به یادِ آرتور سی کلارک

برای خواندنِ زندگی‌نامه و باقیِ مخلفات، لینکِ بالا را کلیک کنید.

و به مناسبِ سالروزِ درگذشتِ کلارک، داستانِ ستاره از کلارک، با ترجمه‌ی حسین شهرابی را بخوانید.

* * *

کلارک، مردِ بزرگی بود. خیلی بزرگ. به قولِ یکی از دوستان، کلارک از آن دسته آدم‌هایی بود که اگر هزار سال هم عمر می‌کرد، باز هم بعد از درگذشتش همه دلگیر می‌شدند.

آرتور سی کلارک، چیزی فراتر از یک نویسنده‌ی موفقِ داستان‌های علمی‌تخیلی بود. او مردی بود با ایده‌های درخشان، چنان درخشان که ناسا و مایکروسافت و مهندسانِ بسیاری از ایده‌های او الهام گرفته‌اند و او را ستوده‌اند.

و بزرگیِ او در ایده‌های درخشان و فوق‌العاده‌اش خلاصه نمی‌شدند، او نویسنده‌ی خوش‌بینی بود که به سرانجامِ بشریت اعتقاد داشت، او معتقد بود انسان‌ها در ذاتِ خویش خوب هستند و اگر ما به جای تصور کردنِ آینده‌های شوم و تلخ و تاریک، به تصویر کردنِ آینده‌های روشن و خوب بپردازیم، یک روزی به آن‌ها می‌رسیم.

زمانی که از او خواسته شد تاسه آرزو بکند، اولین آرزویش صلحِ پایدار در سریلانکا(جایی که آن را خانه می‌نامید) و در جهان بود.

او به بشریت عشق می‌ورزید و به اخلاقیات معتقد بود.

او در انگلستان به دنیا آمد، در یک روستای کوچک، پدر و مادر و خاله‌اش در اداره‌ی پست کار می‌کردند و کلارک می‌گوید این مسائل مربوط به پست انگار در خونش بوده‌اند که بعدها منجر به ارائه‌ی ایده‌ی ماهواره‌های مخابراتی شدند.

این یکی ازدرخشان‌ترین ایده‌های کلارک است. ماهوراه‌های مخابراتی. او مبدعِ این ایده‌ی شگفت‌انگیز بود و شاید به جرات بتوان گفت، تلفن‌های همراه و ماهوراه‌های هواشناسی و(خدای نکرده) ماهواره‌های تلویزیونی، همه را مدیون ذهنِ درخشانِ کلارک هستیم.

او در مقاله‌ای کوتاه که در سال !945منتشر شد، ایده‌ی ماهواره‌هایی را مطرح کرد که در مداری ثابت،‌ به گرد زمین می‌چرخند و محاسباتی هم درباره‌ی این مدار که امروزه به افتخار او مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک نامیده می‌شود، انجام داد.

توضیحاتِ کامل درباره‌ی مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک و محاسباتِ مربوط به آن.

اصلِ مقاله‌ی کلارک درباره‌ی ماهواره‌های مخابراتی

 

کلارک بسیار فراتر از زمانِ خویش را می‌دید، هنگامی که او در ادیسه‌ی 2001، از هوش‌مصنوعی نوشت، کوچکترین کامپیوترها به اندازه‌ی یک ساختمان حجم داشتند و بزرگ‌ترین کارهایی که از عهده‌ی انجامش برمی‌آمدند در حدِ اعمال محاسباتی بود.

 

از دیگر ایده‌های درخشانِ او که این روزها بحثش داغ است، ایده‌ی آسانسور فضایی است، آسانسوری که تا مدار زمین بالا رفته باشد و برای انتقال اشخاص به مدار زمین دیگر نیازی به شاتل نباشد، تا چندی پیش حتا فکر کردن به این آسانسور جزو محالات بود، چون هر ماده‌ای که برای ساختنِ کابل‌ها به کار می‌رفت، در فاصله‌ای مشخصس نسبت وزنش به تحملش طوری می‌شد که باعث فرو ریختنش می‌شد، اما کشف یک کریستالِ خاص از کربن(که جایزه‌ی نوبل برای کاشفش، آدام فروچی به ارمغان آورد) فکر کردن به ایده‌ی آسانسور فضایی را امکان‌پذیر ساخت.

