من همراه برادرم نبوده‌ام در کوچه‌های شب.

من همراه خواهرم نبودم بر مسلخ سنگ‌فرش.

من اما درد کشیدم با خواهرم و برادرم.

کاش می‌شد که من، ما باشیم.

ما تنها هستیم.

تنهاترین‌های دنیا.

کاش به جز داسِ بر‌افراشته‌ی مرگ، چیزِ دیگری هم آخر کوچه منتظرمان بود.

*  *  * 

می‌گویند یک جایی هست در انتهای شب، که خورشید طلوع نمی‌کند.

در زمانی تلخ، در مکانی سخت چشم بازکردیم. این‌جا سرزمین دیوان و اژدهایان است. فانتزی‌ها را باور نکنید، این‌ها حقیقت هستند. ما توی همین برزخِ پردود و متعفن از گوگرد متولد شدیم، پشتِ هر کوچه، پسِ هر گذر، دیوی پنهان شده، نفسش بوی گندِ تعفن می‌دهد. سال‌هاست توی کوچه پس‌کوچه‌ها گردن‌مان را می‌زنند.

همان‌جا که خورشید طلوع نمی‌کند. همان‌جا سال‌هاست که صحنه‌ی نبردی خونین است.

*  *  *

خشم، آن سلاح دیرینه. و زمانی می‌رسد که چشم‌ها فقط خشم را می‌بینند.

آه میوز، خشمِ مردم من را بسرا که خشمِ آکیلس در مقابلش پست خواهد بود...