حضورها مهم هستند و بودن‌ها و لحظه‌های بودن، نه صرف خاطرات. وقتی با کسی بودیم، از بودنش خاطره داریم. خاطره‌ها گاه زیبا هستند، گاه زشت، گاه دردناک، گاه تلخ و گاه شیرین. اما آن‌چه مهم است، حضور‌ است و بودن.

اگر خاطره‌ای از کسی داریم که دیگر نیست، و اگر هنوز به آن خاطره فکر می‌کنیم، هنوز به آن آدم فکر می‌کنیم، نباید تصویری که از آن شخص داریم رابا خاطره‌ای که از او داریم یکی کنیم. اگر کسی رفته و خاطره‌ش هم با خودش رفته و دیگر در خاطرمان نیست، یعنی که آن آدم برای ما تمام شده، بایگانی شده و رفته پی کارش. اما اگر هنوز خاطره‌ای از کسی در ذهنمان زنده است، یعنی که آن آدم هنوز حضور دارد در محدوده‌ی بودن ما. و اگر کسی هنوز حضور دارد، نباید یادش را با خاطراتی که از او داریم و خاطراتی که زیبا یا دلنشین یا شیرین نیستند یکی کنیم، نباید حضورش را پیوند بزنیم به خاطره‌ای که تلخ بوده و بعد بگوییم افسوس که با فلانی خاطره‌ی زیبایی نداریم.

نباید تصویر آن آدم را پیوند بزنیم به آن خاطره، باید حضوری را که بوده و ارزشمند بوده با تصویرش یکی کنیم. نباید تصویرش در آینه‌ی ذهن مان چین بردارد از اختلافات و کدورت‌ها و رنجش‌هایی که برای همه هستند. حالا هر قدر آن اختلافات و رنجش‌ها بزرگ باشند. اگر کسی هنوز هست در بازه‌ی هستی ما، باید که حضورش را گرامی بداریم. کسی که لیوانی را شکسته و آبی را به جوی ریخته که دیگر باز نمی‌گردد، حضور ندارد. هیچ‌گاه نداشته. رهگذری بوده لاابالی که تجربه‌ای را رقم زده و گذشته.

کسی که هنوز نامش در خاطر ماست، کسی که هنوز هنگام حرف زدن یادش می‌کنیم، کسی که نوشته‌هایش را می خواینم بی‌ آن که دنبال تسلا دادن یا تنبیه خود باشیم، کسی است که حضور دارد و هست. و باید که حضورش محترم باشد در خاطرمان.

*  *  * 

چقدر با این کلمات بازی کرده‌ام که حرفم را بزنم. نه که بخواهم حرفی را که معنایی ندارد به زرق و برق کلمات بامعنی‌اش کنم. سعی می‌کنم چیزی را که شاید همه می‌دانند با کلمات جدید و قالب جدید بیان کنم، شاید تفکری مجدد را باعث شود.

به روزنوشت‌هایم نگاه می‌کنم و به نوشته‌های این‌جا. آن‌طرف با نثری شکسته نوشتم و گه‌گاه لای نوشته‌هایم کلماتی هست که زشت محسوب می‌شوند و غیراخلاقی و این‌طرف با نثری سنگین و تقریبن هیچگاه پا را از حریم ادب بیرون نگذاشتم.

هر دوی این نوشته‌ها من هستم. دختری که گاهی کلمات رکیک استفاده می‌کند و دختری که از اعماق قلبش می‌نویسد، یک نفر هستند. آدم‌ها هزار بعد دارند، هزار بعد. همین است که می‌گویم یک رنجش و یک کدورت را نباید پیوند داد به تصویر یک آدم که هزار بعد دارد.

*  *  *

خسته شدم از نوشتن. از نوشتن خودم و از نوشتن افکارم. از هر دو بعد نوشتنم خسته شدم. از این کلمات که هی هزار جور شکلشان می‌دهم تا یک چیزی از تویش دربیاورم و بشود نوشته خسته شدم. تمام شدم! با این‌حال هنوز هی می‌نویسم. هی می‌نویسم. انگار این نوشته‌ها یک تیکه از خودم هستند که با ترک کردنشان، حتا از این‌که هستم  تکه تکه‌تر و ناپیوسته‌تر می‌شوم. انگارکه نوشتن هم رسالتی باشد، انگار همان صلیب معروفی باشد که آن ناصری بدبخت تنهایی به پشت کشید  و رفت بالای تپه‌ی جلجتا تا خودش را به آن چهار میخ کنند. این نوشته‌ها، این‌که سعی می‌کنم، دست و پا می‌زنم که خلقشان کنم، همان صلیب من هستند. خودم هستم که بالایشان چهارمیخ شدم و یکی هست که آن دورترها، به تماشا نشسته. منتظر است خورشید پشت تپه‌ی جلجتا غروب کند تا برود پی کارش. خیالش راحت باشد که دیگر کسی این‌جا چیزی نمی‌نویسد.

خیالت راحت! برای تو نمی‌نویسم. برای یادت، خاطره‌ات یا آن چیزی که توی ذهن من بودی شاید، ولی برای تویی که آن بیرون هستی و نیستی و حضور نداری خیر! برای تو نیستند این کلمات. هیچ‌گاه نبودند، حتا همان موقع که قرار بود باشند.