به نوشته‌ایی که در ادامه می‌خونید، می‌گن «فن‌فیکشن» یعنی ادبیات هوادارانه. یعنی داستانی که بر اساسِ یک داستانِ دیگه یا توی موقیت و حال و هوای اون داستان و یا با استفاده از شخصیت‌های اون داستان نوشته شده باشه.
این داستان، فن‌فیکشنی بر اساس مجموعه‌ی «دریا‌زمین» نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان، ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیان هستش که پارسال از نشر قدیانی منتشر شد.

گِد شخصیتِ اول پنج تا از کتاب‌های این مجموعه است و جادوگر اعظمِ دریا زمینه. شخصیتِ راوی ساختگیه، یعنی من ساختمش!



«دریازمین»

این روزها بدجوری دلم هوس دریازمین را کرده است. هوسِ بوی باران و بوی شور دریا که توی کوچه‌های شهر می‌پیچید.

دریازمین همه‌جایش همین بو را می‌داد. اگر هنوز همان‌طوری باشد که من یادم می‌آید-یا اصلا هنوز سر جایش باشد- مشتی جزیره بود، میان آب‌های لایتناهی. اگر بخواهید تصوری داشته باشید، یک رودخانه‌ی عریض را تصور کنید که توی بسترش این‌جا و آن‌جا سنگ‌هایی قرارگرفته. از آن سنگ‌ها که می‌شود پا گذاشت رویش و پرید رفت آن طرفِ رودخانه.

دریازمین ما همین شکلی بود. همه‌اش جزیره. بعضی جزیره‌ها، مثل جزیره‌ی ما که اسمش «گونت» بود، فقط یک مخروط آتش‌نشانیِ بزرگ بودند. یک مخروطِ بزرگ و پوشیده از مخملِ سبز رنگِ جنگل. یک کمی که از کوه بالا می‌رفتی، آب را می‌دیدی که تا بیکران ادامه داشت و مخروطِ جزیره‌مان را احاطه کرده بود.

یادم هست، آن‌وقت‌ها یک کسانی بودند می‌گفتند، آخر دنیا دریا تمام می‌شود و خشکی شروع می‌شود.

برای من هم آن‌وقت‌ها مثل یک قصه بود این ماجرا.

یک کافه‌ای بود، درست نزدیک‌های ساحل به اسم کافه‌ی «هفت دریا». یادش به خیر گِد هم یک وقت‌هایی می‌آمد و آن‌جا می‌نشست رو به دریا. روی یک نیمکتِ چوبیِ زهوار دررفته می‌نشست و در حالی که چپق مخصوصِ اهالیِ دریازمین را دود می‌کرد، زُل می‌زد به آبیِ بیکرانِ دریا. توتونی که مصرف می‌کرد یک جور جلبک به خصوص بود که تنها زادگانِ دریای آزاد جمع‌آوری می‌کردندش. این هم از آن قصه‌های گِد بود.

مردمانی که روی بلم‌های چوبی زندگی می‌کردند و هیچ‌وقت پا به هیچ‌ خشکی نمی‌گذاشتند.

آخر او همه‌ش در سفر بود.

آن‌وقت‌ها هنوز جادوگرِ اعظمِ دریازمین نشده بود. هنوز اسپاروهاوک بود که سوار قایقش می‌شد و بادبان می‌کشید و می‌رفت به اکتشافِ دریاها. گاهی وقت‌ها هفت هشت ماهی بیرون بود تا این که برمی‌گشت. تازه وقتی هم که برمی‌گشت، دائم آن بالاها توی کلبه‌اش بود. توی ارتفاعاتِ کوه. عاشقِ ارتفاعات بود.

من هم عاشقِ او.

هر وقت که بادبان می‌کشید و به دریا می‌رفت، فکر می‌کردم دیگر برنمی‌گردد. من هر روز که بلند می‌شدم، تا جایی که نفسم یاری می‌کرد، بالا می‌رفتم، یک جایی بتوانم خوب بندر را ببینم. بعد آن بالاها منتظر گِد می‌نشستم تا برگردد.

اسمش را هم نمی‌دانستم. یعنی آن وقت‌ها نمی‌دانستم.

