*توی گوگل‌ریدر من در بهترین حالت چیزی نزدیک به دو هزار تا فیدِ نخونده وجود داره. و من همیشه در حال برنامه‌ریزی برای خوندن اون فیدها هستم. فیدها رو طبقه‌بندی کردم به این شکل:
news
scifi
computer
space
science
weblogs
و بعد این‌ها رو به ترتیب اولویت سعی می‌کنم همیشه بخونم.
*توی کتاب‌خونه‌ی من چندین و چند کتاب هست که باید بخونم و یک عالم کتاب هم اون بیرون روی پیشخوانِ کتاب‌فروشی‌هاست که باید بخونم.
*توی کمدِ دی وی دی‌ها یک عالم فیلمِ ندیده هست که باید ببینم و یک عالم فیلم هم هست که هنوز نخریدم یا دانلود نکردم.
* توی یکی دو هفته‌ی گذشته چندین جا رفتم مصاحبه برای کار، تا ببینم اگر بخوام شغلم رو عوض کنم شرایط چه طوریه. این وسط فهمیدم که من علی‌رغم داشتنِ اطلاعاتِ خیلی خوب در زمینه‌ی برنامه‌نویسیِ .net framework و ادعای خدایی در زمینه‌ی SQL همچنان کلی چیز هست که باید یاد بگیرم و قصد دارم شروع کنم به یاد‌گیری‌شون. اون چیزها، این‌ها هستند:
UML
Oracle
Query optimization
J2EE
*یک عالم عنوان هست که دوست دارم درباره‌شون تحقیق کنم و بیشتر بدونم، و این عناوین رو روی یک برچسب یادداشت(مال گوگل‌دسک‌تاپ) نوشتم و گذاشتم روی دسک‌تاپم، عناوینی چون: اکسپرسیونیسم، فراماسونری و...
* یک عالم داستان کوتاه و مطلب و مقاله هست که باید بخونم تا برای سایت از توشون مطلب دربیارم.
خب حالا با این جریانِ سنگینِ اطلاعات که درگیرش هستیم(میلیون‌ها فید) و این همه فیلم و کتابِ نخونده و این همه چیز که باید درباره‌ش بدونیم و غیره، پس کی زندگی کنیم؟
انگار که این زندگی تبدیل شده به ماراتنی برای عقب نموندن از گیگابایت‌ها اطلاعات که به اشکال مختلف به زندگی‌مون(من و خیلی‌های دیگه مثل من) سرازیر شده.
حالا در این میون من فکر می‌کنم که کی کلاس ایروبیک اسم بنویسم، کی به کارهای دیگه‌ی سایت به جز داستان پیدا کردن برسم، کی به کارهای عام‌المنفعه که پذیرفتم بخشی ازش باشم برسم و کلن کی زندگی کنم؟؟؟
هوم؟؟؟
پ.ن. وبلاگ یاهو 360 رو بستم، چون احساسی داشتم از این که یک کسی اون‌جا رو می‌خونه که دیگه  نباید بخونه، و حالا فقط کسانی که توی لیست یاهو 360 من باشن، می‌تونن وبلاگ رو بخونن، اگرچه اون بالاش نوشتم دیگه کسی رو ادد نمی‌کنم، اما خب شما ادد کنید، من تصمیم می‌گیرم.


پ.ن.2 به داش‌آکل: داش آکل جان فقط می‌شه من رو هم در جریان قرار بدی که چطور و از کجا به این نتیجه رسیدین که طرفِ صحبتِ من توی اون پستم توی یاهو 360 شما بودین؟؟؟ خیلی واسم جالبه بدونم که سیر تفکرتون به چه شکلی بود دقیقن. نه واقعن واسم جالبه، که وقتی من اسمی از کسی نبردم و اون‌جا رو روزی دویست سیصد نفر می‌خونن و من هم توی روابطم با یک عالم آدم طرفم که شما حتا از وجودشون خبر ندارین، چطور و از کجا به این نتیجه رسیدین که من با شما بودم؟؟؟
ای کاش ما آدم‌ها یاد می‌گرفتیم این طوری قضاوت نکنیم.
فقط خدا می‌دونه چقدر از این قضاوت‌ها رنجیده‌ام.
به هرحال، برادر گرامیِ من، من شما رو فقط از اشعارتون تو این صفحه می‌شناسم و هیچی دیگه درباره‌ی شما نمی‌دونم، من هرگز به خودم جرات نمی‌دادم درباره‌ی شما همچون چیزی بنویسم، شما یا هر کس دیگه‌ای که این قدر از من دور باشه و من حتا ندونم چه طور آدمیه.