پایان طفولیت یکی از قویترین و تاثیرگذارترین آثار سر آرتور سی کلارک محسوب می‌شود.

کتاب در سال ۱۹۵۶ میلادی منتشر شده است و با اینحال هنوز بعد از پنجاه سال، خواندنش تاثیرگذار و تکان‌دهنده است. از آنجا که این کتاب علی‌رغم تلخی و غم‌انگیز بودنش، جزو کتاب‌های به شدت موردعلاقه‌ی من محسوب می‌شود، در ادامه یک چیزی تو مایه‌های نقد و معرفی کتاب می‌خوانید.

پلات:

درست در کشاکش مسابقه‌ی آمریکا و شوروی برای تسخیر فضا، سفینه‌هایی ناشناخته بر فراز تمام شهرهای مهم کره‌ی زمین ظاهر می‌شوند و نقطه‌ی پایانی بر این مسابقه می‌گذارند. مسافران سفینه‌ها از نشان دادن چهره‌ی خود پرهیز می‌کنند، اما آنها صلح و رفاه و امنیت برای بشر به ارمغان آورده‌اند. بازدیدکنندگان ناشناخته‌ی کره‌ی زمین، به چنان پیشرفت تکنولوژیکی رسیده‌اند که توانایی‌های آن‌ها از دید بشر، چیزی شبیه به جادوست. مقابله کردن با خواست و اراده‌ی آن‌ها هیچ فایده‌ای ندارد. اگرچه قصد و هدف غایی آن‌ها بر بشریت پوشیده است، با اینحال آن‌ها آشکارا به زمین و ساکنان آن کمک می‌کنند و حتا با خشونت علیه حیوانات نیز مبارزه می‌کنند.

انسان این محافظان ناشناخته‌اش را ابرفرمانروایان نام می‌گذارد.(Overlords) شخص مسئول ابرفرمانروایان، کارلن نام دارد. او بی‌آنکه چهره‌ی خویش را نمایان سازد، از طریق ریکی استرومگرن، دبیرکل سازمان ملل متحد، با مردم جهان در ارتباط است و دستورات خویش را ابلاغ می‌کند.

خیلی زود،‌ابرفرمانروایان موفق می‌شوند، دولت‌های محلی را منحل کرده و از کل زمین یک ایالات متحده بسازند. جنگ و برده‌داری و دشمنی و گرسنگی را حذف می‌کنند و دنیا به سمت آن چیزی که آرمان‌شهر نامیده می‌شود، پیش می‌رود.

ابرفرمانروایان درست در زمانی سر می‌رسند که چیزی نمانده بود، بشر خودش را با بمب‌های اتمی نابود کند.

و تنها یک ممنوعیت بزرگ برای انسان می‌گذارند. آن‌ها هرگونه تحقیق و آزمایش فضایی را ممنوع می‌کنند.

کارلن می‌گوید: شاید یک روز شما صاحب سیاره‌های منظومه‌تان باشید، اما ستاره‌ها برای انسان نیستند.

The starts are not for man.

اما اینجا سوال مهمی پیش می‌آید و آن اینکه چرا؟ چرا ابرفرمانروایان به انسان‌ها کمک می‌کنند؟ هدف آن‌ها چیست؟

کارلن به استورمگرن می‌گوید، که پنجاه سال بعد چهره‌ی خود را نشان خواهد داد اما چیزی از قصد و هدف نهایی‌اش نمی‌گوید.

پنجاه سال بعد کارلن چهره‌ی خود را نشان می‌دهد و منشا یکی از قدیمی‌ترین افسانه‌های بشریت مشخص می‌شود...

آرمان‌شهری که ابرفرمانروایان ساخته‌اند، اگرچه به واقع آرمان‌شهر است، اما مثل تمام آرمان‌شهرها یک جای کار اشکال دارد. انسان قدرت خلاقه‌ی خود را از دست داده. دیگر چیزی به اسم هنر معنا ندارد. نه اثر نقاشی خلق می‌شود و نه شعری گفته می‌شود.

ورزش‌های قهرمانی هم منسوخ شده‌اند. در دنیایی که همه، پول کافی برای همه‌جور ماجراجویی دارند، تعداد آدم‌هایی که در یک رشته خیلی خوب می‌شوند، بیشتر از آن است که بشود رقابتی داشت.

