می‌دانستی، پرنده‌ای که از آسمان افتاده، یک تکه از آسمان است که روی زمین افتاده، یک تکه از وجودِ آسمان است که به خاک افتاده. کاریش هم نمی‌شود کرد، افتاده دیگر.

می‌دانستی دلِ عاشق که خوار و ذلیل بشود، حال همان تکه از آسمان را دارد که روی زمین افتاده. حال همان پرنده‌ی اسیرِ بی‌بال را دارد. دستی که برایش دانه می‌ریزد را نه می‌شناسد و نه دوست دارد. شاید آن اعماقِ وجودش یک جایی شکرگزار باشد، شاید به نظر برسد حالش خوب است، اما باور نکنید.

چه طوری می‌شود آسمانی که خاک شده، حالش خوب باشد؟ چه طوری می‌شود آدمی که حتا رویایی برایش نمانده حالش خوب باشد؟

من می‌گویم خوبم و انگار که زندگی می‌گذرد، اما تو باور نکن، من این‌جا حالم خوب نیست.

دلتنگم.

پاییزم.

غمگینم و حالا دیگر حتا اشکی هم نمانده.

حالا هراس و وحشت واقعیست، درست مثل نبودنِ حتا یک خیالِ خوش. وحشتی که لحظه لحظه‌ی عمرم، تمام ثانیه‌های هستی‌ام را انباشته.

وحشتِ نبودنش، هیچ‌وقت نیامدنش. هیچ‌وقتی که البته نمانده دیگر. وحشتِ من حالا واقعیست، مثل هراس یک کسیست که توی سیاه‌چال با خودش شطرنج بازی کند، که عقلش زائل نشود. همه چیز این ترس من واقعیست، مثل آن سیاه‌چال و مثل آن محکوم.

من

بانوی خاموشِ این لحظاتِ سرد و پاییزی هستم.

با من حالا دیگر نه عاشقانه‌ای هست، نه خیالی، نه آرزویی. نه لبخند کسی یادم مانده، نه یک کلامِ محبت‌آمیز از کسی.

من حالا فقط سعی می‌کنم،

سعی می‌کنم دلم را خانه تکانی کنم، سعی می‌کنم تمیز نگهش دارم، سعی می‌کنم بگذارم آن‌ها را که بخشیدم، بخشیده باقی بمانند.

من تلاش می‌کنم، در این انزوایِ بی‌گریز و ناگزیرم، خیالِ کسی را مصلوب نکنم و اسم کسی را تازیانه نزنم.

من دارم با خودم شطرنج بازی می‌کنم که عاقل بمانم!

دارم تلاش می‌کنم تکه‌ی آسمانم را تمیز نگاه دارم، که تا وقتی هستم، حداقل روی خاک هم که شده بدرخشد.

گلدانِ خشکیده‌ی توی راه پله‌مان بلاخره سبز شد.

 دست‌های من برایش بودند، که به‌اش برسند و ازش مراقبت کنند تا دوباره سبز شود.

کبوترم اما پرواز نمی‌کند، زنده است و چسبیده به پشت پنجره و نمی‌داند که دیگر قرار نیست برگردد آن بالا. هر روز صبح با شتاب پشت پنجره می‌رود، بلکه راهی پیدا کند و پیدا نمی‌کند. هر روز صبح یادش می‌رود، آسمان دیگر از او دریغ شده.

من هم گاهی اوقات یادم می‌رود که فروافتادم و دیگر قرار نیست در این دلتنگ‌کده اتفاق خوبی بیافتد. گاهی اوقات گریه می‌کنم و بعدش خیال می‌کنم، باز هم امیدوار شدم.

بگذار آرام بگیرم.

بگذار بروم، هر چه زودتر بهتر...

من این لعنتی را که تو به‌اش می‌گویی زندگی نمی‌خواهم.

تو را به عظمتِ نداشته‌ات، بگذار آرام بگیرم. تو را به رحمتِ دروغینت قسم، بگذار بخوابم برای همیشه...

تو تمام صفاتِ خوبت را از یاد بردی.

حکیم؟

هر کس فکر می‌کند تو حکیمی، می‌تواند بیاید و معنای حکمت تو را از کبوتر من بپرسد و از دلِ من...

 

پ.ن. داش‌آکل کجایی؟؟ زود باش حاضریتو بزن.