مهم نیست رویایی که برای ادامه‌ی زندگی‌ات انتخاب می‌کنی چی باشه، مهم اینه که کارکرد رویا اصولن نرسیدن است.

منتها باید آن قدری زرنگ و فرزانه باشی، که حداقل سه چهار سال به امید یک رویا خودت را توی راه‌های سنگلاخِ زندگی و زیر آوار مصیبت بکشی و شب‌ها قبلِ خوابیدن به رویات لبخند بزنی و به امیدِ رسیدن به آن رویا به خواب بروی.

اگر آن قدر ابله باشی که خیلی زود به این نتیجه برسی که رویات هرگز محقق نمی‌شود، خُب باید شب‌ها تلخ و غمگین و با چشمانی پر از اشک بخوابی و هر چه این در آن در بزنی و پستوهای ذهنت را زیر و رو کنی چیزی برای تسکین خودت پیدا نکنی.

آخر آدمیزاد به رویاهاش زنده است، مگر غیر از این است؟

 

خلاصه این که بودن یا نبودن، مسئله اصلا و ابدا این نیست.

چگونه بودن، یا چگونه نبودن، تمام مسئله این است.

برای مثال ببینید که «نبودنِ» صادق هدایت چه شگرف  و تاثیر گذار است! هنوز که هنوز «نیست» ‌و هنوز که هنوز «نبودن»‌اش تاثیر گذار است. آن‌وقتِ «بودنِ» من را ببینید که از تصویر خودم توی آینه متنفرم.

 

دو سال طول کشید. رهاشدنِ از رویای یک عشقِ محال. دو سالِ تمام طول کشید. حالا دلم می‌خواد دوباره عاشق باشم!

من سهم خودم در عشق ورزیدن به «نامردها» و «نالایق‌ها» را ادا کرده‌ام. می‌دانم اندازه‌ی ناصری بالای صلیبش درد نکشیدم، ولی به هرحال سهم خودم را در عشق ورزیدن به آدم‌هایی که «کور‌عشقی» دارند، را ادا کرده‌ام.

حالا دلم می‌خواد عاشق «مردی» باشم که «مرد» باشد.

در آوار خونینِ گرگ و میش، دیگر گونه مردی آنک...

 

پ.ن.1 دوست دارم بنویسم، نه مقاله و نوشته‌ی خشک و خالی، دوست دارم یک مطلب خوب بنویسم که خودم بعد از خواندنش کیف کنم.

پ.ن.2. فیلکر فیل.تره، پیکاسا فیل.تره، وب‌شاتس فیل.تره...باید رید توی این مملکت.

شرمنده‌ی روی رفقا!

 

پ.ن.3 الان سی و پنج دقیقه است که دارم تلاش می‌کنم یک عکس رو توی یکی از این گوه دونی ها آپلود کنم، اما نمی‌شه که نمی‌شه! وب‌شاتس که یک ربع روش فکر می‌کنه، آخر سر ارور می‌ده، گیگاایمیج که اصلن باز نمی‌شه، اون دو تای دیگه هم که به کل مرخص هستند، این که می‌گن قسمت نیست، دقیقن همینو می‌گن، من الان شیرفهم شدم.  اصولن خدا و بر و بچ فقط تو کار انگولک کردنِ همین جور چیزان انگار. خلاصه که نخواستیم آقا! نخواستیم!

سگ برینه تو این مملکت، اگه هم چیزی زیاد آورد برینه تو وب شاتس.