خب من قرار بوده متن عاشقانه بنویسم، پس بنویسم!

یک چیزی هست خیلی وقته روی اعصاب منه و باید بنویسمش.

می‌خواستم خدمت تمام کسانی که کمبود جنسی، عقده‌ی جنسی، محرومیت جنسی و موارد مشابه دارند و یا خیلی سخت و بی‌احساس و خشک و منزوی هستند، عرض کنم که

بله!

عشق پاک وجود دارد!

یعنی که عشق وجود دارد و حسابش هم از سکس جداست. می‌شود که کسی را دوست داشت و از ته قلب و روح و جاهای دیگه عاشقش بود و باهاش سکس هم داشت و شاید هم نداشت! عشق یعنی که کسی را دوست داشته باشی و حاضر باشی دنیا روی سر تو خراب شود، ولی آن کسی که دوستش داری خوشبخت و خوشحال باشد و این هیچ ربطی به آن چیزی که سکس می‌نامندش ندارد! سکس همان eleven minutes است که جناب کوئلو فرمودند! یک مدتی با یک یارویی بروی در یک عالم دیگر و شاید هم فقط محض فان باشد و عاشقش هم نباشی.

حالا کسی هست که نمی‌داند عشق پاک هم داریم؟

خب پس

بیا خرجو خرت یافتم!

اگه گفتین جریان این چیه؟

یک شعر بلندی هست که نقل به مضمونش اینه:

یک بابایی رفته بود یک جایی، مثلن یک روستا و خرش را گم می‌کند. فرض بگیرید بابائه گرفته بوده خوابیده بوده و خر هم شاد می‌زده و طنابش را پاره می‌کند و شلنگ‌تخته انداز می‌رود پی کارش.

بابائه بلند می‌شه و می‌ره توی ده دنبال خرش بگرده. می‌رسه یک جایی می‌بینه یک نفر داره سخنرانی می‌کنه. موضوع را به سخنران می‌گوید و می‌سپرد از مردم درباره‌ی خر این بابائه سوال کند.

سخنران دست بر قضا داشته درباره‌ی عشق صحبت می‌کرده. یکی از حضار بلند می‌شود و می‌گوید معنی عشق را نمی‌داند(مثلن در همان راستای عشق پاک نداریم و همه‌ش سکسه و عشق کیلو چنده) سخنران یارو را صدا می‌کند پیش خودش و بعد می‌گوید:

بیا خرجو خرت یافتم!

اینجوریا!

در همین راستا از تمام نوشته‌های آقایون تولستوی، خورخه لوییس بورخس، فاکنر و غیره که توشون زن یک جور کالای پست بی‌ارزش محسوب می‌شه و تو نوشته‌هاشون خیلی خیلی پست شده متنفرم!

یک داستانی تازگی‌ها خوندم از بورخس. یک نفر داشت خاطراتش رو تعریف می‌کرد که وقتی یازده ساله بوده، می‌ره تو یک کافه و با یک زن سرخپوست اسیر، اهم اهم و بعد هم یک عده می‌ریزند تو و یک نفر رو می‌کشند. و بعد یارو می‌گه: بله من در یک شب هم با عشق آشنا شدم و هم چهره‌ی مرگ را دیدم

یعنی هووووووووووووووووووووووووووق تو روحت بورخس! یعنی اگه جلوم بودی روت بالا می‌آوردم!

یعنی هوووووووووووووووووووق به این زندگی و این وضعیت زندگی!

گویا اعتقاد به عشق هم شده مثل اعتقاد به خدا!

توضیح:

منظور من از اینکه می‌گم عشق پاک وجود داره، این نیست که سکس چیز بدیه، منظورم این بود که میشه کسی رو دوست داشت و عاشقش بود و قضیه فقط به خاطر سکس نباشه! واضحه؟ دارم فارسی صحبت می‌کنم! لطفن وقتی درست درک نمی‌کنید، تفسیر نکنید!

حرف من این بود که برخلاف چیزی که دوستان روشنفکرمون می‌گن، اینطوری نیست که تمام روابط انسانی مبناش کشش جنسی باشه و میشه که مبناش عاطفی و احساسی هم باشه. چه ربطی داشت به اینکه سکس بده و ناپاکه و یا اینکه خوبه؟

هان چه ربطی داشت؟

حرف من چیز دیگه بود! واضحه حالا؟ حرفم این بود که می‌شه کسی رو دوست داشته باشی بدون اینکه کشش ژنتیکی و هورمونی و سکسی و جنسی توی قضیه دخیل باشه. میشه که عشق و محبت و عاطفه و انسانیت وجود داشته باشه، بی‌اونکه به کشش جنسی ربط داده بشه.

اوکی؟

اصلن نمی‌خواد نظر بدین!

it's my fucking weblog, so i write my damn  fucking ancient ideas, in it. and i like to make them simple. i like to write simple! it's me, don't try to change me, don't try to fix me.!

I'm all on my own, so i don't care what people think about me.

i do believe in love, even if i am the last one who believe in love.

so don't waste your time, proving for me, that there is no love.