استاد گفت:

احساس می‌کنید کشیده شده‌اید...

به قدر طاقت‌تان امتحان خواهید شد...

تا مرز طاقت‌تان...

گفت:

به آتش گداخته خواهید شد، به سخت‌ترین آتش‌ها...

دیدم و حس کردم خیلی‌ها که در کلاس بودند، انگار ترسیده‌اند. انگار وحشت برشان داشته که آتش چه خواهد بود و چطور خواهد بود.

خودم را دیدم که با خونسردی و آرامش نشستم و از هیچ آتشی هراسی ندارم.

می‌خواستم بگم:(شاید هم در دل گفتم)

آنچنان در این شش هفت سال گذشته،‌و به خصوص در این یکسال گذشته به سخت‌ترین آتش‌ها گداخته شدم، که هیچ هراسی از هیچ آتشی ندارم...

آنچنان به داغ‌ترین آتش‌ها گداخته شدم، که به خودم تعظیم می‌کنم...

تعظیم می‌کنم...

آتش عشق، سوگ از دست دادن عزیزی، از دست دادن سلامتی....

فقط مانده همین نفسی که می‌آید و می‌رود بی هیچ دلخوشی، بگویید بیاید همین را هم بازستاند، شاید که او خشنود باشد و من رستگار...

بگوییدش جز همین نفسی که می‌آیدو می‌رود با دلتنگی و حسرت، چیزی نمانده که نگرفته باشد، بگوییدش بیا و همین را هم بگیر، من راضی هستم، نه به رضای تو، ولی تسلیمم به خواست و اراده‌ی تو....

تسلیم!

نه به رضای تو چون...

من بی‌نوا بندگی سر به راه نبودم، و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود،

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست، شایسته‌ی آفرینه‌ای

که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند

و همچنان خودم را تعظیم می‌کنم، که اینهمه را تاب آوردم...

تعظیم می‌کنم

پ.ن. در صورتی که حرفی برای گفتن ندارید، هیچی نگید! اگه کامنت نذارید من فکر نمی‌کنم کیبورد نداشتین، یا تایپ کردن بلد نیستین! تبادل لینک هم نمی‌کنم با کسی! خودتونو خسته نکنید!