برای بچه دلتنگی که نگاهش یه جایی تو گذشته پشت پنجره به بازی بچه ها خیره مونده....

 

 

او اولین دوستم بود.یادم نیست که چطور شروع شد فقط یادم هست که با هم دوست شدیم.

من تنها بودم در مدرسه دوستی نداشتم .او هم محلی مان بود و اولین دوست.

گمان نکنید در حال خواندن داستان یک دوستی عمیق و همیشه ماندگار هستید،البته ای کاش که اینطور بود اما او نامهربان بود.بچه بی رحمی بود.مانده ام بعد اینهمه سال به چه هیولایی تبدیل شده است!(لابد یکی از همین ها که هر روز میبینم!)

من همیشه ساده و صمیمی،او همیشه خودخواه و زرنگ.

او عاشق بازی قهر و آشتی بود ،من معنای قهر را نمیدانستم.مگر میشود به یک دوست گفت با من حرف نزن؟؟آخر به چه بهانه کودکانه ای میتوان به یک دوست گفت قهر قهر تا روز قیامت؟؟؟(ظاهرا بسیاری از کودکان به این بازی علاقه مند هستند..آه!من همیشه یک وصله ناجور دلتنگ بودم)

او همیشه قهر بود.لذت کودکانه اش در لبخند زدن به منت کشی دوستان بود!!!

من همیشه دلواپس خاطره هایی بودم که بعد از گذر سالیان به شانه ام سنگینی خواهد کرد.

او همیشه شاد و من همیشه دلتنگ.

من همه هراسم این بود که او از محلمان برود و ما تا قیامت قهر بمانیم.من تلاش کردم به او کمی بزرگ شدن بیاموزم تا شاید طلسم ابدی قهر بشکند اما نشد.

 

من پشت پنجره دلتنگ،او آن بیرون خرسند.

او رفت و ما قهر ماندیم.تا قیامت..........

 

 

گریه نکن بچه دلتنگ.آینده آبستن دلتنگی های هولناک تریست بگذار آنها که حتی در کودکی هم روحشان تاریک است بروند تا قیامت حتی پشت سرشان را نگاه نکنند.

گریه نکن بچه دلتنگ تو اگرچه یک وصله ناجور همیشه دلتنگی اما بدان هر گاه آسمان میبارد فرشته ات همراه دلتنگی تو میگرید.

 

پ.ن.در مورد پست قبلی بگم که من عشق کامپیتور دارم شدید اون متن را یک روز که از شدت سرما و دلتنگی مغزم کار نمیکرد نوشتم..مشکل من سرما و کامپیتور ها نیستند..مشکل من....