طعم گس رفتنت هنوز لای دفتر خاطرات باقی مانده. گس مثل خرمالوی گس. مثل خرمالویی که نرسیده از درخت چیده باشند و هنوز حسرت بودن به شاخه در تمام رگ و پی خرمالو باقی باشد.

وسط یک‌جور قصه‌ی پریان باورنکردنی گیر کردم.

من شدم، آدم عاشق داستان که دلش را داده به باد و منتظر است جادوگری پری‌ای چیزی از راه برسد و به پاداش وفاداری عشقش را بهش بدهد، تو و آن بقیه‌ی آدم‌های بیرون هم شدید، همان‌هایی که توی قصه‌ی پریان هستند، اما باورش ندارند.

همه چیز درست مثل قصه‌ي پریان شده. ببین،

یک لحظه، یک نگاه ، یک عمر دلبستگی. درست مثل قصه‌های پریان. با این تفاوت که اینجا قصه‌ي پریان نیست!

آدم‌های توی قصه‌های پریان جا دارند تا ابد لا به لای صفحات کتاب اشتباه کنند و دل ببازند و پای عاشقی‌هاشان بشینند. آدم‌های توی قصه‌های پریان وقتی تحقیر هم می‌شوند باز سربلند هستند، چون قهرمان قصه‌ی پریان هستند. کم چیزی که نیست!

شاید هم راست است که می‌گویند دنیا یک قصه‌ي پریان شگفت‌انگیز است.

*  *  *

دیشب خواب پرستو و تو و لبخند دیدم.  خوابم طعم بال‌های پرستو می‌داد. پرستوی توی خواب گذاشت نوازشش کنم، مادربزرگم اگر زنده بود، لابد می‌گفت علامت خوبی بوده. ولی می‌دانی که این روزها تنها چیزهای واقعی کابوس‌ها هستند. کابوس اگر ببینی، بی‌برو برگرد تعبیر می‌شود، ولی در مورد رویااینطور نیست. رویاها متعلق به دنیای دیگر هستند.

تمام مدت توی خوابم لبخند به لب‌هات بود. از آن خواب‌ها بود که دلت نمی‌خواهد بلند بشی و بعد هم که بلند شدی همه‌اش منتظری یک اتفاق خوبی بیافتد.

همه‌اش منتظرم یک اتفاق خوبی بیافتد.

منتظرم یک نفر از سمت و سوی باران بیاید، که لبخندش واقعی باشد. درست مثل لبخند‌های توی داستان‌های پریان.

 همه‌اش به خودم می‌گویم، بالاخره یک نفر خواهد آمد که سایه‌اش خاکستری و اندوهگین نباشد و توی کوله‌بارش برای من هم لبخند آورده باشد.

به خودم می‌گویم بالاخره باید یک بارانی بیاید، اینهمه نرسیدن و ناکامی را با خودش بشوید و ببرد.

بالاخره...