درباره‌ی آسانسور فضایی

کلارک ایده‌ی آسانسور فضایی را اولین بار در کتابِ «فواره‌های بهشت» معرفی کرد.

و «گارد فضا» که اولین بار در مقالات با راما از آن صحبت کرد، حالا در ناسا مراحل اولیه‌ی عملی‌شدن را می‌گذارند. در واقع حالا ناسا پروژه‌ای به عنوان گارد فضا دارد که کارش شناسایی شهاب‌ها و اجرامی است که به زمین نزدیک می‌شوند.

* * *

او درباره‌ی علمی تخیلی می‌گوید:

« علمی‌تخیلی به ما این امکان را می‌دهد که را پیشاپیش ببینیم که هنوز وجود ندارد، و ما را برای آینده آماده می‌کند، برای آینده‌های احتمالی.»

آلوین تافلر در لابه‌لای صحبت‌هایش درباره‌ی کلارک می‌گوید: «علمی تخیلی راهیست که ذهن را به خصوص اذهان جوانان را برای مقابله با آینده آماده می‌کند. آینده چیزی اجتناب‌ناپذیر نیست که بتوان آن را دید، اما الگوهایی وجود دارند که برخی آن الگوها را می‌بینند، برخی چون آرتور سی کلارک.»

کلارک در آثارش به مفاهیم فلسفی و عرفانی می‌پرداخت و اغلب کاراکترهای داستانش را پیشِ رو چالش‌های بزرگِ فلسفی قرار می‌داد.( از این بغل از بخش معرفیِ کتاب می‌تونید دو سه تا معرفی از کتاب‌های کلارک را که نوشتم بخوانید.)

*  * *

وقتی هشت سال داشتم ادیسه‌ی 2001 را خواندم و با این که تقریبن هیچی از آن نفهمیدم، جادوی کلارک تسخیرم کرد. پیرمرد را عاشقانه دوست داشتم، او را لا به لای کلماتش می‌شناختم و یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که روزی از نزدیک با او گفتگو کنم. سال پیش، بیست و نه اسفند ماه بود که کلارک درگذشت، ساعتِ سه نصفه‌شب(فرداش عید بود) یکی از دوستان لطف کرد و خبر فوتش را اس ام اس کرد و یکی از معدود شب‌هایی بود که فراموش کرده بودم تلفنم را خاموش کنم و این بود که در جا از فوتش با خبر شدم و واقعن نمی‌تونم بگم چقدر غمگین شدم. مهم نیست که نود سال داشت، حتا اگر هزار ساله بود، باز هم همین‌قدر غمگین می‌شدم.

این مطلب را پارسال دو سه روز بعد از فوتِ کلارک نوشتم:

 

 

یک صبح زیبای بهاری من نشستم این‌جا و دارم اخبار مراسم تشییع جنازه‌ی کلارک و حرف‌هایی که آشناها و طرفداراش زدند رو می‌خونم. انگار که کار بهتری توی دنیا وجودنداشته باشه.!

خب این وسط‌ها به چیزای جالبی هم برخوردم. باور بفرمایید.

1- همون روزی که کلارک درگذشت، ماهواره‌ی Swift ناسا، یک انفجار ستاره‌ای بسیار بسیار درخشان رو که رکورد اجرام قابل دیدن با چشم غیرمسلح رو شکسته، مشاهده کرد. به این انفجار gama ray burst می‌گن.

دیوید بارو یکی از دانشمندای قضیه گفت: «از سه سال پیش که swift شروع به مشاهده‌ی آسمان کرد، در انتظار همچون چیزی بودیم، و حالا یکی اتفاق افتاده که حتا با چشم غیر مسلح هم می‌شد دیدش و در عین حال اون‌طرف جهان واقع شده.»

