در برگ ریزباغ وقتی که گل شکست

وقتی که آفتاب در من به شب نشست

* * *

حالا  اینجا همان برگ‌ریز باغ است. من دارم در خیابانی خلوت راه می‌روم. هیاهوی آدم‌ها از دور دست به گوش می‌رسد. تمام پیاده رو از برگ‌ پوشیده شده. زرد، قرمز، نارنجی  و گاهن برگ‌های سبز. همینطور که راه می‌روم، برگ‌ها خش خش زیر پایم صدا می‌کنند.

گفته بودی دیگر از اندوه باران چیزی نخواهیم شنید. نگاه کن ببین این‌همه برگ زرد! دست کدامین معجزه است که بخواهد دوباره به زندگی برشان گرداند. نگاه کن! کوچه و خیابان اندوه باران را فریاد می‌زنند.

گفته بودی کسی از کوچه باغ باران خواهد آمد، نگفته بودی تا ابد دلتنگ ماندن یک لحظه اتفاق می‌افتد.

* * *

باد می‌وزد ناگهان، یک چیزیست شبیه به گردبادهای توی کارتون‌ها. انگار که فقط من را دوره کرده باشد. مثل یک قیف است و من ته قیف. تمام برگ‌های کف خیابان را هم بلند کرده. برگ‌ها دور من توی قیف به رقص در‌آمده‌اند. دور من طوفانی از رنگ‌های زرد و قرمز و نارنجی بر پاست. بوی باران می‌آید.

حالا باران گرفته.

فکر می‌کنم این منظره‌ی من که توی گردباد گیر افتادم، با اینهمه برگ که دورم می‌چرخند، و بارانی که فرو می‌ریزد، از بیرون چقدر فانتزی به نظر می‌رسد. لابد شبیه فرشته‌ای چیزی شدم. جان می‌دهد برای یک شعر عاشقانه‌ی پاییزی.

حالا من فرشته‌ی بارانم در احاطه‌ی برگ‌های زرد پاییز. اینجا سمفونی باران و برگ است.

سمفونی پاییز

گردباد از زمین بلندم کرده، دارم به هوا می‌روم. باران همینطور از آسمان فرو می‌ریزد.

همسرایی فرشته‌ها:

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه

بعد من می‌گویم، نه نه ! من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم...

باد و باران و رقص برگ‌ها، سمفونی پاییز را کامل می‌کنند.

* * *

سه روز هست که دارم تلاش می‌کنم یک چیزی بنویسم. خود چیز توی کلمه‌ام هست، اما نمی‌شود نوشتش. افکار توی سرم جرم ندارند. نمی‌شود به کلمه تبدیلشان کرد. مثل آدمی که صورت نداشته باشد.

تولدت مبارک.