دلم تنها غمم دريا وجودم بسته در زنجير خونين تعلقها....

راستش يه زمانی بود که مينوشتم..اون موقعها هر وقت يه چيزی می اومد توی ذهنم يه کم فکر ميکردم بعد مينوشتم..اما الان همينطوری اين صفحه را باز کردم و دارم می نويسم..بی هيچ مقدمه...دلم گرفته دارم داريوش گوش ميدم ويرگول کيبرد را هم پيدا نميکنم!!! تهنام بی هيچ ياری..بی هيچ عشقی..دلم چون دفترم خالی..البته هنوز دوستش دارم..اما...خوب وقتی اون ندونه و نبينه که اسمش نميشه عشق..هر چند هنوز دوستش دارم و در جسرت ديدارش آواره ترينم..اما دلم ميخواد يه آدم خوب و مهربون که دستاش با گل و شمشادهای کنار خيابون غريبه نباشه و بارون  و پرنده ها رو دوست داشته باشه بياد که من عاشقش بشم و بهش تکيه کنم و اون يادم بره..آه ه ه ميشه يادم بره؟؟

آسمون با ما سر ياری نداره....

من هرگز نه دلی شکستم نه با آبروی کسی بازی کردم و نه پا روی شخصيت کسی گذاشتم اما روزگار همه اينا را به من روا دونست

با اونهای که دل منو تيکه پاره کردن چه کنم؟؟تا کی بهشون لبخند بزنم؟؟

من..نه نفرين کردن ميدانم و نه ....دعايم به آسمانها راه پيدا کرده...دلگيرم...

دلگيرم...