من اون شهزاده  قصر طلا و فيروزه ام که از افسانه های عاشقونه  ميام..از افسانه های دور و دراز فراموش شده.از بطن زمان...نميدونم دست تقدير بود يا سرنوشت يا خودم خواستم که از اعماق زمان بيام به سرزمين آهن و شيشه...اومده بودم همه عاشقونه ها را از نو بنويسم....من از زمانی ميام که عاشقی اعتبار داشت ...از زمانی ميام که مهر و محبت ملکه دل آدما بود..ميگين هرگز چينی زمانی وجود نداشته؟؟؟مگه شما تا حالا هيچ قصه عاشقونه نخوندين که شهزاده مهربون قصه آخر قصه با امير زيباروی سوار اسب سفيد بره؟؟؟مگه نه اينکه تو اون قصه ها هميشه آدم خوبا برنده ميشن..؟؟هميشه عاشقا به عشقشون ميرسن؟؟؟همه راست ميگن و همديگه را دوست دارن...پس فکر کردين اين افسانه ها از کجا ميان؟؟؟آدمای توی افسانه ها هم حقيقت دارن..افسانه ها هم بخشی از حقيقتن....من از همون افسانه ها ميام...نه رنگ چشمام آبی نيست..رنگ موهام هم طلايی نيست..کی ميگه شاهزاده ها بايد چشم آبی و موطلايی باشن؟؟؟من شاهزاده چشم سياه و مو سياهم..اما  از همون افسانه ها اومدم...اومده بودم ببينم ميشه تو قرن بيستم هم مثل افسانه ها زندگی کرد يا نه..اومده بودم به همه بگم که افسانه ها حقيقت دارن..اما گم شدم...يادم رفت اصلا از کجا اومده بودم و برای چی اومده بودم...يادم رفت اينجا مثل قصه ها نيست....يادم رفت کسی منو اينجا نميشناسه .....فکر کردم اگه از قصهايی که ازشون اومدم براشون بگم باورشون ميشه و به حرف دلشون گوش ميدن....اما...نشد.......حالا راه برگشتنم کدوم طرف؟؟

من اون شهزاده ی بی اميرم که از قلب افسانه های هزار و يک شب اومدم...