این مطلب رو به یاد تمام خاطرات خوبی که از این آهنگ دارم می‌نویسم. خاطرات روزای بچگی و نوجونی. خاطرات دوستایی که حالا دیگه نیستند.

اگرچه کلیت نوشته همون متن ترانه‌ی معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هستش، ولی من به سبک خودم نوشتمش و چیزی رو ترجمه نکردم. اگه جایی شبیه متن ترانه است ولی فکر می‌کنید ترجمه‌اش اشتباهه بدونید که ترجمه نیست. حس من هستش.

خب این هم گل برای همه‌ی دوستانم:

خب این هم آخرین پست من در سال ۱۳۸۶:

 

جاده چشم‌اندازی بود سراسر مه گرفته. مه بود و باد بود و طوفان. به امتدادِ بی‌نهایت رویایی مغشوش می‌مانست. سرم سنگین شده بود. تمام آسمان‌خراش‌های جهنمی دنیا را کاشته بودند توی سرم. 

پچ پچ‌ها وزمزمه‌هایی محو و گنگ به گوش می‌رسیدند. از درون خودم و از میان هیاهوی باد و طوفان. ارواح مرغان دریایی میان طوفان پراکنده بودند و هر وقت یکی‌شان ازمقابل ماه پرواز می‌کرد، روشنایی ماه برای لحظه‌ای محو می‌شد.

خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم. گاهی آدم خواب می‌بیند که بیدار است و گاهی هم بیدار است و خواب می‌بیند.

یک جایی در دوردست‌های جاده، میان هنگامه‌ی باد و طوفان نوری سوسو می‌زد. شاید فانوس دریایی خدایان بود‌ که میان صحرا برپا شده، شاید هم سراب ناشی از باد و طوفان بود. ولی وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی، باید  به هر امید اندکی،‌ چنگ بیاندازی.

به طرف نور رفتم.

و بعد،او آنجا ایستاده بود میان درگاه. محو و رنگ‌‌پریده و روشن، به روحی سرگردان می‌مانست. شاید یکی از ارواح سرگردان مرغ‌های دریایی بود. ارواح مرغ‌های دریایی در خواب ابدی، گاهی اوقات آواره‌ی بیابان‌ها می‌شوند.

بالای راه پله ایستاده بود، شمعی در دست داشت و لبخندی غریب بر لب. موهایش میان باد در اهتزاز بود.

گم شده بودم.

می‌دانستم.

می‌دانم.

سرم سنگین بود و تمام ناقوس‌های جهان توی سرم صدا می‌کردند. بهشت یا جهنم؟ کسی هم هست بتواند بین‌شان فرقی بگذارد. همانطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم، کجا می‌روم؟ آیا اینجا سرپناهیست تا در آن کابوس طوفان را به سر آورم، یا پناهگاه دوزخیِ هزاران روح گم‌شده میان بیابان است.

معلوم نبود.

معلوم نبود بهشت است آنجا یا جهنم.

او بی‌آنکه حرفی بزند، در را بست و جلوی من به راه افتاد. نور شمع، راهروی تاریک و مرموز را روشن می‌کرد. تاریک بود، به ظلمات قبر.

گم شده بودم.

نور شمع در ظلمت می‌درخشید و هنوز هم زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید. حالا صداها را واضح‌تر می‌شنیدم.

از همه‌جای آن ظلمت‌آباد شگفت‌انگیز صدا می‌آمد. زمزمه‌ی گنگ و مبهمی بود که می‌خواند:

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

اتاق‌های هتل کالیفرنیا همیشه خالی هستند.

هر موقع از سال که بخواهید.

هتل کالیفرنیا همیشه اینجاست...

 

و ناگهان وارد محوطه‌ی باز پشتی هتل شدیم. حیاط هتل، گویی دنیای دیگری بود. تابستان بود و ستارگان بر سقف آسمان آویخته بودند. نه بادی بود و نه طوفانی. جهان به یکباره زیر و رو شده بود. هتل کالیفرنیا انگار که دیگر بخشی از این دنیا نبود. گویی خودش، جهانی بود مستقل.

توی حیاط، یک‌جور مجلس رقص برپا بود. زنان و مردان جوان داشتند می‌رقصیدند. انگار که از اول عمرشان همینطور رقصیده بودند و تا آخر عمر هم می‌رقصیدند.

می‌رقصیدند که فراموش کنند، شاید هم در رقص بودند که به خاطر بیاورند. خاطرات نداشته را به خاطر بیاورند.

پشت میزی نشستم و غرق تماشای رقص شدم. رقص جاودانه زیر آسمان شبانگاه تابستان. لابد آن‌هم جادوانه.

هتل کالیفرنیا همیشه شب بود.

همیشه تابستان بود.

مسئول بار را صدا کردم و گفتم، لطفن برای من شراب بیاور. مرد آمد کنار من و در گوشم گفت، از سال 1969 دیگر شراب نداشته‌ایم. پرسیدم آخر چرا؟ و جوابی نداشت جز لبخندی غریب.

