حالا،

از تمامِ دار دنیا دلم فقط دلم یک حوض می‌خواهد. یک حوض که کسی دور و برش نباشد و تویش پرِ آب باشد.

دلم می‌خواهد باران ببارد، نم نم نه، شُر شُر ببارد. من نشسته باشم کنار حوض و یک مهربانی کنار من نشسته باشد. یک غریبه‌ی مهربان، یک آشنای مهربان، یک مرد مهربان.

من چهارزانو بشینم لب و حوض و باران را که می‌بارد داخل آب نگاه کنم. شب باشد و سکوت و باران و مهربانی و اشک‌های من که داخل آب می‌چکند.

دلم می‌خواهد بشینم آن‌جا و تا وقتی دلم می‌خواهد گریه کنم. یک دل سیر گریه کنم توی باران و از هیچ خدایی، هیچ درخواستی نداشته باشم.

بعد دلم می‌خواهد صبح آن مرد بلند شود و برود و از من چیزی نمانده باشد. آب شده باشم همراه باران‌ و اشک‌هایم و رفته باشم...

حالا از تمام دنیا فقط دلم همان حوض پارک لاله را می‌خواهد، خلوت باشد و باران ببارد و من کنارش نشسته باشم...