و امروز به مراسمِ تقدیر از وبلاگ‌نویسانِ برترِ بانو رفتم!

و جینگول و دینگول و شنگول و منگول و حبه‌ی انگور رفتند آن بالا و جایزه گرفتند!!! الان نشستم و هفت هشت تا از لینک‌هایی که یادداشت کرده بودم را به‌شان سر زدم، اگر با دید این که این‌ها برترین بانوانِ وبلاگستان هستند، به آن وبلاگ‌ها نگاه‌ نکرده بودم، می‌گفتم همه‌شان معمولی بودند، اما حالا باید بگویم که جدن متاسفم.

تا این‌جایی که نگاه کردم، وبلاگ‌های برگزیده همه دارای محتوایی شخصی هستند و فاقد هر گونه بارِ اجتماعی، سیاسی، ادبی، علمی، هنری و...هستند.

خب دیگر، روی تمام چیزهایی که فرهنگش را نداریم، یکی هم وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی(احتمالن). کسانی که حتا کوچکترین اصول نگارش و ادبیات را رعایت نمی‌کنند و توی وبلاگشان، تجربیات روزمره‌شان را با خام‌ترین حالت ممکن نوشته‌اند، می‌شوند برگزیدگان وبلاگستان و بعد یک کسانی که آدم وقتی نوشته‌هاشان را می‌خواند، راست راستی به‌شان حسودیش می‌شود، هیچ اسمی ازشان برده نمی‌شود.

من، آدمی هستم که سه سال است دارم کار ادبی می‌کنم، توی یک وب‌گاه ادبی به اسم آکادمی فانتزی. حتا روزی هفت هشت ساعت هم کار کردم که یک محتوایی تولید کرده باشم،و هر سال به هزار مرگ و مصیبت و از جیبِ خودمان مسابقه‌ی داستان نویسی برگزار می‌کنیم که نشر رایگان کرده باشیم و یک کمکی به ادبیاتِ مملکت، ولی هیت وب‌گاه از روزی سیصد تا هم کمتر است، آن‌وقت وبلاگی که تویش یک مشت جوک و لطفیه‌ی دسته‌دوم، یک مقداری جملاتِ قصارِ هزار بار خوانده شده، مقادیری خاطراتِ شخصی، مقادیری داستان‌های عبرت‌آموزِ سه هزار بار نقل شده و.. گذاشته، روزی هزار و چهارصدتا هیت دارد!!!!! واقعن آدم توی این مملکت چرا باید کار ادبی بکند، چرا باید درباره‌ی سبک‌های ادبی تحقیق کند؟ چرا مسابقه‌ی داستان‌نویسی علمی تخیلی و فانتزی برگزار کند؟ امثال فهمیه رحیمی و م‌مودب‌پور، خوب رگِ خوابِ این جماعت را یاد گرفته‌اند.

چرا یک کسی باید با خواندن گزارش‌اقلیت خودش را به دردسر بیاندازد؟ بی‌خیالش بابا! هر طور فکر کنید این که خانم ایکس با دوست‌پسرش به هم زد یا هنوز با هم هستند، خیلی جذاب‌تر است!!! کلی هم بار فرهنگی و اجتماعی دارد!! جالب است این خانوم ایکس وقتی رفته بودند بالای سن هی از بار اجتماعی و فرهنگیِ وبلاگشان داد سخن می‌دادند!! ما که چیزی ندیدیم، لابد مثل لباسِ همان پادشاه است که فقط حلال‌زاده‌ها می‌دیدند.

آره، چرا بدمان می‌آید؟ خواندن مسائل مربوط به زندگی شخصیِ ملت می‌چسبد! خواندن حرف‌های خاله‌زنک بازی و عشقولک بازی حال می‌دهد!! ولی خواندن یک متن ادبی خیر!!! حال نمی‌دهد!

این‌ها را ننوشتم که یک کسی خیال کند، من خدای نکرده معترضم که چرا من برنده نشدم، من هیچ‌وقت وبلاگ‌نویس فعالی نبودم، منتها می‌شناسم کسانی را که جدن جایشان امروز آن بالا خالی بود و برنده عنوان کردن، چنان وبلاگ‌هایی توهین بود به آن افراد.

من از این که کار ادبی می‌کنم و به سوادِ خودم و همان سیصد نفر اضافه می‌کنم، خوشحالم. من به خودم افتخار می‌کنم و برای همان سیصدتا بازدید در روز است که کار می‌کنم و خوشحالم که به اندازه‌ی سیصد تا هیت آدم داریم که دلش برای چیزهایی غیر از مشکلاتِ ویولت و نامزدش بتپد!

 

ویرایش: خدا را شکر سه تا وبلاگ با موضوعاتِ محیط زیست هم معرفی شدند و جایزه گرفتند، هر چند که میان بیست و خورده‌ای وبلاگ منتخب نبودند ولی همین هم جای شکر دارد. این یکی از آن وبلاگ‌ها بود و حالا که دارم می‌بینم، واقعن مطالبِ خوبی توش هست. به امید روزی که وبلاگ‌‌های برتر همگی یک محتوای به درد بخوری داشته باشند.

بیپ..یعنی خودسانسوری

یکی به این خانمِ مجری بگه، مراسم اسم جمع هستش و مراسم‌ها اشتباه و هر کی گفت لطف کنه بهشون بگه منتخب اسم مفعوله و یا می‌گن انتخاب شده، یا می‌گن منتخب!! منتخب شده اشتباههه...

تو رو خدا منو دق ندین!

پ.ن.2 من هنوز همه‌ی وبلاگ‌ها رو ندیدم، شاید خوب باشه توشون، وبلاگ آزاده که خوبه می‌دونم! :دیی

پ.ن.3(3 روز بعد) دلم می‌خواد بذارم همین پست، پستِ آخر وبلاگم باشه و برم برای خودم یک دومین بخرم و یک جای دیگه بنویسم و عطای پرشین بلاگو به لقاش ببخشم. لیاقتِ پرشین بلاگ در حدِ روژینا لولیه که بره بشم نفر یازدهم از بین هزار و خورده‌ای وبلاگ.

احساس می‌کنم بهم توهین شده و با رفتن به اون مراسم خودم نقش داشتم توی این توهین به خودم.

 

کامنت‌ها رو هم می‌بندم که نتونید هیچی بگید! البته می‌تونید برید سر کوه داد بزنید که سر دلتون خالی شه.