من مسافرِ تنهایِ کوچه‌های بارانم.

هر وقت دلت تنگ شد، زیرباران‌ها بخوانم.

من نمی‌شنوم، اما باران و آسمان می‌شنوند.

به نیتِ من، باران و آسمان را نگاه کن و دلت را خوش کن که خدایی هست که همین نزدیکی‌هاست.

من هم زمانی به باران اعتماد کرده بودم. به شانه‌های خیسش تکیه داده بودم و از ته دل نیایش کرده بودم.

آدم است و دلخوشی‌های کوچکش.

من هنوز بانوی خاموشِ بارانی‌ام.

 

عکس از اینترنت