینجا مینویسم برداشت های شخصی من است که ممکن است یکسره بر خطا باشد .اگر عزیزان اطلاعات بیشتری دارند و یا اشتباهی در تصورات من هست خوشحال میشوم آگاهم کنید).در تناسخ عقیده بر این است که روح در طی زندگی های مختلف مرارت تحمل میکند تا پاک شود و به مرحله پیوند با خالق برسد.و در طی تمام زندگی هایی که دارد هدف رنج کشیدن است .اما آیده الیسم میگوید که فراگیری وابسته به شخص است ما می آییم تا یاد بگیریم و از طرفی در این نظریه عقیده بر این است که ما همگی جلوه های یک ذهن واحد هستیم پاره های حقیقتی واحد.که شاید این همان روایت سی مرغ و سیمرغ باشد که احتمالا همگی شنیده اید.ریچاردباخ نویسنده معروف داستان جوناتان از طرفداران پر و پا قرص این عقیده به شمار می آید.آیده الیست ها ادعا میکنند که دارای قدرتهای فوق طبیعی هستند و این قدرتها را از آنجا ناشی مشود که میتوانند بر درکشان بر این جهان غلبه کنند و دنیای ذهن را نوعی دیگر بسازند.و اما دنیای ذهن دنیای رهایی از ماده است.رهایی از تعلقات مادی .پرواز.پریدن در هوایی آزاد و دیدن افق های دوردست و عشق ورزیدن....مربی جوناتان در جایی به او میگوید جوناتان تنها بر اساس عشق عمل کن!و معنی عشق چقدر عظیم تر و فراتر از باورهای بچه گانه ماست.ای کاش که در پایان هر روز فقط ده دقیقه به آنچه که هستیم فکر کنیم.به انچه که انجام داده ایم.آیا تنهابرای به دست آوردن لقمه ای نان جنگیده ایم یا به پرواز هم فکر میکنیم؟؟