از لابه‌لای رویاها و خاطرات خیس از اشکم می‌گریزی. رویاهام سیاه هستند، سیاه هستند و صدای قهقهه‌ی شیطان از یک گوشه کناریش می‌آید. و بعد تو که همینطور از لابه‌لای رویاهام می‌گریزی . 

 

مثل آب از لابه‌لای انگشتان دستم. از دست‌های خالی‌ام. دست‌های بدون رویام. توی دستهام نه چشم هست و نه رویا. دست‌هایم نه خواب دست‌های تو را می‌بیند نه برگ‌ریز پاییز و نه باران. 

 

جای پاهات مانده. جا به جای خالی رویاهام جای پاهای تو هست. جای پای رفتن و برنگشتنت. 

 

 زیر همان درخت توت که شیطان همیشه از همان‌جا صدایم می‌کند. تو که از زیر درخت توت ما رد نشدی، شدی؟ 

 

رضا صادقی می‌گه: تو رو جون لحظه برگرد. 

 

درخت توت، توی باد تکان می‌خورد و من فکر می کنم یک فوج فرشته بالایش پرواز می‌کنند. برای دیدن فرشته‌ها کافیست به هوا تمرکز کنی. فرشته‌ها را می‌بینم و قمری‌هایی را که شب در درخت توت می‌خوابند. 

 

فکر می‌کنم، اگر اینهمه فرشته بالای درخت هست، پس چرا شیطان همیشه مرا از همان‌جا صدا می‌زند و بعد فکر می‌کنم جای پای رفتن تو، زیر درخت توت ما چه کار می کند؟ 

 

درخت توت، خیلی وقت است که توت دادن یادش رفته. فقط اسمش مانده روی درخت! چیز دیگرکه نمی‌شود بهش گفت. درخت توت! و قمری‌ها هنوز دوستش دارند. یادشان نیست درخت یک زمانی هم توت می داده. اصلن چه فرقی می‌کند؟ 

 

فرق می‌کند! 

 

یک زمانی بود که  بچه بودم و زیر همان درخت توت بازی می کردم و شیطانی هم گوشه کنار رویاهام کمین نکرده بود. روحم هم دست نخورده مال خودم بود. همه کس و همه چیز را دوست داشتم. از مرغ قهوه‌ای پرخور و تنبلمان بگیر، تا خانم معلم‌های بداخلاق و بچه‌هایی که هیچوقت من را بازی نمی‌دادند. دوست داشتم و خیالم راحت بود و دستهایم پر بود از رویا... 

 

دعا کن نره امشب، دل عاشق تره امشب... 

 

تلخ شدم. تلخی به جانم نشسته. مثل زهر هلاهل.

 

تلخ شدم.

 

تلخ و ناکام

 

دست‌هایم خالی هستند. مرغ قهوه‌ای پرخورمان مرده و زیر یکی از کاج‌های خشکیده و بی نا‌ و رمقمان دفن شده. درخت توتمان هم دیگر توت نمی دهد. تازه جای پای تو هم که زیرش مانده...

 

راستی تو هیچوقت از زیر درخت توت ما رد نشدی؟

 

از کوچه باغ رویا و خاطره چی؟

 

از زیر آسمان‌های ابری و بارانی چی؟

 

بالاخره که باید از یک جای این تقدیر دلتنگ رد شده باشی...

 

تو یادت هست درختمان توت می‌داد؟

* * *

 

  

 

 

 

 پ.ن. آدم ها همیشه اول به خودشان فکر می کنند، بعد دیگران. اگر می‌شد گاهی اول به دیگران فکر کنند بعد خوشان، آنوقت گاهی ، بعضی‌ آدم های دلتنگ هم لبخند می‌زدند..