یک عکسی بود این‌جا(کوچیکش همین پایین) که قرار بود توی کارگاه داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی، روش داستان نوشته بشه.

چند نفری شرکت کردند و بنده‌ی حقیر برنده شدم. برای خوندنِ بقیه‌ی داستان‌ها، به همان لینکِ بالا مراجعه کنید.

 

اسم داستان اینه:Fallen angels

 

خودِ داستان:

6 و R2 میانِ طوفانِ آتش سقوط می‌کردند. داشتند از میانِ جو سیاره سقوط می‌کردند و این برایشان خیلی زیاد بود. اگرچه بدن‌هایشان را خودِ استاد از بهترین و مقاوم‌ترین عناصر طبیعت ساخته بود و اگرچه در ساختارشان، تمهیداتِ کافی برای مقاومت در برابر فشار اندیشیده بود، اما به هرحال سقوط داخلِ جو یک سیاره چیز دیگری بود. نه که فکر استاد به آن‌جا نرسیده باشد، اما به هرحال آر6 و آر24 داشتند سقوط می‌کردند. بال‌هایشان در هم پیچیده و شکسته بود.

* * *


دو فضانورد، داخل اتاقِ کنترلِ سفینه‌شان هنوز با آن‌ها در تماس بودند. هر دو جوان بودند و هر دو افسرده. این تعقیب و گریزِ بی‌نهایت افسرده‌شان کرده بودند.
آن دو داخلِ سفینه‌ی بزرگ‌شان همراه با یک قناری تنهای تنها بودند. البته شاید هم نه تنهای تنها. باقی‌مانده‌ی میراث بشریت را به همراه داشتند و کامپیوترهایشان پر بود از تمام اطلاعاتی که زمانی دانش بشری محسوب می‌شد. و البته در بخشِ پزشکی، داخل لوله‌های آزمایشگاهی، چیزهایی بودند که اگر زمین و زمان فرصت می‌دادند، می‌توانستند رشد کنند و تبدیل به انسان‌هایی دیگر شوند. انسان‌هایی بی‌خاطره، اما زنده.

فضانورد اول داشت فکر می‌کرد، باید می‌ماندیم و همراهِ خورشیدِ رو به زوالمان می‌مردیم. فکرش را بلند به زبان آورد.
دیگری پاسخ داد: «ما نمردیم، توی این همه سال خیلی از ساکنانِ زمین مهاجرت کردن و رفتن. الان باید هر گوشه‌ی کهکشان یک سیاره باشه که هم نوعای ما توش زندگی می‌کنن. می‌دونی که ما نسبت به زمینِ پیرمون زیادی تعصب داشتیم.»
«آره، منم منظورم همون بود. اونا که رفتن به قدر کفایت از دانش و میراث ما با خودشون بردن، نیازی نبود نگرانِ مردن و محو شدنِ این جور چیزا باشیم، تازه به هرحال که محو می‌شن و می‌میرن.»
«ماجرایی که درگیرش شدیم ارزشش رو داشت.»
«داشت؟ تمام کسانی که همراهمون بودن، توی فضا، توی آوارگی و سرگردونی مُردن، اون‌جا روی زمین می‌تونستن توی خونه‌هاشون بمیرن. می‌تونستن در حالی که موسیقی مورد علاقه‌شون رو گوش می‌دن، خودکشی کنن، اما این‌جا توی فضا و این همه سرگردونی، دونه دونه عزیزا و امیداشون رو از دست دادن، حالا هم که ما موندیم و دو تا فرشته‌ی آهنی که می‌خوان به سرزمین موعود ببرنمون.»

