شب آشیان شب زده

چکاوک شکسته پر

رسیده ام به نا کجا

مرا به خانه ام ببر

کسی به یاد عشق نیست

کسی به فکر ما شدن

از آن تبار خودشکن تو مانده ای و بغض من

 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

 از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر شهر یار نیست

 

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره میزند که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست

مرا به خانه ام ببر اگرچه خانه خانه نیست

 

شهر من کجاست؟؟ من با این شهر غریبه هستم زبان مردم آن را نمیفهمم...بر لبان مردم چیست؟؟؟هر چه هست سخن از دوستت دارم نیست..سخن از سادگی و بی پیرایگی نیست..سخن از شقایق و پرواز پرنده نیست...سخن از حافظ و یار نیست....

بی انصافم؟؟هستند هنوز کسانی که بدون چتر زیر باران میروند و به شناکردن گنجشک در چاله های آب گرفته خیابان لبخند میزنند.هستند هنوز کسانی که به دنبال دوستت دارم شنیدن از یار عمری را به انتظار گذراندند..میدانم هستند...اما..اینجا بی گمان شهر آنها هم نیست...

بیا ای دوست ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان آیا هر کجا همین رنگ است؟؟سفر کرده دوستی از دیار غربت میگفت آری آسمان همه جا همین رنگ است..تفاوت در رنگ قلب مردمان است نه رنگ آسمان......

 

اما باید سفر کرد...باید جایی باشد...برای باور عشق ..باید جایی زیر این آسمان کسی  هم باشد که دلش رنگ دل ما باشد  بایدجایی کسی باشد یار ما باشد..اما کجا؟؟راهی برای سفر کردن نمانده...همه جاده های مه گرفته که شاخ وبرگ درختان آسمانش را پوشانده باشد از زمین محو شده اند..جاده ای نمانده باقی ..مرز شقایق کجاست..سفری باید تا مرز شقایق...تا شقایق هست زندگی باید کرد..اما شقایق دیگر نیست هست؟؟دیر زمانیست که شقایقی ندیدم..

من پای سفر ندارم..چه کسی تضمین کرده که دیار غربت جواب اینهمه تنهاییو غریبگی من را خواهد داد؟

شاملو میگفت:مرگ من سفری نیست هجرتیست از وطنی که دوست نمیداشتم به خاطر نا مردمانش....

پس شاید تنها یک سفر مانده و یک جاده نرفته که باید رفت؟؟...مرز شقایق؟؟تا شقایق هست زندگی باید کرد؟؟حالا که شقایق نمونده باقی ؟؟مرز شقایق کجاست؟؟؟

شاید باید از آن جاده که برگشتی ندارد رفت و دید پشت اماها به کجا میرسد...؟؟

شاید که رهایی باشد و شایدکه پوچی..اما...

 

هزاران سال است آدمیان بر این خاک از درد عشق گریسته اند به پوچی رسیده اند ترک وطن کرده اند..ترک جان کرده اند..هزاران سال است که کسی سوال های بیجواب را جواب نمیگوید .هزاران سال است که بر این خاک قدم زده ایم و گریسته ایم و رفته ایم بی آنکه کسی نه اشکهای مارا به خاطر آورد و نه قصه دلدادگی مارا...تنها یادی از آنها میماند که زبان به شعر گشودند ..اما مرا زبان شعر نیست..تنها همین چند سطر قصه دلدادگی من بر پهنه دنیای مجازی...

پس از این باد یاد عاشقان را خواهد برد..اما یاد دو چشمان او..پس از من از ورای خاک من خواهد درخشید...

روزی جایی در این دنیا سنگی خواهد بود که نام من بر آن حک خواهد شد..بر سر مزارم کسانی خواهند گریست...و من شاهد آن خواهم بود...و از  یاد او  خاک قبرم غرقه غم خواهد شد...این نفرین همیشگیست..نفرین عشق و نرسیدن....

 

پ.ن.من اینجا برای دلم مینویسم..دوست دارم که اینجوری بنویسم.اگه به نظر خیلی احمقانه یا غمگین وسیاه میاد و اگه دوست ندارین که بخونین ..میتونین نخونین ولی هرکس که میخونه و نظر میده نظرش برام محترمه...اینجا اگرچه دنیای مجازیه ولی اینجا من خود خودم هستم ..حقیقت من اینه که میبینید.. من فعلا اینجوری مینویسم..روزی که شادی را پيدا کردم یا عشقمو پیداش کردم شاید رنگ دیگه ای نوشتم..فعلا ولی اینجوری..