عصرها هم می‌رفتم تا کافه‌ی هفت دریا و روی همان نیمکتِ چوبیِ زهوار درفته که گِد دوست داشت می‌نشستم و به دریا زُل می‌زدم.

لابد شما مردمان خشکی خیال می‌کنید، ما از بس که دریا می‌دیدیم، برایمان عادی شده بوده و این رمانتیک‌بازی‌ها درباره‌ی دریا به من نمی‌آید.

اما باور کنید این طوری نیست. باران و دریا و بویِ شورِ دریا، عینِ زندگی بودند برای ما. هیچ‌وقت از تماشا کردنِ غروب خورشید در دریا خسته نمی‌شدیم.

مثل شما عاشق‌ها که ادعاتان می‌شود هیچ‌وقت از نگاه کردن به چهره‌ی یار خسته نمی‌شوید.

دریا و باران عشقِ ما بودند.

 

گِد برمی‌گشت. همیشه برمی‌گشت و وقت‌هایی که او برگشته بود، من توی کافه‌ی «هفت‌دریا» یک نیمکت عقب‌تر از او می‌نشستم. من که هیچ‌وقت به او ابراز عشق نکردم، اما گِد جادوگر اعظم دریازمین بود، پس حتما باید دانسته باشد.

 

خیلی‌جاها رفت و برگشت. او آدم کم حرفی بود، اما بالاخره پرحرف‌ها هر طور که بود شرح سفرهایش را از زیرزبانش بیرون می‌کشیدند.

دریازمین خیلی بزرگ بود، خیلی خیلی بزرگ‌تر از این‌جا. یک بار به سرزمینِ وحشی‌ها سفر کرد و برگشت. آن‌جا توی گورهای آتوان رفته بود. وقتی داشت ماجرا را تعریف می‌کرد و من هم دزدکی گوش می‌کردم، می‌توانستم سرمای زیر گورها را حس کنم.

بعضی‌ها می‌گفتند گِد آن‌جا عاشق شده بوده. عاشق یک دختر وحشی!

...

تا این که بالاخره یک روزی گِد رفت و برنگشت.

هر قدر منتظر شدیم برنگشت که برنگشت. برخی می‌گفتند مرده و دیگر بازنمی‌گردد. برخی می‌گفتند به دورترین ساحل رفته، به همان‌جا که دریا به پایان می‌رسد و خشکیِ بی‌انتها آغاز می‌شود.

می‌گفتند آن‌جا برعکسِ این‌جاست. یک خشکیِ بی‌انتهاست که در آن آب‌گیرهایی کوچک پیدا می‌شود. سرزمینِ تفتیده و نفرین شده‌ایی بود.

می‌دانستم گِد نمرده.

پس بادبان کشیدم.

سفر آغاز کردم.

به مشرقِ شرق سفر آغاز کردم. می‌گفتند انتهای دنیا همان‌جاست که خورشید از آن برمی‌آید. قصدِ انتهای دنیا را کرده بودم.

توی دریاها آواره شدم. به جزیره‌هایی رسیدم که ساکنانش از صد نفر تجاوز نمی‌کردند، جزیرهای متروک و جن‌زده را گذر کردم.

هیچ‌کجا کسی از گِد خبر نداشت.

توی یکی از جزیره‌ها اژدهایی را دیدم. اژدها آن‌طور نبود که مردمان خیال می‌کردند، به هیاتِ یک زنِ زیبا درآمد و با من سخن گفت.

ازگِد از او پرسیدم و گفت که پا در راه‌ِ بی‌بازگشت گذاشته. گفت به گِل نشسته. به جایی به آن سوی زمان و مکانِ ما رفته.

گفتم راه را نشانم بده. دنبالش خواهم رفت، تا آخرِ دنیا.

پس اژدها به من عمری ورای گذرِ زمانه داد و من آواره‌ی دریاها شدم.

دریازمین از هرآنچه در خاطرِ مردمانش می‌گذشت عظیم‌تر بود.

چقدر در دریاها آواره بودم؟ هزار سال؟ دو هزار سال؟

گِد را پیدا نکردم. نه حتا ساحلی را که در آن به گل نشسته بود.

