آدم‌ها را نمی‌شوند Bind کرد. DataGrid که نیستند، بایندشان کنی به یک datasource و بعد گرید بیچاره موظف باشد فقط به همان یک جا وصل باشد. آدم‌ها فرق می‌کنند. هر کس از صبح که پایش را از خانه بیرون می‌گذارد، تا شب که برگردد با یک عالم اتفاقات و شرایط جدید رو به رو می‌شود.

آدم‌ها در جامعه یکدیگر را می‌بینند، به هم نزدیک می‌شوند، دوست می‌شوند، دشمن می‌شوند. نمی‌شود که در چشم و گوش و دلشان را بست. آدم‌ها دوست می‌شوند، عاشق می‌شوند، گاهی هم خیانت می‌کنند. کاریش نمی‌شود کرد.

اما این وسط، اصرار به Bind کردن آدم‌ها و از این راه خریدن وفاداریشان، احمقانه‌ترین تلاشی بوده که از زمان آدم و حوا صورت گرفته. همان موقع هم، خانوم حوا که چند تکه برگ را دور خودشان پیچیده بودند و به کار پخت و پز منزل مشغول بودند، نگران بودند نکند جناب آدم که از منزل بیرون می‌روند، آن دور دورها دور از چشم ایشان خلاف بکنند.

خب این نگرانی و جاسوسی چه فایده دارد؟ کسی که دلش لغزیده باشد، از همان نخستین لحظه که دلش لغزید، از دست رفته. کسی که با قصد و هدف،‌ دیگری را ترک کند، همان لحظه که تصمیم به ترک کردن بگیرد، رفته. و کسی را که رفته نمی‌شود برگرداند. نه با زور و نه با ناز و عشوه و کرشمه. یک وقت‌هایی هم هست، کسانی که رفته‌اند خودشان برمی‌گردند. ولی خودشان برمی‌گردند.

نمی‌شود که دوست‌دخترت/دوست‌پسرت/همسرت/شریک زندگی‌ات...را تمام مدت بپایی و جاسوسی‌اش را بکنی، مبادا که با یکی دیگر حرف زده باشد. نمی‌شود! باید اصل را برائت بگذاری. باید راه را برای صداقت طرف باز بگذاری. و باید بدانی اگر شریکت خواست که برود، یا اگر دلش لغزید از دست تو کاری ساخته نیست. پس اصل را همیشه بر برائت بگذار.

پائولو کوئلو در زهیر، دیدگاهی را معرفی می‌کند که بسیار بسیار جسورانه است و حتا شاید از دید جامعه‌ی به اصطلاح[ما] ولنگ و واز غربی هم غیرقابل تحمل بیاید. کوئلو می‌گوید برای این‌که یک ازدواج همیشه سرحال و پویا باقی بماند، زن و مرد علاوه بر این که باید همدیگر را در دوستی‌ها و معاشراتشان آزاد بگذارند، بلکه باید بگذارند این آزادی تا حد س* ک * س پیش برود.

کوئلو می‌گوید، ذات آدم‌ها تنوع‌طلب است( مال مردها خیلی بیشتر) و کاریش هم نمی‌شود کرد. مثل این حقیقت که دو تا چشم داریم و هیچوقت نه سه تا می‌شود نه یکی. و می‌گوید این ذات تنوع‌طلب آدم‌هاست که عشق را تحت‌شعاع قرار می‌دهد و باعث دلزدگی و نابودی روابط عشقی می‌شود. حالا او معتقد است اگر به این ذات تنوع‌طلبمان میدان بدهیم به دلخوشی‌های سطح پایینش برسد، چیزی که به عنوان رابطه‌ی عشقی می‌شناسیم همیشه پویا و سرحال باقی می‌ماند و آن بلهوسی‌ها مشکلی پیش نمی‌آورند. در داستان زهیر، مرد شخصیت اول ماجرا هر موقع عشقش بکشد و با هر زنی که عشقش بکشد، هر کاری عشقش بکشد می‌کند و مدعی است که درباره‌ی همسرش هم همینطور بوده و آن‌دو هیچوقت در این امور کوچک یکدیگر دخالت نکرده‌اند.

اگرچه همچنان معتقدم این دیدگاه کوئلو بسیار جسورانه، افراطی و اغراق‌آمیز است، با این‌حال رگه‌هایی از حقیقت در آن وجود دارد. آدم‌ها نیاز دارند به برقراری روابط جدید و نمی‌شود که محدودشان کرد، اگر همسر یا شریکی در زندگی دارند، از این به بعد تمام روابطشان محدود باشد به هم‌جنس‌های خودشان. نه نمی‌شود! اما از این جا به بعد با کوئلو مخالفم. بر عکس جناب کوئلو من به چیزی معتقدم که اسمش هست اخلاقیات و به چیزی معتقدم که اسمش هست عشق. من معتقدم آدمیزاد می‌تواند که آن ذات بولهوس و تنوع‌طلبش را تربیت کند. نه که مهار کند، بلکه ترتبیت کند. تربیتش کند که تا کجا می‌تواند تنوع‌طلبیش را ادامه دهد و تربیتش کند که با عشق راضی و خرسند باشد. بالاخره باید یک فرقی بین تنوع‌طلبی ما و چهارپایان باشد دیگر.

من معتقدم اگر کسی عشق و وجدان و احساس مسئولیت در وجودش به قدر کفایت قوی باشد، باید به او اعتماد کرد. باید اصل را بر برائت گذاشت و از حضور دیگری لذت برد و با حسادت  وجاسوسی و خاله‌زنک بازی زندگی خود و آن دیگری را به لجن نکشید.

حسادت! حسادت! این مار دو سر، این اژدهای غول‌پیکر، این جام زهر...از حسادت به این سادگی‌ها نمی‌شود گذر کرد، آدم‌هایی که به وجود خودشان آگاه نیستند و قدرت قضاوت و مشاهده‌ی خودشان از بیرون را ندارند،  هرگز بر دیو حسادت پیروز نمی‌شوند. پیروز شدن بر حسادت، یعنی گذر از یک مرحله.

 

*  *  *

پ.ن. اونقدر آرزوهایی که باید به گور ببرم زیادن که باید وصیت کنم قبرم را دو سه متر گودتر بکنند.