این گاما ری برست‌ها، بعد از خود بیگ‌بنگ، نورانی‌ترین اجرام آسمان هستند و وقتی اتفاق می‌افتند که سوخت اتمی یک ستاره تموم می‌شه. یعنی دیگه هیدروژن نداره که با هم ترکیب بشن و هلیوم بسازند. این مواقع هسته‌ی ستاره تو خودش فرو می‌ریزه و یک سیاه‌چاله یا ستاره‌ی نوترونی بوجود می‌آد. موقع فروپاشی هسته پرتوهای بسیار پرانرژی گاما و ذرات پرانرژی دیگه از خودش ساطع می‌کنه که همون نوری باشه که می‌بینیم.

یکی از دانشمندای دیگه‌ی پروژه گفت:«به نظر می‌رسه درگذشت آرتور سی کلارک تصادفاً باعث شده، جهان با انوار گاما ری بدرخشه.»

اینم لینک خبر توی سایت اسپیس دات کام.

2-توی یکی از اخباری که در این باره نوشته شده جملات جالبی از خود کلارک و سایرین نقل قول شده:

یک معلم توی سریلانکا گفت:« فکر نکنم تا یک میلیون سال دیگه، کسی مثل کلارک پیدا بشه.»

کلارک درخواست کرده بود مراسم به خاک‌سپاریش شبیه به مراسم هیچ مذهبی نباشه و روی سنگ قبرش نوشته باشه:

« این‌جا آرتور کلارک آرمیده. او هرگز بزرگ نشد ولی هیچ‌گاه دست از بزرگ شدن نکشید.»

سال قبل از او سوال شده بود که آیا بنای یادبودی خواهد داشت و او پاسخ داد:

« به یک کتابخانه بروید و آن‌جا میراث مرا خواهید دید

او معتقد بود که «برنامه باید ادامه پیدا کند.» همچنین او خواسته بود در رسایش سوگواری نکنند، بلکه جشن بگیرند.

لینک مطلب کامل

3- یک نفر به نام جان سی شروود که مدیر گروه کلارک توی یاهو هستش، مطلبی درباره‌ی آشنایی خودش و کلارک نوشته. جان سی شروود وقتی دبیرستانی بوده، باید مقاله‌ای درباره‌ی یک نویسنده‌ی بریتانیایی می‌نوشته و اون تصمیم می‌گیره به جای نوشتن از مرده‌هایی مثل شکسپیر، از کلارک بنویسه. چون دسترسی به کلارک براش سخت بوده، دست به دامن آسیموف می شه و آسیموف آدرس ایجنت کلارک توی نیویورک رو بهش می‌ده. آقای شروود یه نامه برای کلارک می‌نویسه که توش یک سری سوال پرسیده بوده و یک مدت بعد کلارک نامه رو با خط خودش جواب می‌ده، در حالیکه تمام سوالاتش رو به دقت جواب داده بوده. بعدش به کار آقای شروود علاقه‌مند میشه و رابطه‌شون نامه‌ای و تلفنی حفظ می‌شه.

شروود هیچوقت کلارک رو ندیده از نزدیک، ولی توی اینترنت یک جورایی ایجنت رسمی‌اش محسوب می‌شدو اخبار مربوط به کلارک و متن نامه‌ها و حرف‌هاشو توی گروپش می‌ذاشت.

متن کامل نوشته‌ی جان سی شروود

( که البته بنا به دلایل نامشخصی فیلتر شده و باید با زحمت بازش کنید)

اینم عکسایی از خود کلارک و مراسم به خاک‌سپاری که برادرش فرد هم توی اونا حضور داره.

 

 

پ.ن. اگر این متن را به دقت خواندید، اگر هیچی از کلارک نخوانده‌اید و اگر هنوز فکر می‌کنید با خواندن کافکا و سارتر و بورخس و...تمام آدم‌های بزرگِ دنیا را شناخته‌اید، shame on you!