چند روز پیش کتابی خواندم از کریشنا مورتی، که مجموعه‌ی حرف‌هایی بود که درباره‌ی رابطه‌ی انسان و طبیعت زده بود.
حالا جدای شعارهای معمول در این زمینه که انسان حشی و تندخوست و خرابی به بار آورده و..(که البته راست هستند ولی در عین حال، درد بی‌درمان هم هستند.) یک حرف‌های خوبی هم زده بود.
مثلن از شنونده‌ها(توی سخنرانی‌هاش) و خواننده‌هاش درباره‌ی رابطه‌شان با طبیعت سوال کرده بود. مثلن پرسیده بود، هیچ‌وقت شده با یک درخت احساس وابستگی بکنید؟ هیچ‌وقت شده واقعن زیباییِ یک درخت را حس کنید و تحسینش کنید؟ حس کنید ارتباط دارید باهاش؟ شده که زیبایی‌اش را تحسین کنید، نه زیباییِ ظاهریش را، بلکه حقیقتش رو؟
و من داشتم به خودم فکر می‌کردم که از بچگی این احساس وابستگی توی وجودم بوده. احتمالن به‌اش می‌گن موهبت،gift .
من با تمام وجودم وابستگی به گل و درخت و زمین و پرنده‌ها را حس کردم...حس کردم....و به نظر من این برمی‌گرده به سطحِ آگاهی آدم‌ها. چیزی که اگرچه اکتسابیه، ولی به دست آوردنش خیلی سخته.
آدمی که بعد از خوردن نوشابه‌اش، حتا بدون این که به کارش فکر بکند، شیشه‌ی آن را توی پیاده‌رو می‌اندازد، آدمی نیست که با طبیعت احساس وابستگی بکند، حتا اگر روزهای جمعه با خونواده‌اش برود بیرون شهر و از دیدن منظره به به و چه چه بکنه. و وقتی مورتی می‌گوید صحبت از زیبایی ظاهری نیست، منظورش همین است.
در ارتباط و هارمونی بودن با طبیعت، یعنی که نسبت به محیطِ اطرافت هوشیاری و آگاهی داشته باشی، یعنی کثیفیِ جوی و خیابون را ببینی و حسش کنی و آزارت بدهد. اون طوری حتا یک درخت چنار، کنار خیابون ولیعصر هم به نظرت زیبا می‌آد.
و یکی دیگه از حرف‌های جالب مورتی توی این کتاب این بود که جا به جا به ناسیونالیسم توپیده بود و دائم توی حرف‌هاش با لحنی سرزنش‌آمیز از احساسات ناسیونالیستی صحبت کرده بود و توی یک سخنرانیش که درباره‌ی عشق بوده، گفته بود اگر عاشق بودید چنین و چنان نمی‌کردید، یا می‌کردید و وسطاش گفته بود، اگر عاشق بودین ناسیونالیست نبودین، مذهب نداشتین و مرز براتون مهم نبود....
و وقتی فکر کردم به عمق حرف‌هاش، دیدم که همه چیز با هم می‌خواند، آدم‌هایی که یک مجموعه حس به خصوص را داشته باشند، شکل باورها و عقایدشون هم مثل هم می‌شود. من تا به حال چیزی از مورتی نخوانده بودم، و تا به حال به غیر از حرف‌های یکی از دوستان، چیزی در نکوهش ناسیونالیسم نشنیده بودم، ولی چون فرم احساسات و عواطفم این طوریست، این اعتقاد توی وجودم هست که وابستگی به خاک و ملیت یک چیزِ نادرست است. چیزی که آدم‌ها را از پیشرفت و صلح بازمی‌دارد. حالا گیریم که هرگز آن صلح حاصل نشود. من آدم رئالیستی هستم و هیچ‌وقت رویای یک آرمان‌شهر را نمی‌بینم.
و من البته من به واسطه‌ی فرم عواطف و احساساتمه که به عرفانِ شرق جذب شدم، پایه و اساس اعتقاد درون خودم بوده، این طوری نبوده که شیفته‌ی آن عرفان شده باشم و توی خودم ایجادش کرده باشم، بلکه برعکس به خاطر آن چیزی که درونم بوده جلبش شدم و چقدر جالب است که یک سری عقاید که تشکیل یک فلسفه را می‌دهند، جدن با هم، هم‌خوانی دارند.
امیدوارم تونسته باشم منظورم را برسونم!!!
*  *  *
عشق، فقط عشق به چشمای یار نیست، عشق یعنی این که هر روز وقتی خسته و کوفته برمی‌گردم خونه، موزاییک‌هایی رو که کفتر روشون خراب‌کاری کرده، با حوصله پاک کنم و بدون غر زدن کفتر رو بذارم توی جاش که بخوابه و اکراهی نداشته باشم از این کار. اون نداشتن اکراهه، که تبدیلش می‌کنه به عشق.
عشق!
فقط یک عاشق از پس این کار برمی‌آد، همون‌طور که نفرِ قبل از من هم که این کارو می‌کرد، یک عاشقه.
آدم وقتی عاشق باشه، به معنای واقعی کلمه عاشق باشه، همه چیزهای واقعیِ این دنیا براش عزیز می‌شن.
حتا یک کفترِ سیاه!
* * *
پ.ن. پریروز، آقای عباس‌لو توی نقدِ داستانبهشت گم‌شده، گفت که روزی مرزها برداشته می‌شن و آدم باید تخیل داشته باشه این رو تصور کنه. ببینید مرحوم عمو کلارک من درباره‌ی مرزها راست می‌گفته.
*  *  *‌
این هم گزیده‌ای از عکس‌های نمایشگاه گل و گیاهِ تهران( خودم گرفتم)

 

این لینک‌های سمت راست به روز شدند. اولی از بالا، یک داستانِ خیلی خیلی قشنگه، لطف بفرمایید روش کلیک کنید.