به اقیانوس می‌ماند، کران تا کرانِ تنهایی‌ها گفته و ناگفته. به تنهایی یک قایق کاغذی که وسط اقیانوس رها شده باشد و تنها امیدش این باشدکه یک مرغ دریایی از راه برسد و با چنگال‌هایش ببردش. کجا؟ اصلن مگر وسط اقیانوس مرغ دریایی هست؟

سرد، آبی، بیکران....درست مثل اقیانوس. مثل مزار دل من. مگر دل آدم چند زخم کاری را تاب می‌آورد؟

اصلن مگر زخم کاری را می‌شود تاب آورد؟ اسمش هست زخم کاری و معنایش هیچ‌گونه ابهامی به جای نمی‌گذارد. آدمی که زخمی کاری خورده، جان می‌کند. کشان کشان خودش را یک گوشه‌ای می‌کشد. خون همینطور از زخم‌هایش جاری می‌شود روی زمین و آنی که دشنه را فرو کرده به پشتش، می‌گوید: به من چه، سر راه دشنه‌ی من ایستاده بود. شاید هم بگوید: من قصد دشنه زدن نداشتم، مجبورم کرد.

چه فرقی می‌کند؟ دشنه خورده افتان و خیزان می‌رود یک گوشه‌ای و همین‌طور جان می‌کند تا تمام شود. وقتی بدانی هرگز معجزه‌ای نخواهد بود و هیچ دستی از غیب نخواهد آمد، چطوری می‌شود امیدوار باشی؟

وقتی بدانی که بشارتی نیست و این بی‌کرانه تنها زندانی‌است عظیم، چطور می‌توانی شاد باشی؟

من را ببخشید بابت این‌همه تلخی. دست خودم نیست که تلخ شدم. تلخ، تنها، شکسته، زخم‌خورده.

لعنت به این کلمات قشنگ! اصل قضیه ساده‌تر از این  حرف‌هاست می‌فهمید؟ تنها یعنی کسی که عشقی ندارد. تنها یعنی کسی که امیدی به کسی ندارد. تنها یعنی کسی که امیدی به آینده ندارد. تنها یعنی کسی که به هیچ خدای دروغینی ایمان ندارد.

تنها یعنی من! یک رئالیست تلخ و درمانده. رئالیست‌ها گاهی الکی سر خودشان را با باورهای عجیب و غریب گرم می‌کنند، اما آخر سر هنوز رئالیست هستند و می‌دانند آن بالا خالی آسمان‌ها فقط یک چیز را فریاد می‌زند: چشم امیدو ببر از آسمون، روزا با همدیگه فرقی ندارن...