به بلندای کدام قله ..به کدامین تالار نور و آینه بود که عهد بستم؟ خواب آلوده از عدم سر بلند کردم.کدامین دست اعجاز بود که مرا از هیچ بوجود آورد؟؟چهره اش در خاطرم نمانده..مست از غرور زندگانی از بلندای قله های جاودانی خاک تیره را دیدم غرقه در مه بود...باد بود  و باران و پرواز پرنده...صدای ریزش آب بود از آبشارها .دریا بود و شکوه زندگانی..راستی شکوه زندگانی تنها زمانی معنا میابد که نیستی و عدم همراهش باشد..شکوه زندگی!!!خدایان از شکوه زندگی بی خبرند...آنان که همیشه بوده اند و همیشه هم خواهند بود....شاید به همین دلیل است که روح را جسمی فانی میبخشند و به زمین روانه اش میکنند تا که زندگی و مرگ را تجربه کند...فراموشی اش میبخشند تا که نداند که جاودانه است ..تا که درد جاودانگی را به دوش نکشد..به جای درد جاودانگی دردهای دیگر میبخشندش..تاکه تجربه کند...خدایان..؟؟(شاید هم که یک خدا باشد )...روح خود را در جسم فانی میدمند و به زمین روانه اش میکنند...شکوه روز ازل در خاطرمان نیست.... آن لحظه ای که مست غرور از بلندای قله ها جاودانی زمین را دیدیم و ماوایمان را برگزیدیم در خاطرمان نیست..آن سرای غرقه در جلال و شکوه ابدی در خاطرمان نیست  ...تقریبا همه آدمیان فراموش کرده اند که روحی جاودانه دارند..دست از کنجکاوی برداشته اند ..کسی به جستجوی ماوای روحش نیست..کسی سرای جاودانی خدایان را به خاطر ندارد همه خاطراتمان لابه لای اساطیر گم شده اند..آن هنگام که به زمین روانه میشدیم..حق داشتیم موهبتی همراه خودبه خاک آوریم..اما موهبت را بی بها نمیبخشیدند..هر موهبتی را نزد خدایان بهایی است..راستی جاودانگان نیز قوانین خاص خود را دارند..آنهمه رنج را که پرومته کشید به خاطرتان نیست؟؟من معامله را پذیرفتم..موهبتی به من اعطا شد و من عهدی بستم..همان جا در تالار آینه ها بود که یکسره تمام رنج و عذابم را دیدم و باز هم عهد را بستم و موهبت را پذیرفتم..راستی چه مست غرور بودم آن لحظه که فکر میکردم تا به آخر راه بارم را به دوش خواهم کشید...چه دلتنگ و ضعیف هستم ..مرا چه به زجر کشیدن !!!!!!!روحم را گم کردم.. آینه ها سیاه شدند..حتی چهره ام به خاطرم نیست...در سیاهی سقوط کردم .......آینده را به خاطرم نیست..فقط گذشته هاست..بار گذشته هاست که بر دوش میکشم...من..من خیره سر چه دیده بودم که عهد بستم...؟؟عهد بستم که روحم همیشه به زنجیر باشد، به زنجیر خونین تعلق ها..موهبت عشق بخشیدندم..عشق بی دریغ و بی پایان..اما روحم اسیر زنجیر است...عهد کردم که تا همیشه بکوشم که عشق را به قلب آنان که در مسیرم قرار میگیرند جاری سازم..اما حقیرم....دنیا روز به روز بدتر و تاریکتر از قبل میشود...من چگونه شادی و نور به قلب تمام انسانهایی که میشناسم ببخشم؟؟ اینهمه انسان تنها ..اینهمه انسان سزوار عشق، من روحم را به چند تکه تقسیم کنم؟؟من؟؟؟این چه بازیست که خدایان به آن مشغولند؟؟بازی جاودانه خدایان..آنان را مرگ نیست..نزد خدایان زمان نیست..هزاره ای برایشان به دقیقه ای میماند...بازی جاودانه آنان است که به تماشای روح زخم خورده عهد بستگان بنشینند..و بی خبران غرق در بیخبری ره میسپارند....پرومته را به زنجیر کشیدند چون آگاهی و دانش را به زمین آورد...پرومته هم بهایش را پرداخت...هر کس که موهبتی داشته باشد باید در بخشیدن آن به دیگران بکوشد و هر کس که بخواهد به دیگران چیزی ببخشد باید که زنجیر ها را تحمل کن..این است قانون خونین خدایان...عیسی مگر نبودکه به خاطر عشق به صلیبش کشیدند؟؟آری پرومته ها همیشه محکومند که به زنجیر کشیده شوند.... مطلبی را که در مورد پرومته نوشتم از وبلاگ یک از دوستان به اسم پرومته الهام گرفتم!!! و این جمله آخر هم عنوان وبلاگ است که لینکش را دادم بازدید کنید..در مورد پرومته هم اگر توضیح بیشتر لازم دارید به همون وبلاگ مراجعه کنید و مطلب ایندفعه را با آخرین شعری که فریدون مشیری گفته تموم میکنم..مشیری هم روحش در بند و زنجیر ابدی بود..این را میتونید در آخرین شعری که گفته به روشنی حس کنید  به روی چشم من تا چشم یاری میکند دریاست..چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداستدر این ساحل که من افتاده ام خاموشدلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاخروش موج با من میکند نجوا که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت..مرا آن دل که بر دریا زنم نیستز پا این بند خونین برکنم نیستامید آنکه جان خسته ام رابه آن نادیده ساحل افکنم نیست.... 

من هم پای رفتن ندارم..میخواستم آپدیت نکنم تا وقتی که مطلب شادی برای نوشتن داشته باشم..اما افسوس که روحم به زنجیر است هنوز...از حاطر برده بودم که عهدی ابدی بسته ام..شاید که روزی موهبتم را پس دادم و عهد را شکستم و شاد به این زمین بازگشتم....شاید هم که نه!!!!