حالا یک جایی ایستادم، شبیه به جنگل. جنگل اشباح است انگار. یک جور نور آبی محو افتاده روی جنگل. نور ماه که نمی‌تواند باشد، نور ماه این رنگی نیست.

حالا کم کم دارد حالیم می‌شود اینجا چه خبر است. سقوط کردم به دنیای زیرین. نکیر و منکر هم لابد دیدند، امیدی به من نیست و بیخیال شدند.

اینجا یک جنگل مردگان است در دنیای زیرین. جسمم آن بالا تو یک اتاقی خوابیده. توی بالاترین اتاق یک برج، و روحم اینجا این پایین در جنگل مردگان گیر افتاده. هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا همچون اتفاقی برایم افتاده. روحم از جسمم افتاده بیرون و سقوط کرده، انگار که جسمم لیوان آب بوده باشد و بعد یک کسی لیوان را سر و ته کرده و روحم از توش ریخته بیرون.

بیچاره جسمم آن بالا خوابیده، توی بلندترین اتاق یک برج و من این زیر توی این جنگل دلتنگ گیر افتادم. جسمم وقتی بیدار شود، می‌فهمد یک چیزی کم دارد، ولی احتمالن نمی‌تواند تشخیص دهد چه چیزی.

لابد حالا مثل داستان‌های کلاسیک باید شاهزاده‌ایی چیزی پیدا شود و مثلن یک چیزی را قربانی کند واز دروازه‌های مرگ عبور کند و بیاید روحم را نجات بدهد با خودش ببرد بالا.

ولی بیخیال می‌شوم،دوست ندارم خواب کلاسیک ببینم.

جسمم توی بالاترین اتاق آن برج بیدار می‌شود و شروع می‌کند به گشتن دنبال آن چیز گم شده. بعد من این پایین کورمال کورمال، سرحدات دنیای مرگ را پیدا می‌کنم. یک دیوار بلند و تاریک است که همینطور رفته بالا. لابد فکر می‌کنید برای یک روح نباید از کوه بالارفتن سخت باشد ، ولی اینطوریا هم نیست! خدا را شکر می‌کنم که جسمم کوه‌نوردی می‌کند، چون حالا کار برای من راحت‌تر است.

حالا بالاخره دیوار را می‌گیرم و راه می‌افتم بالا، وقتی فکرمی‌کنم چقدر سقوط کردم تنم می‌لرزد، ولی چاره‌ایی نیست، این قصه قرار است بدون شاهزاده و اینجور چیزا تمام شود.

یادم باشد وقت بالا رفتن یک دهن‌کجی هم به نکیر و منکر بکنم...

بقیه‌ی خواب باشد برای بعد. حالا دیگر باید بیدار شوم.

پ.ن.دلم خیلی خیلی می‌خواد یک متن عاشقانه‌ی قشنگ بنویسم، منتهاش به هزار و یک دلیل دستم به نوشتن نمی‌ره...فقط اگه نوشتم لطف کنید و به خودتون نگیرید!