چرا 1969؟

برخاستم و میان جمعیت گشتم تا دختری که در را باز کرده بود پیدا کنم. اما آنجا نبود. کسی چه می‌دانست کجای این مکان عجیب غریب ممکن است رفته باشد. از پیشخدمت دیگری خواستم مرا به اتاقم راهنمایی کند.

دوباره میان راهروهای تاریک و مرموز هتل بودیم. پیشخدمت با شمعی در دستش جلوی من حرکت می‌کرد.

حالا باز آن صداها را می‌شنیدم. از همه جای هتل، از همه‌جای همه جا می‌آمدند.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

ما اینجا زندگی می‌کنیم. درهتل کالیفرنیا.

اوه عجب شگفتی بزرگی است، اگر اعتراضی دارید بیان کنید.

 

از پیشخدمت پرسیدم آیا او هم این صداها را می‌شنود؟ و در پاسخ فقط همان لبخند مرموز را دریافت کردم. اهالی اینجا انگار مسخ شده بودند. انگار به جز آن لبخند غریب هیچ چیز دیگر نداشتند. کالبدهایی خالی بودند، که در میانه‌ی کابوس و واقعیت اسیر شده بودند.

 

پیشخدمت در اتاق را باز کرد و شمع را روی میز گذاشت. بعد شب به خیر گفت و رفت. روی میز روزنامه‌ای قرار داشت. تاریخ روزنامه را نگاه کردم: 1969

هتل کالیفرنیا در گوشه‌ای از هزارتوی زمان گیر افتاده بود. حبس شده بود. محو شده بود.

 

نیمه شب از آن صدای مرموز از خواب برخاستم.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

 

سقف اتاق آیینه کاری شده بود. من در سقف بودم. میان آینه‌ها. همه جا آینه بود و آینه بازتاب من بود و من بخشی از آینه. دختر شبح‌وار و رنگ‌پریده در آغوشم بود. لیوان شامپیان دستش بود و میان آینه‌ها گم شده بودیم. شامپاین و یخ.

او گفت: همه‌ی مابه نوعی زندانی هستیم. زندانی خودمان.

در سقف افتاده بودم. در آینه‌های سقف و دیوانه‌وار می‌کوشیدم نجات پیدا کنم. تصویر آینه در من سقوط می‌کرد و مرا در خود می‌بلعید. سرم به دوران افتاده بود. کاش راهی برای فرار از افسون آینه می‌یافتم.

او ادامه داد.

آنجا، آن پشت، پشت آینه، توی تالارهای پنهان. تلاش می‌کنند با دیو بجنگند. سالهاست چنین می‌کنند. با خنجرهای پولادین به آن ضربه می‌زنند، ولی فایده ندارد.

ما زندانی هستیم. زندانی خودمان.

 لبخند می‌زد و شامپاین می‌خورد و در آینه لمیده بود.

 

و بعد چیزی به خاطر نمی‌آورم. داشتم می‌گریختم. میان راهروهای تاریک و افسون‌شده‌ی هتل کالیفرنیا می دویدم و دنبال در می‌گشتم. باید فرار می‌کردم. باید به امنیت طوفان باز می‌گشتم. باید به جایی که از آن آمده بودم باز می‌گشتم.

و بعد وقتی وحشت‌زده میان راهروها می‌دویدم، پیشخدمت شب از راه رسید.

او گفت: آرام باشید آقا. اتفاقی نیافتاده. ما مسئول آرامش و امنیت شما هستیم. اینطوری برنامه‌ریزی شدیم. شما هر موقع که مایل باشید می‌تونید، اتاقتون رو تحویل بدین ولی بدونین که دیگه هرگز نمی‌تونید اینجا رو ترک کنید.

 

هرگز...

 

پ.ن. تو را به جای تمام خاطرات نداشته‌ام دوست داشته‌ام. پشیمان نیستم که ندیدی و باور نکردی. پشیمان نیستم که دوستم نداشتی، نه حتا پشیمان نیستم که تحقیرم کردی. از دید من همه لایق دوست داشتن هستند.  دوست داشتن من واقعی بود، متاسفم که ندیدی و حس نکردی و باور نکردی و پشیمان نیستم که آنقدر بی‌پروا و از ته دل دوستت داشتم. متاسفم که نشد به باورت برسانم. متاسفم که نشد دستت را بگیرم  و لااقل یک چند سانتی‌متری از آن غرقاب نفرت و سیاهی بیرونت بکشم،‌که لااقل چشمانت از آن تو خارج شوند و آسمان را ببینی و ماه راکه بالای سر تنهایی ماست. نشد آسمان را نشانت بدهم تا باور کنی جز نفرت و گنداب هم چیزی توی این دنیای بزرگ هست. با اینحال من دلت را که غرق آن گنداب بود، دوست می‌داشتم.

عیدت مبارک

 

پ.ن۲ عید همه‌ی دوستام مبارک

بازم گل برای شما: