نازنین، شمع امید ما را خیلی وقت می‌شود که باد خاموش کرده.

مگر یک شمع که میان باد و بوران، گذاشته باشیش وسط بیابان چقدر دوام می‌آورد؟

نازنین، من هر شب به امید یک معجزه می‌خوابم. هر شب چشمانم را که به هم می‌گذارم امیدوارم فردا روز معجزه باشد. ولی دریغ...

می‌بینی؟ آدمی که چشم به راه معجزه‌ها باشد، درمانده‌ترینِ آدم‌های دنیاست.

نازنین من وسط همان بیابان، که شمع امیدم را خاموش کرده، به انتظار مهتاب می‌روم.

وسط بیابانِ همیشه تاریک، چشم انتظار مهتاب هستم و دنبال طناب دارم می‌گردم و شهامتی که طناب را بیاندازد دور گردنم.

نازنین من خیلی خسته‌ام. بیا و این طناب را بنداز دور گردنم و تمامش کن.

منتظر غروبی هستم که بعدش یک طلوع باشد.

من همه‌ی غروب‌های عالم هستم.

من منتظر یک خدای مهربان هستم.

خدای نامهربان، تو نه تنها ارزش ستایش، پرستیدن، شکرگذاری نداری، حتا ارزش لعنت کردن هم نداری. من حتا لعنتت هم نمی کنم، خدای بی‌رحم و بی‌مروت. حتا لعنتت نمی‌کنم.....

بعضی دلتنگی‌ها هستند، درمانی جز مرگ ندارند. درست مثل توبه‌ی گرگ!

نازنین از تو چه پنهان، این روزها هیچ‌کس نیست. هیچ‌کس نیست حتا باور کند. حتا بشوند.

من دست و پا می‌زنم توی دنیای زنده‌ها بمانم. ادای زنده‌ها را در می‌آورم. جنازه‌ام را کول کردم و ادای زنده‌ها را در می‌آورم و همه فکر می کنند، جنازهه کوله‌پشتی لپ تاپم است که حمل می‌کنم.

کسی شک نکرده، جسد خودم است که پشتم می‌برم.

نازنین دلم گرفته. قدر تمام دریاهای طوفانی زمین که نه، قدر تمام دریاهای طوفانی دنیا. دنیا! قدر تمام دریاهای طوفانی روی تمام دنیاهایی که طوفان می‌شود. آنقدر که فکرش را هم نمی توانی بکنی.

......

شماهایی که دستتان به خدا می‌رسد و هی تند و تند بلغور می‌کنید که خدا مهربان است، به آن خدای مهربانتات بگویید، یک نفر درست زیر دماغش دارد از غصه و دلتنگی دق می‌کند. بگویید پس مهر و محبتت کو؟