افسانه هستی ما....

آسمون ابری و صدای بارون و بوی خاک نم خورده...پرواز پرنده..راه رفتن روی برگهای زرد که از درخت افتادن...عاشقی کردن ..دلتنگی کردن..غروب و آفتاب سرخ رنگش ....فکر کردن فکر کردن فکر کردن.....افسانه هستی ماست اين همه!!!!!!!

راستی مرز واقعيت و افسانه کجاست؟؟من کجای اين افسانه هستم؟؟؟آخرش چی؟؟افسانه ها ميگن اگر که ما اينجا هستيم خودمون خواستيم که بيايم....ميگن که ما از سر تا ته اين افسانه را از حفظ ميدونستيم....افسانه ها ميگن روزی که پا به اين دنيا گذاشتيم از سر تا تهش را ميدونستيم...پس حتما چيزی توی اين افسانه زير اين آسمون ابری و زيرتنهايی بيد مجنون بی تابمون کرده بود که پا به اين افسانه بذاريم...روزی ميرسه که از بالا و از دوردست به اين قصه نگاه کنيم؟؟قصه همه رنجا و همه شاديهامون..قصه دلداده گی ها و تنهايمون....قصه ای که خود ما سروديمش؟؟راستی آيا خود ما سروديم؟؟خود ما يا دستای افسانه ساز خالق...راستی جايگاه خالق در اين افسانه کجاست؟؟بر عرش خود نشسته تکيه زده و با لبخندی عارفانه اينهمه تکاپوی ما ..اينهمه رنج و اضطراب ..يا که لحظه های شادی ما را نگاه ميکنه....خالق آيا خودش جزوی از اين افسانه نيست؟؟؟جزوی از من و ما؟؟جزوی از آسمون ابری و تيره و تار..يا شايدم شکل پرواز پرنده.....

اما همه افسانه های عاشقونه ميگفتن آخرش توی کوچه باغ ترانه و قصه همون  جا که عاشقای مهربون دهکده  گل و گلدون ميبرن خونه يار قرار قصه ما به خوبی و خوشی تمام شه...چی شده که رنگ همه افسانه هاش شده رنگ ماتم ..کی رويای عاشقانه ما رو دزديده؟؟کی روی قصه ها خط سياه کشيده؟؟؟آخر افسانه هستی ما کجاست؟؟؟کی ميرسه روزی که به بارگاه خالق احضار بشيم....

اگه روزی در عرش ملکوتش حاضر بشم..از اينهمه رنگ سياه توی ترانه ها بهش شکايت ميکنم....من عاشق بارونم..عاشق آسمون ابری و پر فرشته ها که ميشه توی شکلای ابرا ديدشون...اما چی شده که همه دلا از بارون ميگيره؟؟چی شده که همه از بارون فرار ميکنن..مگر نه اين بارون دست نوازش خالق بر چهره ماست؟؟؟

روزی آخر ...در انتهای اينهمه غروب و اينهمه جاده دلتنگی خالق اين افسانه را پيدا ميکنم..روزی آخر جواب اينهمه سوال بيجواب را از او ميگيرم.....

اما با اينهمه  افسانه عاشقانه که ديگه جايی توی اين دنيا نداره چيکار ميشه کرد؟؟شايد خالق هم خسته از اينهمه ظلم و بيداد ما رفته جای ديگه افسانه عاشقانه ديگه ای مينويسه....يا شايدم رفته به قلب اونا که افسانه را باور کردن....اونا که بی هيچ سرکشی گردن گذاشتن...نه من که مرامم سنت شکنی و سرکشی بوده....

افسانه آخرش چه طور تموم ميشه؟افسانه من؟؟؟افسانه من را دستان چه کسی خواهد نوشت...دست خالق يا دست من؟؟؟

خالق آيا بيرون اين افسانه نشسته؟؟؟؟