چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ «خدای درد» که ترجمه‌ی مقدمه‌ای از داستانی به همین نام و نوشته‌ی «هارلن  الیسون» بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)

حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمه‌ی داستان از خودم است:

 

اشک‌ریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک‌ میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادی‌اش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مال‌التجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچ‌کدام...
و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.


چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بی‌زمان / بی‌مکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم می‌راند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفه‌ی ابدی‌ تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بی‌تعقل‌ترین واکنش‌های تک‌سلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پرده‌ی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچار‌گی را در بسته‌بندی‌هایی چنان پیچیده تقسیم می‌کرد که زبان از بیانشان قاصر است.
او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشت‌های روح‌خراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظه‌ی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره می‌ساختند.
ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس —تنهای تنها در اتاقکش— ترنته بدون نگرانی و بدون لحظه‌ای درنگ به کارش مشغول بود.


ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بوده‌اند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بسته‌های اندازه‌گیری و تنظیم‌شده‌ی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمی‌شد، فقط باید تمام حواسش را به کارش می‌داد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی می‌کرد.
از خیلی قبل شروع شده بود، —و او هیچ تصوری از زمان نداشت— از هنگامی که تنها تاریخ نشان شده‌ی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تک‌یاخته از آمیب فراوان‌تر می‌شد. نگرانی طی قرن‌ها درونش رشد کرده بود، همانند لایه‌های بی‌پایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.
حالا اکنون بود.


با وجود درد عجیب در شبکه‌ی عصبی‌اش، در شبکه‌ی عصبی مرکزی‌اش، با وجود تیره‌شدن رو به فزونی کره‌ی چشمانش، با وجود افکار دیوانه‌واری که در قسمت پیشین سه‌گانه‌ی مغزش غلیان می‌کردند، افکاری که می‌دانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام این‌ها ترنته وظایف اکنونش را درست همان‌طوری که از او انتظار می‌رفت، انجام می‌داد.


عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیاره‌ای رده سوم در خوشه‌ی حلزون بخشید، رنجی تاب‌آوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوق‌‌العاده برای بچه‌عنکبوت‌های بی‌والد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجه‌ای بی‌پایان برای نژاد بی‌گناهی از بومیان لال سیاره‌ی بایر بی‌نام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ می‌چرخید.
و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.


چیزی که امکان‌پذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمی‌توانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بی‌روح، بی‌احساس و تنظیم‌شده‌ای که ایتاث خدای درد می‌نامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ نگرانی. او اهمیت می‌داد. پس از قرن‌های متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمی‌شد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمی‌توانست کارهایی که می‌کرد را تحمل کند.


تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنی‌اش نیز فراوان بود. سر کشیده‌اش از درد می‌تپید و کره‌ی چشمانش تیره‌تر می‌شد، هر دهه کمی بیشتر. شکاف‌های درونی‌ به هم پیوسته‌ی عثنی‌عشری‌اش که برای ادامه‌ی کار طبیعی‌ سیستم غدد ترشحی درون‌ریزش ضروری بودند، شروع کرده‌ بود به بد کار کردن، به پت‌پت‌های موتور یک ماشین قدیمی می‌مانست. ضربات دم مارمولک‌سانش ضعیف‌شده بودند که نشان از ضعف واکنش‌هایش داشت. ترنته —که همیشه نمونه‌ای خوش‌قیافه از نژادش محسوب می‌شد— آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقت‌انگیز می‌شد.


و او پریشانی را بر موجودی زره‌پوش و پرنده با مغزی به اندازه‌ی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیاره‌ی تاریکی در لبه‌ی کول‌سک [۱۲] زندگی می‌کرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقی‌مانده‌ی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرن‌ها قبل فراگرفته بودند از بدن‌هاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچاره‌گی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیله‌گر و فاحشه‌خانه‌ای پر از فاحشه‌های گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیاره‌ی رده‌ پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.


آن‌جا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین می‌رفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز می‌دهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بی‌رحم چیست که به من چنگ می‌اندازد، اشکم را درمی‌آورد، افکارم را ویران می‌کند، و هر خواسته‌ام را رنگ سیاه می‌زند. آیا دارم دیوانه می‌شوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناخته‌ایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بوده‌ام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بوده‌ام؟ اگر خدایی قوی‌تر از این که من هستم، یا خدایی قوی‌تر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه می‌کردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در این‌جا هستم و کاری را که باید می‌کنم، تمام تلاشم می‌کنم.
و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید بدانم...

 

ادامه دارد


کل داستان را بخوانید