دیروز کاملن تصادفی یکی از داستان‌های «هارلن الیسون» به اسم «خدای درد» رو برای ترجمه انتخاب کردم و ببینید توی مقدمه‌اش چی نوشته:


اواخر مارس 1965، به اجبار به بیست و پنج هزار نفرِ دیگر ملحق شدم که از تمام گوشه و کنار ایالات متحده برای رژه آمده بودند، رژه در جایی که زمانی استحکاماتِ تعصب بود، در جایی که پارلمانِ ویرانی بود، مونتگومری، آلاباما(اگرچه  حالا دیگر بوستون جنوبی این عناوین را بی چون و چرا از آن خود ساخته، با این حال هنوز هم مونتگومری فضای گُل و بلبلیِ عقلانیتِ نژادی نیست.)


من بخشی از یک سیل انسانی بودم که «رژه‌ی آزادی» نامیده می‌شد و داشت تلاش می‌کرد به فرماندار جرج والاس بگوید که آلاباما یک جزیره نیست، که بخشی از دنیای متمدن است، که اگرچه ما از نیویورک و کالیفرنیا و ایلینویز و داکوتای جنوبی می‌آیم، اما «آشوب‌گران خارجی» نیستیم و همه‌ی ما یک چیز مشترک داریم و آن «آمریکایی» بودن است و به دنبال احترام و حقوق مدنی برای مردمی هستیم که طی دو قرن گذشته به طرز شرم‌آوری سرکوب شده‌اند و مورد بدرفتاری قرار گرفته‌اند. یک راه‌پیمایی در کشور کورها بود. درباره‌ی آن جایی دیگر به تفصیل نوشته‌ام.

اما آن ماجرا مال ده سال پیش بود و دیروز مادر شصت و پنج ساله‌ی یکی از دوستانم را دو دختر سیاه‌پوست توی روز روشن کتک زدند و جیبش را زدند. حالا ده سال گذشته و دختری که زمانی خیلی دوستش داشتم توی صندلیِ عقب ماشین خودش، در یک محوطه‌ی خالی پشتِ یک محوطه‌ی بازی بولینگ،در حالی که با چاقو تهدید شده بود به طور مکرر مورد تجاوز قرار گرفت، توسط یک سیاه‌پوست که هفت ساعت او را به آن حال نگاه‌داشته بود. حالا ده سال گذشته و مارتین لوتر کینگ مرده و سوپرفلای زنده است و من چه چیزی دارم تا به دوریس پیتکین باک  بگویم که ریچارد عزیزش را در خیابان‌های واشینگتن دی سی از دست داد؟ یک مشت سیاه‌پوستِ قاتل تصمیم گرفتند مردی هشتاد ساله را به خاطر پول نقدی که ممکن بود به همراه داشته باشد، به قصد مرگ کتک بزنند.

آیا می‌توانم به آن دوستم بگویم که : «وقتی لجن‌های می‌سی‌سی‌پی را برای پیدا کردنِ جسدهای کارگران حقوق مدنی، چینی ، شورنر  و گودمن  زیر و رو می‌کردند، جسد شانزده مرد سیاه‌پوست را بیرون کشیدند که بی سر و صدا به قتل رسیده بودند و توی لجن روی هم انباشه شده بودند و هیچ‌کس کوچک‌ترین اهمیتی نداد و روزنامه‌ها حتا یک یادداشت درست و حسابی هم ننوشتند، بگویم در جنوب این راه و روشِ منطقیِ برخورد با یک «سیاه‌پوست مغرور» است؟ این را بگویم و بعد خیالم راحت باشد که یک چیزِ منطقی گفتم؟»

به آن دختری که دوستش داشتم بگویم: «هر وقت یک پیش‌خدمت یا مستخدمه‌ی سیاه‌پوست می‌بینی، باید بدانی که مادرِ مادربزرگش برای یک ارباب مزرعه، یک برده‌ی جنسی بوده، که تجاوز و سرویس‌های داخلِ رختخواب به مدت دویست سال برای‌شان یک چیز بدیهی بوده و اگر سرپیچی می‌کردند همیشه یک ترکه‌ی چوبی کلفت وجود داشته که عقیده‌ی آن دختر را عوض کند.»؟ این را بگویم و خیال کنم یک توجیه منطقی پیدا کرده‌ام؟
به دوریس باکِ شجاع و بااستعداد که هرگز در زندگی‌اش به کسی آسیب نرسانده بگویم که ما داریم تغاص کارهای اجدادمان را پس می‌دهیم؟ که ما داریم محصول درد و شرارت و جنایاتی را که به اسم برتریِ سفیدها انجام شده درو می‌کنیم؟ که مردان سفید هم درست مثل سیاه‌پوست‌ها جیب‌بری و دزدی و تجاوز می‌کنند اما سیاه‌ها فقیرتر، درمانده‌تر، به ستوه‌آمده‌تر و عصبانی‌تر هستند؟ این را بگویم و  امیدوار باشم که این منطق جلوی فروریختنِ اشک‌هایش را می‌گیرد؟


به خاطر خدا برای چه از سیاه‌پوست‌ها انتظار مردانگی‌ای را داریم که سفید‌ها هرگز نداشتند؟
البته که من آن یک مشت چرندیاتِ ساده‌لوحانه را نمی‌گویم. دردِ شخصی که همراه با فقدان باشد، یک‌مرتبه ساکت نمی‌شود. من چیزی به آن‌ها نمی‌گویم.
اما روزهایی که یک  سفید‌ آزادی‌خواهِ گناه‌کار بودم، به سر آمده. روزهایی که سنگ تمام  گروه‌ها و جنس‌ها و رنگ‌ها را به سینه می‌زدم به سرآمده. دهه‌ی شصت تمام شده و حالا ما در زمانِ حالِ وحشتناک زندگی مییکنیم، جایی که مرگ و گناه با یکدیگر مخلوط نمی‌شوند. حالا بعد از تمام این سال‌ها به تنها موقعیتی که موثر است آمده‌ام: هر انسانی با اعمال خودش تنهاست، سیاه، سفید، زرد، قهوه‌ای. تمام یهودها پول‌پرست‌ نیستند، اما برخی‌هایشان چرا. تمام سیاه‌ها متجاوز نیستند، اما برخی‌هاشان چرا.

و دوباره و دوباره برمی‌گردیم سر همانِ سوال قدیمی که آخر چطور خدایی است که این همه بیچاره‌گی را برمیتابد...



کل داستان رو هر موقع تموم شد توی آکادمی فانتزی بخونید.