این هم یک معرفیِ کتابِ دیگر! توصیه هم می‌شود و هر کس حالِ کتاب‌خواندن یا معرفیِ کتاب‌خواندن ندارد، ادامه ندهد و لطفن کامنت هم نگذارد. می‌دانید زدنِ آن دکمه‌ی دیلیت هم برای خودش ماجراییست!

 

 رویای بابل از هر کتابِ دیگری که از براتیگان خوانده‌ام، کمتر براتیگان بود. یا براتیگان آن زمان هنوز براتیگان نوشتن را یاد نگرفته بوده و یا این که در رویای بابل بوده و فراموش کرده براتیگان برسد. اگر این داستان را به من می‌دادند و نمی‌گفتن کار براتیگان است، خیلی سخت ممکن بود بتوانم حدس بزنم. اما اگر به فرض صید قزل‌آلا را به من می‌دادیدو نمی‌گفتید نویسنده کیست، و من هم قبل از آن براتیگان نخوانده بودم، حتمن می‌گفتم آرمانِ سلاح‌ورزی.:دییییی

اما باور نکنید! این فقط ظاهرِ ماجراست.

 رویای بابل به لحاظِ ساختار از دیدِ من کلاسیک محسوب می‌شود. ما یک خطِ داستانی واضح و مشخص داریم. یک نقطه‌ی شروع و یک نقطه‌ی خاتمه و یک خط زمانی که صاف و مرتب از نقطه‌ی شروع وصل شده به نقطه‌ی پایان.

در این میان، راویِ داستان هر از گاهی در رویای بابل فرو می‌رود که خودش می‌گوید آن را به دنیای واقعی بیشتر ترجیح می‌دهد، ولی باز هم خبری از ساختار شکنی به معنای واقعی کلمه در کار نیست. در داستان نه فلش‌بک داریم و ، نه فلش‌فوروارد و نه حلقه و خلاصه از این دست قرتی‌بازی‌ها خبری نیست. و حداقل ساختارِ داستان پست‌مدرن به نظر نمی‌رسد و بیشتر شبیه به داستان‌های کلاسیکِ همان دوران است.

اما سراغِ محتوای داستان که برویم، آن‌جاست که می‌بینیم  عموبراتیگان(عموی آرمانه نه من، عموی من که مرحوم آرتور‌سی کلارکه می‌دونید) هنوز خودش است. داستان ماجرای زندگیِ بسیار فلاکت‌بارِ یک کارآگاهِ شخصیست که سفارشی از یک مشتریِ ناشناس دریافت کرده. مشتری به او گفته هنگام تحویل گرفتنِ سفارش اسلحه به همراه داشته باشد. کارآگاهِ مفلوکِ ما که اسلحه‌ش تیر ندارد به هزار مصیبت تیر پیدا می‌کند و سر قرار می‌رود.

مشتری، خانومِ پولدار و آبجو‌خورِ خفنیست که نیازی به دستشویی هم ندارد و براتیگان شاشدانِ بی‌پایان می‌نامدش!(:دییی) خانومِ پولدار از براتیگان می‌خواهد جسدِ فاحشه‌ای را که با نامه‌بازکن به قتل رسیده برایش بدزدد و به قبرستان برود. کارآگاه در حینِ انجامِ عملیات متوجه می‌شود کسانِ دیگری هم دنبالِ جسدِ فاحشه هستند و همگی را هم همان شاشدانِ بی‌پایان استخدام کرده.

اگر فکر می‌کنید دارید یک داستانِ پلیسی می‌خوانید باید بدانید که سخت در اشتباهید. آخر داستان متوجه می‌شوید که براتیگان فقط با شما شوخی کرده!

 

پ.ن. کتاب به فارسی چاپ شده و منتشر هم شده که الان نه اسم مترجم یادم هست نه ناشر. ولی هر دو معروف بودند‌ها!

 

پ.ن.2 از آقای سلاح‌ورزی بیشتر بخوانیم:

مالدورور

 

تاریخ اروپا در اپرا

 

تدفینِ آقای خودم