تو کمی چرخیدی به سمت چپ و داری بالا را نگاه می‌کنی و با کسی که پشت سرت ایستاده خداحافظی می‌کنی. من همینطور نگاهت می‌کنم و چهره‌ی تو در این حالت که معصومانه بالا را نگاه می‌کنی، در خاطراتم قاب گرفته می‌شود. هر وقت یادت می‌افتم، همین چهره است که یادم می‌آید و لبخند محجوبانه‌ات.

باد می‌خورد به صورتم و یواش یواش رها می‌شوم در باد.

یک شکاف عمیق در باغچه‌ ایجاد شده. خیلی عمیق. انگار تا خود هسته‌ی زمین پایین می‌رود. یک چیزی شبیه درخت داخل شکاف روییده. شبیه درخت نارون است، ولی باریک‌تر و بلندتر. درخت به این بلندی تا به حال ندیدم.

باغچه‌مان گود شده، تا خود جهنم ادامه دارد.

شاید هم بهشت. چه کسی گفته جهنم آن پایین است و بهشت آن بالا؟

شاید هم بهشت آن پایین باشد.

لب پرتگاه می‌روم و پایین را نگاه می‌کنم. ترس برم می‌دارد، سردم می‌شود، یک جور سرمای موذی زیر پوستم می‌دود و می‌لرزم.

تصویر تو که چرخیدی و بالا را نگاه می‌کنی، همینطور توی ذهنم باقی مانده. باید پایین بروم. لابد یک خبرایی هست آن پایین.

دوباره رها می‌شوم. پایین، پایین و پایین‌تر.

 درخت نارون انگار پل ارتباطی بین دنیای پایین چاله و دنیای بالای چاله است.درخت نارون که نه، بوته‌ی نارون است در اصل.  فکر می‌کنم اگر بخواهم بروم بالا، بوته‌ی نارون تحمل وزنم را نخواهد داشت.تا ابد این پایین می‌مانم. و تا ابد باید به تصویر تو که چرخیدی و با لبخند داری بالا را نگاه می‌کنی فکر کنم.

فکر می‌کنم سقوط کردم و بعد ترس برم می‌دارد. خسته‌ام. باید بخوابم. می‌خوابم و بعد که چشمانم را باز می‌کنم، نه درخت هست و نه گودال. روی یک تخت چوبی دراز کشیدم. وقتی تکان می‌خورم تخت غژ غژ صدا می‌دهد. انگار که حسابی کهنه باشد. رو به روی تختم، یک آیینه کهنه و رنگ و رو رفته به دیوار کوبیده شده. یک قفسه‌ی چوبی و خاک خورده کمی آنطرف تر قرار دارد و توش پر است از خرت و پرت‌هایی که اصلن به یاد ندارم. پایین تختم، روی یک صندلی زهوار دررفته، یک دامن است. یک دامن بلند و رنگارنگ و چین و واچین. دامن طبقه طبقه است و هر طبقه‌اش یک رنگ. زیبا و خوشدوخت به نظر می‌رسد و با کهنگی اتاق در تضاد است.

یک گوشه‌ی ذهنم، تصویر مردیست که برگشته و بالا را نگاه می‌کند و لبخندی محجوبانه بر لب دارد. اولش تصویر گنگ و ناشناس است، هیچ یادم نیست تصویر چه کسی می‌تواند باشد. شاید خواب دیدم؟ اما چرا باید خواب کسی را ببینم که نمی‌شناسم. یک چیزی انگار اشکال دارد. حواسم سر جایش نیست. بعد فکر می‌کنم خودش است. همانی که آن روز دیدم.

کدام روز؟ مهم نیست، لابد یکی از همین روزها.

نور خورشید که از پنجره‌های قدیمی وارد می‌شود، بیدارم می‌کند. خوشحال بلند می‌شوم. نگاهی به دامن می‌اندازم. همه چیز رو به راه است. خودم را در آیینه برانداز می‌کنم. چشمکی به دختر توی آیینه می‌زنم و بیرون می‌روم. کف چوبی خانه زیر پایم غژ غژ صدا می‌دهد. صدای مرغ و خروس‌ها از بیرون می‌آید. یک روز عادی دیگر شروع شده. پشت میز آشپزخانه می‌نشینم. خواهرها و برادرهایم هم هستند. همه برای جشن آماده شده‌اند.

* * *‌

خورشید غروب کرده و وقت شادی و رقص است. من دامن رنگی چیندارم را پوشیدم، موهایم را در باد رها کردم و خوشحالم. مردی گوشه‌ی خاطراتم محجوبانه لبخند می‌زند. پیدایش می‌کنم.

خودش است. بعد می‌رقصیم و می‌رقصیم و می‌رقصیم....

دنیا دور سرم می‌چرخد. دوباره کنار گودال هستم و اینبار حسابی ترسیدم.

هنوز از گوشه‌ی خاطراتم لبخند می‌زنی و نقش چشمانت در خاطراتم قاب گرفته شده‌اند.

* *‌‌ *

من به این نوشته می‌گم سوررئال!!!!!!