این مطلب از روزنوشته‌های من توی یاهوه که مدتی هست، فقط کسایی که توی لیستم باشند می‌تونن ببنید. ولی خب این نوشته رو بعد از این که نوشتم، دیدم هیچ چیز خصوصی نداره و می‌شه این‌جا هم گذاشت.

 

امروز صبح به این دلیل که مجوزِ ورودم حاضر نبود، نمی‌تونستم برم سر کار و قرار بود ظهر برم دفتر شرکت. بنابر این از کلاسِ ایروبیک که اومدم بیرون تصمیم گرفتم عجله نکنم. رفتم یک شیرقهوه(پاک) و یک عدد تی‌تاپ خریدم و بعد دنبالِ یک جای مناسب برای نشستن گشتم.
محوطه‌ی اکباتان اگه خلوت باشه، که صبح‌ها خلوته، می‌تونه جای فوق‌العاده فرح‌بخش و خوبی باشه و حتا نوستالژیک‌تر از پارک لاله.
و امروز صبح هم یک صبحِ بهاریِ خوشگل بود. باغچه‌ها سرسبز و تر و تمیز بودن و به جز صدای گنجیشک‌ها وبلبل‌ها تقریبا هیچ صدای دیگه‌ای توی محوطه نبود. نمی‌دونم توی تهران چند تا شهرکِ دیگه داریم که فضای سبزشون این‌قدر صلح‌آمیز و ساکت باشه، ولی اکباتان از این نظر یکی از بهشت‌های روی زمینه. البته همون‌طور که گفتم در مواقع خلوتی.
(گمونم قبلن هم از حسِ نوستالژیکم نسبت به اکباتان گفته باشم، مطمئن نیستم)
خلاصه رفتم روی یک نیمکت کنار یکی از باغچه‌ها نشستم و شروع کردم به خوردنِ صبحونه‌ام. دو تا نیمکت اون‌طرف‌تر یک پیرمرد نشسته بود. ساکت و بی‌سر و صدا. نگاهش کردم و فکر کردم مردها توی این سن چقده می‌تونن دوست داشتنی باشن. اگه به جای اون یک پسر جوون نشسته بود عمرن اگه می‌ذاشت یک قلپِ شیرکاکائوهه از گلوم بره پایین.

محوطه رو گنجشک‌ها گذاشته بودن روی سرشون، ولی اون وسط‌ها صدای بلبل هم می‌اومد. بعد که بلند شدم قدم بزنم، روی یک درخت، یک منظره‌ی فوق‌العاده زیبا و بدیع دیدم. یک جوجه بلبل و یک جفت بلبل بالغ که مشخص بود، پدر مادر جوجه هستند. جوجه بلبل‌ها رو می‌شه این‌طوری شناخت که جثه‌شون کوچیک‌تره و رنگ و رو ندارن و به خصوص ماتحتِ زردشون، هنوز خیلی کم‌رنگه. و بعد هی جیک جیک می‌کنن و پرپر می‌زنن و غذا می‌خوان.
خوشگلیِ منظره این‌طوری کامل می‌شه که یکی از والدینش توی نوکش غذا داشت. اگه گفتین غذاهه چی بود؟
یک دونه پروانه‌ی گنده با بال‌های سفیدِ راه راه. از این پروانه‌ها تو اکباتان زیاده. یک بار هم از یکی‌شون عکس گرفتم و به گمونم همین‌جا هم گذاشتم. این مدل پروانه‌ها خیلی تنبلن. همین که من تونستم از یکی‌شون عکسِ ماکرو بگیرم، نشون می‌ده چقده تنبل هستن.
از اینا:

از دیدنِ پروانه به اون خوشگلی توی نوکِ بلبل قدری بهت‌زده شدم. انتظار نداشتم ببینم یک پرنده‌ی معصوم و خوشگل مثل بلبل داره یک موجودِ خوشگل و معصوم دیگه رو می‌ده که بچه‌اش بخوره. ولی خب زندگی همین است دیگر!
شیر آهو شکار می‌کنه و بلبل پروانه.
خیلی از این منظره در کُلیتش لذت بردم و حیف که بالا بودند و دوربینم به درد فیلم گرفتن از این منظره نمی‌خورد. از طرفی مبهوت تماشا بودم و فرصتِ این کارها نبود.

بعد از این که گشت و گذارم توی اکباتان تموم شد، به سمتِ ونک به راه افتادم. توی راه، توی یک قسمت از اتوبان حکیم، روی محوطه‌های گل و بلبل‌کاری شده‌ی بزرگراه، یک عالمه پرستو در ارتفاع خیلی خیلی پایین داشتند پرواز می‌کردند. پرستوها معمولن خیلی بالا هستند و همیشه این سوال برام پیش اومده بود که آیا اصلن فرود میان یا نه؟ یا مثلن توی هوا تخم می‌ذارن؟ بعد جوجه‌هاشون کجا بزرگ می‌شن؟ یا چی می‌خورن وقتی ننه باباشون همیشه در پروازن؟
اما اون‌جا، توی اون قسمت پرستوها رو پایینِ پایین دیدم که روی بوته‌ها پر می‌زدن و قشنگ می‌شد طرحِ بدنشون رو دید و کلی از این بابت هم مشعوف شدم.

و بالاخره ظهر رسیدم شرکت و داشتم فکر می‌کردم انگار حق با جنابِ آقای نیک‌نفسه که «زندگی زیباست» و بعد همزمان داشتم خطاب به خودم فکر می‌کردم:
not all the treasures and beauties of the world are going to fill in the big hole you have in your chest...
poor girl!

پ.ن. امشب بالاخره ناخن‌هامو گرفتم. داشتم خفه می‌شدم. انگار یکی با همون ناخن‌ها گردنمو گرفته بود و فشار می‌داد. تازه ناخن‌هام چیزی در حد یک میلی‌متر از سر انگشتام بلندتر شده بودند و فاجعه بود! امروز توی اتوبوس دختری جلوم نشسته بود که ناخن‌هاش به شدت بلند بودند. دختر،‌یک کارت شارژِ مال خط‌های اعتباری موبایل داشت و می‌خواست بازش کنه. کاملا بی‌اختیار داشتم نگاهش می‌کردم ودیدم که نمی‌تونه از دستاش برای بازکردنِ نایلونِ دور کارت استفاده کنه، چون ناخن‌هاش بدجوری بلند بودند و به همین منظور از دندون‌هاش کمک گرفت. در همون حال پرسشی مضحک توی ذهنم شکل‌گرفت و چیزی نمونده بود بزنم زیر خنده.
سوالم اینه:
«خانم ببخشید، ببخشید، روم به دیوار، گلاب به روتون، شما بعد از قضای حاجت، با این ناخن‌ها چطوری ماتحتِ محترمه رو نظافت می‌کنید؟»


حالا اگه کسی جوابش رو می‌دونه، من رو هم توی این رازِ بزرگ شریک کنه.
مسلمن نمی‌شه از دندون به این منظور کمک گرفت:دیی