انسان به لذت‌های مادی پناه می‌برد و دیگر به جز برای دل خودش لازم نیست کار کند. کره‌ی زمین تبدیل به تفریح گاهی بزرگ شده و همچنان آن سوال بی‌پاسخ باقی مانده که هدف ابرفرمانروایان چیست؟

 

نقد و بررسی

کتاب به سه بخش تقسیم شده.

ابرفرمانروایان و زمینEarth and overlords

عصرطلاییThe Golden Age

آخرین نسلThe last Generation

مقدمه‌ی کتاب، جایی که سفینه‌های ابرفرمانروایان بر فراز شهرهای زمین ظاهر می‌شوند، یکی از برجسته‌ترین صحنه‌ها در دنیای علمی‌تخیلی به شمار می‌رود. در بسیاری از فیلم‌ها و کتاب‌ها از این صحنه الهام گرفته شده که از آن جمله می‌توان به فیلم معروف روز استقلال اشاره کرد.

هر کدام از سه بخش کتاب، بازگو کننده‌ی یک روایت است و تم خاص خود را دارد. در کل کتاب شخصیت اول به معنای واقعی کلمه نداریم. در هر بخش یک آدم به خصوص در محور ماجرا قرار دارد، اما حتا آن شخص هم، کاراکتر اول ماجرا نیست. می‌شود گفت آن شخص، به نوعی نماینده‌ی بشریت است. انسان است در مقابل ابرفرمانرواها.

در فصل یک استورمگرن را داریم که اولین انسانِ دوست کارلن محسوب می‌شود. استورمگرن چهره‌ی یک انسان روشنفکر است، که رویایی جز خوشبختی بشریت ندارد و از صمیم قلب به ابرفرمانروایان و اهداف ناشناخته‌شان حالا هر چه که می‌خواهد باشد، ایمان دارد.

فصل یک، پیامدهای ورود ابرفرمانروایان به سرنوشت بشریت را بررسی می‌کند. واین میان هستند کسانی که به خاطر بربادرفتن استقلال بشریت دلخور هستند. یک‌جورایی به نظر می‌رسد کلارک خودش با آن‌ها هم‌عقیده است، وقتی که می‌گویند ترجیح می‌دادند با بمب‌های خودشان نابود می‌شدند، اما آزاد بودند.

فصل دوم، دوران طلایی بشر است. زمانی که زمین تجسم یک آرمان‌شهر واقعیست. در این فصل با جرج گرگسون و جان رودریکس آشنا می‌شویم. جرج نمونه‌ی یک انسان عصر طلاییست. آدمی که سرش به کار خودش گرم است و ذهن خودش را چندان درگیر چراها نمی‌کند و جان رودریکس، یک ماجراجوست. انسانی که دنبال چراهاست. جان رویای فضا را در سر می‌پروراند و درک نمی‌کند، چرا انسان نباید قدم به فضا بگذارد.

فصل سوم، آخرین نسل. اگرچه در کل کتاب می‌شود ردی از اندوه را حس کرد و دید، اما این فصل آخر تلخ‌ترین فصل است. به نظر می‌رسد کلارک از طرفی با پایانی که رقم زده کاملن راضی بوده و از طرفی خودش آن را نقد کرده.

در فصل سوم می‌فهمیم، مسیر تکامل هوشمندان به دو پایان می‌رسد. یکی از پایان‌ها جاییست که ابرفرمانروایان قرار دارند. آنها به آخر علم رسیده‌اند. هر آنچه برای کشف شدن وجود داشته کشف کرده‌اند و به لحاظ اخلاقی نیز، به نهایت تکامل رسیده‌اند. اما تکامل آن‌ها همین‌جا تمام شده، نژادشان آینده‌ای جز این ندارد.

و پایان دیگر، چیزیست که برای بیشتر موجودات اتفاق می‌افتد. پیوستن به ابرذهن! ابرذهن نامی است که ابرفرمانروایان بر آن گذاشته‌اند. موجودی غیرمادی، یک ذهنیت خالص که از به هم پیوستن ذهنیت بسیاری از نژادهای هوشمند به وجود آمده. موجودی که از مرزهای ماده فراتر رفته و تبدیل به چیزی شده، که موجودات مادی توان درکش را ندارند.

