می‌دانی، بارها گفتم که، بودن یا نبودن، مسئله این نیست اصلن.

بودن یا نبودن، وسوسه این است.

من عمله‌ی مرگ خویش بودم.

برای بعضی‌ها این‌طوری می‌شود. بودن یا نبودن می‌شود یک وسوسه. برای آن‌ها که دلیلی برای زندگی کردن ندارند. آن‌ها که توی هر کوچه پس کوچه و توی هر بیغوله و در پسِ هر دیواری دنبال مرگ هستند. برخی‌ها آن‌قدر شجاع هستند یا آن‌قدر خراب هستند که یک‌جوری تمامش می‌کنند خودشان. بعضی‌های دیگر نمی‌توانند تمامش کنند و می‌شوند عمله‌ی مرگ خودشان.

درست مثل من.

من همیشه دیر و دور و رها شده بودم.

دیر رسیدم. خیلی دیر.

این‌جا همه چیز چکه می‌کند. از سقف آسمان بگیر، تا سقف خانه‌ی ما، تا چشم‌های من...

همه چیز.

این‌جا نه شکوهی در کار است و نه امیدی و نه آینده‌ای.

من دست‌هایم خالیست. به چه زبان بگویم، این‌ها که می‌نویسم شعر نیستند، بازتابِ تلخ و هراس‌انگیزِ حقیقتِ‌ یک زندگی هستند.

حقیقتِ یک آدمِ برباد رفته. آدمی که نمی‌خواست بر باد برود ولی رفت.

و شد عمله‌ی مرگ خودش.

همه افق‌های روشن، آن پشتِ دیوارهای سنگیِ‌ امروز و همیشه ماندند. اصلن افق روشنی در کار نیست. روزی که معنای هر کلام دوست داشتن باشد، فریبی و دروغی بیش نیست.

تو گم شده بودی، بیراهه رفته بودی و به اشتباه از بیغوله‌های تهی از عشق و امید و آینده‌ی من گذر کردی.

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو....

حالا یکی مانده این‌جا که جز سقف و دیوارهای خیس و دست‌های تهی از عشق و امید و آینده‌اش هیچی ندارد. حتا خیال تو را هم ندارد. حتا خیال هیچ‌چیز دیگر هم ندارد...

گاهی وقت‌ها خواب می‌بینم که هنوز امیداورم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم خدایی هست که مهربان است و آن بالاهاست. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم هنوز امیدی دارم برای زنده ماندن...

اشتباه می‌کنم. نه گاهی وقت‌ها که همیشه اشتباه می‌کنم.

مثل تمام زندگی‌ام که اشتباه کردم. آدم‌ها را اشتباه گرفتم، راه‌ها را اشتباه گرفتم....

من هستم و یک عالم خاطره‌ی خیس و دست‌های تهی از عشق و امید و آینده‌ام.

من و کوله‌باری از شکستن و یک عالم تظاهر به خوشی.

من و لبخندهای الکیِ هر روز صبحم.

من خانه‌ای تاریکم میان بیابان. بیابان‌های تاریک. از هر طرف که نگاه کنی هیچی به جز بیابان نیست و چراغی نیست، اتاقم را روشن کند. من میان تاریکی‌ها نشستم و هی تلاش می‌کنم که باشم و باور کنم.

هیچ چراغی، هیچگاه شبِ‌ تاریکم روشن نکرد و من بهتر از هر کسی می‌دانم هرگز دستی از غیب نخواهند آمد و خدایی نیست بالای سر این‌همه بی‌عدالتی. این‌همه هق هق تاریک. این‌همه تنهایی و ترک‌شده‌گی. از من بپرسید.

هنوز هم گاهی دلم می‌خواست آن بالاها بودی تا از تو متنفر باشم. لااقل از تو متنفر باشم. نشد که از کسی متنفر باشم بابت این تکرارِ پوچ و عبث و بیهوده.

من به چه زبان بگویم من شکسته‌ام؟ ازمن انتظار لبخند نداشته باشید. از من انتظار بودن نداشته باشید. من عمله‌ی مرگ خویش هستم. من بالاخره یک روزی تصمیم وسوسه می‌شوم. من حوصله ندارم. من تنها، غمگین، ترسیده و بی‌امید و آینده‌ام.

به چه زبان بگویم از همه‌ی شماها که سعی می‌کنید با دروغ‌های بزرگ و قشنگ این زندگیِ لعنتی را برایم توجیه کنید حالم به هم می‌خورد!

حالم به هم می‌خورد. پر می‌شوم از خشم و کینه وقتی بهم می‌گویید، بی‌خیالش می‌گذرد. پر می‌شوم از خشمی کورکننده و مهارناشدنی وقتی بهم می‌گویید، زندگی زیباست.

من پرم از نفرت،‌ از تلخی، از نرسیدن، از شکستن. پرم کردید از نفرت. تمام دار و ندارم و عشقم را گرفتید از من.

من نامردی‌هایی که در حقم شد بخشیدم، ولی نامردها باید کوله‌بار نامردیشان را به دوش بکشند و من خوشحالم که به دوش می‌کشند بار چرکینِ نامردی‌هایشان را.

من تنها تسلای خاطرم این است که نامرد نبودم. عهد‌شکن و خائن نبودم. من تنها تسلای خاطرم این است که دلی امیدوار را زیرِ پا له نکردم.

من خالی شدم از عشق و امید و آینده. همه‌ش یک فنجان آب بود که بر برهوتی بی‌پایان ریخته باشم. ریختم و تمام شد. هیچ‌چیز ندارم حالا. هیچ‌چیز ندارم و عمله‌ی مرگ خودم هستم و منتظرم این لعنتی تمام شود.

می‌ترسم مردن هم بهم نرسد و مجبور باشم تا آخر دنیا زنده بمان.

پ.ن. من تلخم، دلتنگم و دلگیر. من جا ماندم از زندگی. من متنفرم از حرف‌های حکیمانه و دروغ‌های شاخ‌دار. من فقط دلم می‌خواهد گریه کنم. دلم می‌خواهد یکی تسکینم بدهد نه با دروغ که با حقیقت. با حقیقتی که این قدر تلخ و سخت و هولناک نباشد.

پ.ن. تکه‌های عاشقانه‌ی این نوشته هیچ تارگتی ندارند. متاسفم که مجبورم هی هر بار این را بگویم، مجبورم!

پ.ن. ا زهمه‌ی اونایی که نوشته‌هامو می‌خونن، متشکرم. ممنون که به این عمله‌ی تلخ و درهم شکسته توجه می‌کنید.