یکی از روزهای آوارگی‌ام، فکر کردم که بالاخره از دور ساحلی را می‌بینم. ساحلی که بزرگ و وسیع و مسطح می‌نمود.

قصدِ ساحل کردم، اما میانه‌ی راه به گردابی دچار شدم. گردابی سخت و سهمگین.

در این هزار سال آواره‌گی‌ام، بس طوفان‌ها و گرداب‌ها را پشتِ سرگذاشته بودم. من خودِ طوفان و دریا و گرداب شده بودم. اما این گرداب از جنسی متفاوت بود.

چیزی در مورد آن فرق می‌کرد.

هر چه کردم نشدم از آن فرار کنم، به کانون گرداب نزدیک و نزدیک‌تر شدم و آخر سر در قیفِ آن سقوط کردم.

مدت‌های طولانی سقوط کردم، انگار چاهی بود که به آخر دنیا باز شده بود. پایین و پایین و پایین‌تر سقوط کردم.

تا این که بالاخره به زمین سخت برخورد کردم.

وقتی توانستم اطرافم را تماشا کنم، دیدم که در انتهای قیفی سنگی هستم. زمین و زمان وارونه شده بود.

آن بالاها آسمان را می‌دیدم. اگرچه آسمان خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی بود که باید باشد. و دیگر خبری از گرداب نبود.

انتهای یک چاه بودم. به راستی در انتهای یک چاه بودم.

مدتی بعد، من را از چاه بیرون کشیدند. کسی نمی‌دانست چطور به آن چاه سقوط کردم. زبانِ آن مردمان را نمی‌دانستم  و نمی‌شناختم‌شان. زمینی بود خشک و سرسخت. اوائل به دنبالِ ساحلِ دریا گشتم. خیلی گشتم. از همه سو می‌دویدم و دریا را نمی‌دیدم.

یعنی جزیره‌ای به این بزرگی در دنیای ما بود و خبر نداشتم؟

تا این که بالاخره زبانِ آن مردمان را یاد گرفتم. فهمیدم که آن نزدیکی‌ها دریایی نیست. دریا دور بود، خیلی خیلی دور بود و آن‌جا هم جزیره نبود.

من به دنیایِ دیگر افتاده بودم.

به دنیای خشکی‌ها. به دنیای بی‌گانگی‌ها.

آن‌همه سال آواره بودم و حالا دیگر هرگز گِد را نمی‌دیدم.

پس دوباره آواره شدم. آواره‌ی خشکی‌ها. بعضی‌جاها افسانه‌هایی داشتند که می‌گفتند یک چاهی هست در این دنیای پهناور که به دنیایی دیگر باز می‌شود. به دنیایی تماما آب.

آن چاهی که من از آن آمده بودم، فقط راه خروج بود. باید راه ورودم به دریازمین را پیدا می‌کردم.

راه ورودم به دریای زمین را. به دنیای خودم را.

و حالا مدت‌های طولانی است که آواره‌ی این جا هستم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم شاید گِد هم به دنبال من بادبان کشیده باشد. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌بینمش که توی جمعیت گم می‌شود و می‌رود.

اما نیست که نیست.

چاه‌های بسیاری را گشته‌ام، اما توی این دنیای بزرگ، آن قدر چاه هست که شاید هرگز پیدایش نکنم. تازه شاید هنوز حفر نشده باشد، یا حفر شده و خشکیده و به جایش یک آسمان‌خراش ساخته باشند.

مردمانِ این‌جا، جادوی خاصِ خودشان را دارند.

حالا این‌جا در این شهر ساحلی ساکن هستم. دست از جستجو برداشته‌ام. من دیگر گِد را پیدا نمی‌کنم. این‌جا عصرها روی یک نیمکتِ چوبی زهوار در رفته می‌نشینم و سیگارمی‌کشم به یادِ کافه‌ی هفت دریا.

دریاهای این‌جا بوی دریاهای ما را نمی‌دهند. اصلا بوی دریا نمی‌دهند.

بوی غربت می‌دهند و دلتنگی.