 شاید به نوعی بشود همان یکی شدن با ذات حق دانستش که در بسیار از ادیان و مکاتب معنوی به طرق مختلف ذکر شده.

اسپویلر(اگه می‌خوایین کتاب رو بخونید، می‌تونید از این تیکه بگذرید)

کلارک گویا در تمام عمرش، مسائل ماوراالطبیه علاقه‌مند بوده. اگرچه کلارک دانشمند است و هرگز چیزی از این موارد را تایید نکرده، اما به نظر می‌رسد همیشه درحال جستجو و بررسی بوده و خصوصن بعد از مهاجرت به سریلانکا، و نزدیک شدن به خاستگاه عرفان شرق، این شور و علاقه در او افزایش یافته.

کلارک سال 1954 به سریلانکا مهاجرت کرد و این کتاب را در سال 1956 نگاشت. به من باشد می‌گویم، به شدت تحت تاثیر عقاید بودایی بوده. در بودیسم، آخرین مرحله‌ی تکامل معنوی انسان، نیرواناست. پیوستن به روح هستی،‌خدا، خالق..یا هر چه که می‌نامیدش. آنجاست که فردیت یک شخص در کل هستی حل می‌شود و دیگر چیزی به اسم یک انسان منفرد وجود ندارد.

اتفاقی که در کتاب می‌افتد از همین نوع است. البته این ایده قبل و بعد از کلارک بارها استفاده شده، ولی می‌توان به جرات گفت بهترین و زیباترین پیاده‌سازی این ایده بوده. اما در عین حال، به عقیده‌ی من در همه‌جای کتاب می‌شود نگاه انتقادی کلارک را دید. انگار که دودل بوده. از طرفی به نظرش این آینده و این تکامل، شایسته بشر بوده و از طرفی انگار که نقدش بکند.

وقتی ابرفرمانروایان هدف واقعی خود از حضور در زمین را فاش می‌کنند و می‌گویند آنها تنها نگاه‌بانانی هستند که آخرین مرحله‌ی تکامل بشر را نظاره کرده و یاری می‌دهند، بارها می‌گویند که به بشر حسادت می‌کنند. اینکه آنها به بن‌بست تکامل رسیده‌اند و بشر در حال تجربه‌کردن چیزی به کل متفاوت است.

با اینحال تلخی گزنده‌ی این بخش آخر را نمی‌شود ندیده گرفت. اگرچه کلارک از زبان ابرفرمانروایان می‌گوید این پایان شکوهمند است، ولی سوگواری خودش برای نژاد بشر را نمی‌توان نادیده گرفت. انگار که بخواهد بگوید، اگر این نهایت تکامل است، این را نمی‌خواهد!

 

به شدت اسپویل!

یکی از نکات خیلی خیلی جالب داستان چهره‌ی ابرفرمانروایان بود، که چهره‌ی شناخته شده‌ی شیطان در تمام اساطیر وافسانه‌های انسان است. ابرفرمانروایان اولین بار وقتی به زمین آمدند که بشر آماده پذیرش آنها نبود و چهره‌ی آنها به عنوان مظهر شیطان در خاطر انسان نقش بست و بعد کلارک از مفهوم خاطره‌ی قومی می‌گوید که مستقل از زمان است و از گذشته به آینده و برعکس، انعکاس می‌یابد. انسان آینده که ابرفرمانروایان را به منزله‌ی پایان کار نسل خودش دیده بود وحشت کرده بود و این وحشت در طول تاریخ منعکس شده و انسان اولیه، بیست هزار سال قبل؛ به خاطر وحشت اجدادش، از ابرفرمانروایان ترسید.

این شد یک حلقه‌ی بسته! ببیند گذشته‌ها به خاطر تصویر نابودی بشر در آینده، از ابرفرمانروایان وحشت داشتند و آینده‌گان به خاطر هراس اجدادشان در گذشته، از آنها می‌ترسیدند!

:دی

پ.ن. خسته شدم از بس نوشتم! بسه دیگه!

کتاب رو از اینجا می‌تونید دانلود کنید. البته انگلیسیه!