اشکِ ستاره...
اشکِ ستاره که دیدن نداره.
ستاره به خودش می‌گه، نه ربطی به تو نداشته، نداشته، نداشته...
تو می‌دونستی که ربطی به تو نداره، نداره، نداره...
حالا مشکل کار کجاست؟
مشکل این‌جاست که یک چیزی توی اون اعماق وجودم تیر می‌کشه، یک‌جور سوزشِ گنگ و عمیقه. یک جور حسِ از دست رفتنِ تمام چیزهای خوب، از دست دادن آخرین پناه‌گاه مقابلِ دیوار کابوس.
مثلِ رفتن و گم شدن نوره، مثل غروب کردن ستاره. ستاره‌ی خوشبختی، ستاره‌ی اقبال، ستاره‌ی شازده کوچولو.
مثل پژمردن گلِ سرخ شازده کوچولوئه.
مثل این که بدونی دیگه توی بارون، بال‌های هیچ فرشته‌ای پیدا نیست و دیگه هیچ‌وقت، از کوچه‌های بارون پیداش نمی‌شه.
مثل این که مطمئن بشی هیچ معجزه‌ای اتفاق نمیافته و هیچ خدای مهربونی و نامهربونی در کار نیست.
مثل این که برات جای هیچ شک و تردیدی نمونه که خالیِ آسمونا، راست راستی خالیه.
* * *
می‌شه برگردی و من بشم خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین؟
می‌شه برگردی و بریم کنار اون حوضِ پارک لاله بشینیم و من برات از روی دیوانِ اشعار شاملو، رُکسانا رو بخونم؟
چرا رُکسانا؟ نمی‌دونم، اما همیشه فکر کردم باید رُکسانا باشه.
بیا برگرد دیگه، من خسته شدم از این همه عاشقانه‌ی غمگین و تلخ، از این همه اشک و غصه که توی این صفحه پیداست. خسته شدم. به خدا خسته شدم.
دلم می‌خواد عاشقانه‌ی خوشحال بنویسم.
از تو و بارون و رُکسانا...
بسه دیگه، بسمه دیگه.
بیا برگرد و بشین کنار من، من می‌شم دلداده‌ی تو و تو هم دلیلی برای ترسیدن نخواهی داشت. بیا دیگه!* * *
مهم نیست که تام کروز فارسی بلد نیست، اصلن مهم نیست.
* * *
به خدا اگه کسی بدونه من از کی و چی نوشتم! ولی حسه دیگه. به گمونم حس‌های توش به اندازه‌ی کافی منتقل می‌شه.
پ.ن. داشتم پست‌های قبلیمو نگاه می‌کردم، دیدم 40 تا کامنت هم واسم می‌ذاشتن، ولی حالا نهایتن پنج شش نفر واسم کامنت می‌ذارن! چقده محبوب شدم! چقده پیشرفت کردم! ایول!