بعضی آدم‌ها یک قابلیت شگفت‌انگیزی دارند، آن‌هم این که می‌توانند به خودشان دروغ بگویند و بعد خودشان دروغ‌های خودشان را طوری باور کنند، انگار که اصلن دروغ نبوده و عین حقیقت بوده.
خیلی جالب است نه؟ آدم از بیرون که به قضیه نگاه می‌کند، فکر می‌کند با یک ابله درست و حسابی طرف است، منتها موضوع این است که آن ابله، راحت زندگی می‌کند. هر کار اشتباهی که می‌کند، هر بیراهه‌ای که می‌رود را به پای دیگران می‌گذارد، به دیگران دروغ می‌گوید و بعد خودش هم باور می‌کند و امر بهش مشتبه می‌شود و بعد خیلی خوش و خرم زندگی می‌کند، انگار که اصلن اتفاق نادرستی نیافتاده.
یا بعضی‌ها هستند که در مورد خودشان اغراق می‌کنند، قابلیتی را که ندارند، دانشی را که نیاموخته‌اند، مهارتی را که دارا نیستند، ادعا می‌کنند و بعد یواش یواش از دل خالی‌بندی به یقین هم می‌رسند. منتها یقین الکی که پشتش هیچی نیست.
 
*  *  * 
اگر آدم بفهمد یک کسی درباره‌ی یک چیز ناخوشایندی بهش دروغ گفته، باید بابت شنیدن دروغ ناراحت باشد، یا بابت راست نبودن آن چیز ناخوشایند خوشحال؟
اگر آدم(آن‌قدر ابله بوده باشد) که آن خری را که دروغ گفته، دوست داشته باشد چه؟ باید بابت دروغ عصبانی باشد، یا خوشحال که راست نبوده؟
 
این قسمت، به آن قسمت بالا هیچ ربطی نداشت.
*  *  *
 
من امروز بیست و شش، هفت طولِ پنجاه متری را شنا کردم. که تازه بعضی از طول‌ها را کرال سینه یا کرال پشت رفتم. وسطش هم یک چیزی حدود هفت هشت دقیقه استراحت کردم. من راضی هستم!ژ
 
*  *  *
گاهی وقت‌ها از همه‌ی کسایی که صاحبِ آرزوهای من هستند، متنفر می‌شوم.
گاهی وقت‌ها حجم اندوه خیلی بیشتر از گاهی وقت‌های دیگر است.
گاهی‌ وقت‌ها حسرت، مثل یک حجم عظیم و خاکستری، روی تمام وجودِ آدم سنگینی می‌کند.
گاهی وقت‌ها همه چیز تلخ و دردناک می‌شود.
 
بیشترِ وقت‌ها از خودم می‌پرسم اصلن چرا زنده‌ام؟
یک‌وقت‌هایی به زمین خیلی نزدیک هستم و حس می‌کنم، امروز قدرتش را دارم که توش فرو بروم و راحت بگیرم بخوابم، تا روزی روی برگِ قرمز رنگ افرایی، یا توی گل‌های سفیدِ یاسی دوباره سبز شود.
یک‌وقت‌هایی حس می‌کنم، خودش است، امروز دیگر، وقتِ خوبی است برای نبودن. برای مردن.ژ
گاهی وقت‌ها وسوسه خیلی عمیق می‌شود.