انسانهايی که درونشان چيزی برای شکسته شدن وجود ندارد.هرگز نميشکنند.بنابراين موفقيت هميشگی و شادی بی پايان برخيها را نميتوان به پشتکار يا همت عاليشان نسبت داد؛زيرا که اينان لايق شکست نبوده اند.

راه درازی نرفته آنکه روزگار بيدريغ هر آنچه را که طلب کرده در داماناش نهاده..راه کمی نرفتيم ماکه بارها و بارها تيغ خشم خداوندی دار و ندارمان را تاراج کرده....

معنای حکمت و عدالت خداوندی يا چيزی بی نهايت فراتر از درک و فهم ماست يا اصلا وجود ندارد.هميشه تاريخ ما شرافت و عدالت خود را با معياری مطلق سنجيده ايم..و آن معيار مطلق را خداوند ناميده ايم..حال آنکه اگر به زندگی واحوالات مردم دقيق شويم ميبينم که عدالتی که ما سعی در محقق کردن آن داريم هرگز با عدالت خداوندی هم خوانی ندارد.خداوند بر مردمان سخت کوش سخت ميگيرد و مردمان آسوده خيال را رها ميکند که غرق در بيخبری و آسوده خيالی روزگار به سر برند و هرگز گزندی از روزگار نبينند...حکمت اين رفتار خداوند چيست؟؟؟......

کوئلو در کتاب پنجمين کوه ميگه که بايد يک روز به مبارزه با خداوند برخاست ..ميگه مصيبت وسيله ايست تا ما بتوينم که خودمون را بيشتر بشناسيم....ميگه خداوند به برگزيدگانش سخت ميگيره...و ميگه گاهی وقتا رفتن به راه انسانهای معمولی اشکالی نداره.....

شايد!!!شايد بايد پشت به خداوند کرد و از او خواست که ديگر نه صدايش و نه فرشتگانش را به ياری ما نفرستد تا بلکه جايی ديگر و زمانی ديگر او را بيابيم...يا شايد روزی به اين کشمکش بی پايان فکری خاتمه دهيم که آيا اصلا خدايی وجود دارد يا خير؟؟شايد تمام اين بی عدالتی ها نشان از نبودن او دارد و ما بيهوده ميکوشيم در پس تمام ظلمها و بی عدالتی هايی که بر ما رفته است دست او را ببينيم..؟؟؟

من خسته شدم از اين تلاش بی پايان برای يافتن او.سياهه گناهان  او در قبال من بيش از گناه من است در قبال او...پس اگر او به حقيقت جايی بالای اين گنبد نيلی به نظاره نشسته است وقت آن است که به فرياد دلم آيد.من هميشه قدم در راه او زدم ..هميشه...هر آنچه را که مظهری از او بوده گرامی داشته ام..من عشق را در قلبم بيدار کرده ام...من به دلم آموختم که فراموش نکند..اما او باران مصيبت بر دلم باريده...

گلايه و شکايت من انتهايی ندارد..به اندازه ابديت بی کرانش از او شکايت دارم....و او به اندازه تمام اين سالها که روح سرگردان من او را جسته به من بدهکار است...به اندازه تمام در به دريهای روح من...

و اکنون روح من روی لبه نشسته..لبه ديوار سقوط...و اگر در ورطه روبرويم سقوط کنم هرگز ديگر به شريعت او باز نخواهم گشت....شريعت ..طريقت..حقيقت!!!حقيقت شايد که فقط رفتن باشد و طريقت شايد که هر راه سنگلاخ و هر راه پر از درد و مصيبت که دست روزگار رو به رويمان قرار ميدهد...و شريعت؟؟؟شريعت شايد توهمی بيش نباشد..اسرار اين جهان را نميتوان پاسخ گفت...

اينهمه گشته ام و سرگردان بوده ام تا برسم به نهايت دلشکستگی و دلتنگی و در اين انتها اگر دست نامريی خداوندی هم در کار نباشد من تمام اين ابديت را بيهوده پيموده ام..و اين معنی شکست يک انسان است...من با تمام وجود انسانيم شکست خوردم....شکست...و حالا در لبه ورطه قرار دارم...ترک تمام آنچه که باور من بود.ترک خودم...و دلشکسته و تنها بی هيچ خدايی و فرشته ای مسير بينهايت را رفتن...من و بارون و غروبی که تنها يادگار تنها عشقی است که در قلبم پروردم...

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

 

وای باران بارن..شيشه پنجره راباران شست....از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