* * *


آر6 و آر2 خودشان را فرشته نمی‌دانستند. بال داشتند، چون استاد این طور خواسته بود و چون راحت‌تر از هر چیز دیگر بود. به انسان‌ها کمک می‌کردند، چون به نظرشان دلیلی نداشت یک سیاره‌ی آبی خالی بماند. حالا گیریم که این سیاره تنها جای کائنات بود که از آن گل‌های آبی داشت و استاد دلش نمی‌خواست برهم خوردنِ خاک‌ها باعث شود، گل‌ها دیگر نرویند.
می‌دانستند خیلی خیلی وقت پیش، روی زمین، همین زمینی که فضانوردانِ ناامید از آن صحبت می‌کردند، گلی می‌رویید که انسان‌ها شقایق می‌نامیدندش. شقایق خیلی سال پیش مرده بود و این مردمان قطعن چیزی از آن نمی‌دانستند. شقایق به دشت و صحرا عادت داشت و خاک‌های دست‌نخورده.
حالا این گل‌های آبی بودند و استاد که دلش می‌خواست تا ابد هر موقع دلش گرفت، یک سر به این سیاره بیاید و کنار گل‌های آبی، پهلوی دریاچه بنشیند و لذت ببرد.
اما آر6 و آر2 برای حیات بیشتر از این حرف‌ها ارزش قائل بودند.
حرف فضانوردها درست بود. انسان‌ها به خیلی جاهای دیگر رفته بودند و خیلی‌جاهای دیگر را یک جورایی به گند کشیده بودند، اما این مهم نبود. آن‌ها با تمام کمی‌ها و کاستی‌هاشان چیزی بودند مثل همان شقایق‌ها و گل‌های آبی.
و مهم‌تر از تمامِ این حرف‌ها امید بود.
آن‌ها با امید، خانه‌ی در حالِ مرگشان را ترک کرده بودند و حالا می‌خواستند روی سطح این سیاره فرود بیایند که، که کنار دریاچه‌ی گل‌های آبی تک و تنها بمیرند! چه کار دیگری از آن‌ها ساخته بود؟


* * *



آر6 و آر2 موفق شده بودند. سفینه کنار دریاچه نشسته بود و دو فضانورد کنار دریاچه ایستاده بودند. زمین‌های اطرافِ ساحل غرقِ گل‌های ریز و آبی بود. این گل‌ها را روی زمین ندیده بودند. دلشان نمی‌آمد قناری را آزاد کنند. قفسش را کنار آب گذاشته بودند تا او هم هوایی بخورد.
بدن‌های بی‌جان آر6 و آر2 کنار آب افتاده بود.
آن‌ها به هرحال برنده شده بودند.
نژادِ هوشمندی که آر6 و آر2 نمایندگانش بودند، اهل کینه و انتقام نبودند. گیریم که تمام انسان‌های فراری را کشته بودند. قضیه ربطی به انتقام نداشت. آن‌ها تمام تلاش‌شان را کرده بودند که پای انسان‌ها به این سیاره نرسد و استاد هر موقع دلش خواست بتواند برود کنار ساحل دریاچه.
اما حالا آن‌ها آن‌جا ایستاده بودند و کشتن‌شان در این شرایط خلافِ تمام قوانین بود.
انسان‌ها سر از این قوانین در نمی آوردند و برایشان مهم هم نبود.
باید دستگاه‌ها را به کار می‌انداختند و سلول‌های تخم را بارور می‌کردند و می‌گذاشتند جنین‌ها توی محفظه‌های آزمایشگاه رشد کنند و بیرون بیایند. قرار نبود تعداد انسان‌های بالغ این قدر کم باشد، ولی به هرحال کم بودند و باید هر قدر می‌توانستند بچه بزرگ می‌کردند.
«بهتره از این قسمت بریم، بریم سمتِ دیگه‌ی سیاره. لازم نیست تا مدت‌های مدید به این‌جا برگردیم. اصلن لازم نیست هیچ‌وقت برگردیم.»
«این دو تا فرشته‌ی آهنی و این دریاچه اولین افسانه‌های ما می‌شن. زمین مرده و فراموش شده. و به ما یک شانس دیگه داده شده.»


* * *



استاد فکر کرد خودش دوباره تمهیداتی خواهد اندیشید که پای انسان‌ها هرچه دیرتر به کناره‌ی دریاچه باز بشه. آر6 و آر2 به انسان‌ها کمک کرده بودند و بهایش را پرداخته بودند. همه‌شان بهایش را پرداخته بودند...


پ.ن. r6 و r2 به افتخار آسیموف و بتل‌استار گالاکتیکا نام‌گذاری شدند ولی کانکشنی بیشتر از این موجود نمی‌باشد.