با سلام..این بار برای ضد حال زدن به همه اونهایی که خوندن داستانهای علمی را بچه گانه میدونن میخوام کلی از آسیموف بگم!!(شوخی کردم ولی جدا از همه عزیزان خواهشمندم اگه به نظرشون مطلب بی ارزش یا بچه گانه یا احمقانه است وقت خودشون و من را با کامنت گذاشتن هدر ندن).و در ضمن باز هم از عزیزانی که میخونن و برام ارزش قائل هستن متشکرم. در مورد زندگی آسیموف و سوابقش چیزی نمیگم چون توی نت مطلب در موردش زیاد هست.من میخوام در مورد دیدگاه ها و عقایدش که نظر منو توی داستناهاش جلب کرده صحبت کنم. آسیموف کتابها ،مقالات،و داستانهای زیادی نوشته است.ولی معروفترین و محبوبترین آثار آسیموف مجوعه داستانهای بلندی هستند که در مورد امپراطوری عظیم کهکشانی نوشته و بهترین های  این داستانها چندگانه بنیاد است.خود داستانها موضوعات مختلفی دارند اما به طور خلاصه می توان گفت که آسیموف در این داستانها آینده ای دوردست را تصویر کرده ،زمانی که بشر کل کهکشان را مسکونی کرده و امپراطوری کهکشانی عظیمی را بینان گذاری کرده ولی هیچ امپراطوری در تاریخ بشر عمر ابدی نداشته و امپراطوری کهکشانی نیز سرانجام رو به فنا و نابودی میرود و سرانجام کاتریلیونها انسان که روی تمام کرات کهکشان زندگی میکنند به جنگ و خونریزی ابدی و نابودی میراث علمی فرهنگی انسانها ختم میشود.اما چاره چیست؟آیا نژاد بشر محکوم است که تا ابد با هم نوعانش بجنگد و هرگز هیچ آرامشی دوام نخواهد داشت؟خوب به عقیده بسیاری از فلاسفه واقعا همین طور است،اما هستند کسانی نیز که به مدینه فاضله و آرمان شهر معتقد هستند.آسیموف نیز به نوعی به آرمان شهر وسرانجام نیک برای بشریت اعتقاد داشته اما به نوعی غیر عرفانی، چون از آثارش اینطور بر می آید که به خدا و زندگی جاودانه پس از مرگ اعتقاد نداشته است.(یک برداشت شخصی اما احتمالا صحیح چون شخصیت هایم معروف کتابهاش همگی بی  اعتقاد هستند.) آسیموف در سری داستانهای بنیاد به دنبال راهکاری است تا بشریت را از جنگ و هرج مرج ابدی نجات دهد.زمین به عنوان سر منشا بشریت در تمام این داستانها افسانه ای فراموش شده است که باور به آن نیز خرافات تلقی می شود.ظاهر آسیموف به نوعی از زمین بیزار بوده شاید نه از خود سیاره زمین بلکه از تمام بی عدالتی ها و سیاهی های موجود بر آن وبه همین دلیل است که اعتقادراسخی در فراموش کردن زمین دارد.انسانهای داستانهای آسیموف هرگز افسانه جهان مبدا را باور ندارند!شاید که ننگشان میاد اجدادشان روزی روی زمین به وجود آمده اند. معروفترین شخصیتی که آسیموف خلق کرده روبوتی است به نام دانیل.روبوتهای داستانهای آسیموف از نظر قدرت تصمیم گیری و منطق بسیار قوی تر از انسان ها هستند و در عین حال موجوداتی خیر خواه هستند که قدرت تمرد و سرکشی ندارند زیرا برنامه نویسی مغر آنها به گونه ای است که این قدرت را از آنها میگیرد.آسیموف آینده کهکشان را به دانیل می سپارد تا او بار کهکشان را به دوش بکشد و آنرا به سرمنزل مقصود هدایت کند!زیرا ظاهرا انسان هرگز موفق نخواهد شد.انسانها در برهه ای کوتاه از زمان از روبوتها استفاده میکنند و سپس آنها نیز به افسانه هامی پیوندند.اما دانیل همچنان رسالتش را به دوش میکشد تا بشریت را نجات دهد.و سرانجام با تحقق گایا این امر ممکن میشود.گایا نیز به طور ذاتی مانند روبوتها ملزم به رعایت قوانینی است که تخطی ازآن برایش ممکن نیست و مهم ترین این قوانین این است که گایا نباید به زندگی آسیب برساند.!ساده ترین و مهم ترین قانون. به عقیده من دانیل در داستانهای آسیموف آن چیزی  است که جای خالیش را همه آنها که فکر می کنند حس کرده اند.ناجی!خود آسیموف جایی در داستان سرآغاز بنیاد کهکشانی به این مسئله اشاره میکند و اعتقاد به روبوت فناناپذیر را همان اعتقاد دیرینه به ناجی مینامد.با این تفاوت که در این داستانها ناجی حقیقتا وجود دارد.ناجی ساخته شده به دست خود بشر که کلید رهایی اوست.به هر حال گایا آینده روشنی است .کهکشان –شهر گایا نمیتواند به زندگی آسیب برساند.همان طور که دست چپ ما نمیتواند دست راست را پاره پاره کند گایا نیز نمی تواند اجزای خود را بدرد.و این گایا در داستانهای آسیموف اگرچه اساسش همان باور عرفانی قدیمی است اما چندان رنگ و بوی عرفانی ندارد.ظاهر آگاهی از دید آسیموف همان روح بشری بوده است.در گایای آسیموف تمام موجودات در آگاهی گایا سهمی هستند و پس از مرگ نیز باز جزیی از گایا هستند که سطح آگاهی اش پایین آمده و بین اجزای دیگر تقسیم شده اما هرگز نابود نشده است. پ.ن .این مطلب را نقد در نظر نگیرید نوعی برداشت شخصی است.