خب البته قبول دارم شاخ غول را نشکستم و خیلی‌ها هر هفته به این قله‌ی حقیر صعود می‌کنند، اما به هرحال برای من بار اول بود و اگرچه خیلی خیلی سختی کشیدم و کاملن متقاعد شدم که فراتر از توانم بود، اما به هر حال الان سرشار از حسِ خوبِ موفقیت هستم.

و در ضمن چون مثل آزینوکه، ترکیه نمی‌رم که سفرنامه‌ی ترکیه بنویسم،‌ مجبورم سفرنامه‌ی صعود به قله‌ی توچال بنویسم.

پس چنین باد!

ساعت چهار عصر از میدان تجریش حرکت آغاز کردیم!

در میدان دربند یک خانومی آش خانگی می‌پخت و یک عالمه آدم خسته و کوفته داشتند از ارتفاعات بازمی‌گشتند و ما تازه در حال صعود بودیم. فکر کردم چه روزها که همین موقع من هم در حال پایین آمدن نبودم.

باری به هر جهت شروع کردیم به بالا رفتن. اصرار کافه‌دارها در ساعات عصر خیلی بیشتر و شدیدتر از صبح‌ بود.

عجله داشتیم که هر طور شده قبل از ساعتِ ده به پناهگاه شیرپلا برسیم، بنابراین، اگرچه بارها و بارها این مسیر را رفته بودم، اما این بار برایم سخت‌تر بود، تلاش می‌کردم سریع‌تر حرکت کنم و استرس به موقع نرسیدن هم بود.

ساعت حدود شش و نیم از مقر هلال‌احمر بالاتر رفته بودیم و در قسمتِ سنگیِ راه بودیم. نگران بودم که نکند توی تاریکی شب از آن بخشِ سنگی صعود کردن مشکل باشد، اماحقیقتا نبود.

یک چیزی می‌دانستند قدیمی ها که از سفر در نور ستاره و ماه‌تاب نوشته‌اند. البته ماهی در کار نبود، ولی ستاره چرا. هرچند آسمان به آن پُر ستاره‌گی نبود که می‌گویند آسمان شهرستان‌ها هست، اما آن قدری ستاره بود که من هیچ‌وقت توی خود شهر ندیده بودم. ستاره‌های بزرگ و درخشان.

این هم منظره‌ی شهر از آن بالا:

 

تهران در شب

 

ساعت هشت رسیدیم پایینِ پناهگاه شیرپلا و خدا را شکر که هنوز دو ساعت تا بسته شدنِ پناهگاه زمان بود.

در زمانی دیگر، آن پایین پناهگاه چنین رنگ و رویی می‌داشت:

پایین شیرپلا

 

ساعتِ هشت و نیم شب، پناهگاه شیرپلا زنده بود و شلوغ و پرهیاهو. سالن عمومی تقریبن پُر پُر بود و منتظر شدیم تا یک گروه قدری جمع و جور شود تا ما یک نیمکت پیدا کنیم. از دیدنِ آن‌همه آدم، توی تاریکیِ شب و آن بالا تویِ دلِ کوهستان خوشحال شدم. توی راه خیلی احساس تنهایی داشتم و نگران بودم مبادا پناهگاه سوت و کور باشد. اما وقتی آن‌همه آدم دیدم، خیالم راحت شد.

اما به هر حال ما آن بالا تنهای تنها بودیم. چند نفر انسانِ تنها،‌توی قلبِ کوهستان. فکرش را بکنید اگر بلایی از آسمان نازل می‌شد و تهران را از صحنه‌ی هستی پاک می‌کرد، ما آن بالا توی دلِ کوهستان تنهای تنها می‌شدیم.

اما چراغ‌های اطمینان‌بخشِ شهر می‌گفتند:«خیالتان راحت، من این‌جا هستم، نزدیکِ شما.»

 

ساعتِ ده شب، توی خوابگاهِ خانم‌ها توی دفتر یادداشتم نوشتم: «همه چیز خوب است، من خوبم، اتاق گرم است و فقط جای تو خالی است.»

دروغ گفتم، جای کسی خالی نبود!

روی طبقه‌ی دوم یک تخت دراز کشیدم، درست کنار پنجره و رو به سوی نورهای شهر.

بازتابِ تصویرِ خودم را روی نورهای شهر می‌بینید که هم گریزی ازش نبود و هم به نظرم خیلی جالب شد! بابتِ کیفیتِ پایین عکس باید ببخشید که دوربینم بیشتر از این یاری نمی‌کند.

 

من در شیشه!

من آن شب شاهد بودم، شاهد بودم که تهران تا خودِ صبح نخوابید. من دیدم که شهرِ پیر و زشت و کثیف‌مان تا خود صبح، پلک روی هم نگذاشت.

همیشه آرزو داشتم یک همچون جایی تک و تنها دراز بکشم و موزیک گوش کنم، اگرچه اتاق نسبتن پر بود، ولی خوشبختانه خیلی زود چراغ را خاموش کردند و خوابیدند و من هم اول کلی موزیک گوش کردم و بعد رادیو.

همیشه‌ی همیشه فکر می‌کردم رادیو گوش کردن توی تاریکیِ شب باید خیلی حس خوبی داشته باشد.

و داشت!

تا صبح نتوانستم بخوابم، شاید یک ساعتی خوابیده باشم، تمام زمان را بین خواب و بیداری معلق بودم و دائم شهر را نگاه می‌کردم که ببینم از نورش کم می‌شود یا خیر.

فکر نکنم شده باشد.

صبح ساعتِ شش و نیم به راه افتادیم.

تا پناهگاه سیاه‌سنگ هر طوری بود رفتم، اما بعد از آن توانم به کل تمام شد. هرچند به برگشتن فکر نکردم، ولی بعد از آن هر قدم، برایم مرگی بود دردناک!

دامنه‌های پرشیب، یکی پس از دیگری، همچون دانه‌های زنجیر ردیف شده بودند، نوک هر کدام، پایه‌ی دیگری بود. انگار که تا ابد ادامه داشته باشند. همچون آینه‌های تودرتو. داشتم به یک ایده‌ی داستانی فکر می‌کردم، به کسی که تا ابد محکوم به صعود از رشته‌کوه‌هایی بی‌پایان است. تا ابدِ ابد.

ذهنم داشت هذیان می‌گفت. سرم گیج می‌رفت، قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌کرد و رسمن و عملن کم آورده بودم!

زنجیره‌ی بی‌پایان دامنه‌های پرشیب، کمر به قتل من بسته بودند...

احساس خشم و حقارت می‌کردم! این همه آدم داشتند راحت بالا می‌رفتند، زن، مرد، پیر، جوان...ولی من کم آورده بودم.

باز داشتم توی دلم زمین و زمان را لعنت می‌کردم که چرا باید این طور باشد. من این همه سال ورزش کردم و حالا دلم فقط به همین کوه آمدن خوش است، اما توانِ همان را هم ندارم...

به هرحال تلاش کردم خیلی روی اعصابِ همراهان نروم. به هر مرگی بود خودم را رساندم به قله!

این هم عکسِ داخلِ جان‌پناهِ‌روی قله‌ی توچال:(عکس بغل دستی‌ها حذف شده، چون دلم می‌خواست فقط عکسِ خودم را بگذارم!، سوال نفرمایید!)

 

 

من مقابلِ جان‌پناهِ قله‌ی توچال:

 

 

لینک به آلبوم.

از آن‌جا که این وب‌شاتسِ احمق هنوز نفهمیده از قافله بسیار عقب است، برای دیدنِ تصاور با سایز اصلی باید عضوِ وب‌شاتس باشید.