صبح‌هایی که هوای بیرون سردو یخ زده است ، وقتی توی تاکسی می‌نشینم و وقتی راننده‌ی تاکسی هیچ‌نوع موزیک بند‌تنبانی نمی‌گذارد و کم کم خوابم می‌گیرد، یاد آن‌وقت‌ها می‌افتم که مرده بودم و دلم حسابی برای توی قبر تنگ می‌شود.

همه فکر می‌کنند، توی قبر باید سرد باشد، اما راستش را بخواهید اصلن اینطور نیست. توی قبر گرم و نرم است. باید مرده باشید تا این را خوب درک کنید.

من زیاد مردم، هر وقت که فقط آن‌تو هستم، دلتنگ این بیرون می‌شوم. فکر می‌کنم شاید خبرایی باشد، شاید یکبار بلاخره معجزه‌ی بشود و آن پایین با این بالا یک فرقی بکند. چون راستش را بخواهید چندان با هم فرقی ندارند.

ولی خب، وقتی هم که این بالا هستم، فکر‌ می کنم، مرده بودن و همدم کرم‌ها و سوسک‌ها بودن به هر حال خیلی بهتر است.

خیالتان را راحت کنم، آن پایین خبری از خدا و فرشته و اینجور چیزا هم نیست. فقط خاک و سنگ و کرم و سوسک. فرقش این است که می‌توانی راحت بگیری بخوابی! بدون اینکه عاشق بشی، ترک بشی، تحقیر بشی، دلت بشکنه، بی‌پول بشی، یا هر چی دیگه..

مردن مثل یک جریان راحت و آرام می‌ماند. یک‌جور خاکستری ساکت و بی‌حرکت است. گرم و نرم و بی‌دغدغه...

فکر می‌کنم، همیشه مردن بهتر از زنده بودن است، ولی وقتی آمدی اینجا، برگشتن به آرامش و سکون مرگ، طول می‌کشد. زندگی مثل تحمل کردن محکومیتیست که آن سرش ناپیداست...

*   *   * 

توی ذهنم یک چیز دیگه بود. یک متن آبی و عاشقانه و قشنگ. یک کمی دلتنگ هم بود، ولی رنگش آبی بود. منتها نخواست که نوشته شه. شرمسار بود و فکر کرد نوشته شدنش بیهوده است. به جاش این متن خاکستری اومد و خواست که نوشته بشه