دستم خالی، دلم خالی تر..

اولین نفس‌های پاییز را حالا دیگر می‌شود در هوا حس کرد. پاییز از راه می‌رسد...

پاییز با آن غروبهایش که حال آدم را دگرگون می‌کند. پاییز و غم عشق‌های بی‌سرانجام و غروب زندگی و تنهایی..

پاییز و صدای مرحوم فروغی که می‌خواند:

غم تنهایی اسیرت می‌کنه، تا بیای بجنبی پیرت می‌کنه......

پیر شدم.

دستم خالی، دلم خالی‌تر...

چیک چیک چیک...

باران می‌چکد روی سرم، روی صورتم، روی زمین، همه جا..

چیک چیک چیک..

اشکهام می‌چکند، روی دفتر خالی‌ام، روی میزم، روی کیبورد، همه جا...

صورتم خیس است، موهایم آشفته، دلم غمگین و ساکت...

من گریه کردم....گریه کردم...گریه کردم...

پس کی تمام می‌شود؟؟؟

* * *

دلم آرام است. از اضطراب خبری نیست. عشق هم رفته ته دلم. ته دلم درست مثل یک آب انبار شده. اشکهام آن ته جمع شده‌اند. بعد تاریک است. تاریکِ تاریک. درست مثل طبقه‌ی ماقبل اول دوزخ که افلاطون وابن سینا و مابقی دانشمندان را آنجا گذاشته اند.* یک باریکه نور از یک جایی می‌آید، که لابد ایمان من است به معجزه‌ی خوبی آدم‌ها...

بعد اشکهام همینطور جمع شدند آن ته. رنگ آب  سبز است، شاید هم آبی تیره. جلبک و خزه و چیزهای دیگر در آن رشد کردند. حتا خیلی چیزها که خودم هم نمی‌دانم. چیزهای فراموش شده..!! لابد اگر به یک کارگر افغانی یک پولی بدهم که برود و آن ته را تمیز کند، کلی چیزهای عجیب غریب ازش بیرون بیاورد.

ولی نمی خواهم! نمی‌خواهم کسی تمیزش کند! دل من است و اینجوری بهتر است! از آن دلهایی که کفشان کاشی آبی و سفید شده و جلوی پنجره‌هاش گلدان اطلسی گذاشتند، بهتر است. دل من می تواند خواب گلدان اطلسی ببیند، ولی آن دلی که پر از گلدان اطلسی است، نمی‌تواند خواب اشک و عشق‌های ناگفته و آرزوهای برباد رفته ببیند.

توی آب اشکهام ، پر است و شلوغ و پلوغ و یک عالمه چیز آنجاست که باید دفن شوند. درست مثل آن یک کپه DVD رایت شده، که روی میزم همینطور تلنبار شدند و هرگز به دست کسی که برایش رایت شده، نمی‌رسند!

باید جمعشان کنم. DVD ها را می‌گویم. آنها هم باید بروند آن ته، توی آب اشکهام و قاطی شوند با بقیه چیزهای آن ته. با خاطرات ننوشته وپیش نیامده و اعتراف به عشق‌های نهان و چیزهای دیگه...

از بس که احساس‌هایم را پنهان کردم ته آب‌انبار اشکهام، یادم رفته اصلن چطور می‌شود ابراز احساسات کرد. ولی حالا عوضش آزادام تا وقتی زنده‌ام همینطوری دوست داشته باشم...

خدایا متشکرم که دلم پره از اندوه عشق و اندوه درد دیگران و شرمساری تنهایی. شکرت که دلم پر نیست از عقده‌های چرکین و نفرت و حسد و کینه و دشمنی و تنگ‌نظری.

من پرم از عشق و بی‌دریغ بخشیدم به همه‌کس. همه‌کس. اما خودم همیشه بی‌نصیب! ایکاش می شد که زندگی‌ام همین‌ روزها تمام شود. همین‌ روزها که عشق و دوست داشتنم به چشم خودم لااقل زیبا هستند. دوست ندارم یک پیرزن چروکیده‌ی نفرت انگیز بشم، که خودم هم از فکر لبریز بودن از عشق حالم به هم بخورد ! پیرزن‌ها فقط باید عاشق نوه‌هاشان باشند و بچه‌هاشان که کم کم سالخورده می‌شوند. پیرزن‌ها نباید لبریز از عشق ناکام باشند.

خدایا به من جسارت بده که قبل از پیرزن شدن، تمامش کرده باشم و رفته باشم.

* * *

پ.ن. هروقت آخرین پست اینجا رو می‌خونم، پریشون می‌شم و اشکهام می‌ریزن. به خودم می‌گم اینم فقط یه متنه، مثل بقیه متن‌ها. حقیقت نداره، ولی...ولی اشکام می‌ریزن...متنش خیلی واقعیه.

هلال تو یکی از کسایی هستی که به عشق خوندن کامنتهات اینجا نوشتم، خواهش می‌کنم...

پ.ن.2.هیچ‌کجای این نوشته تارگت خاصی نداشت. بیخود لا به لای کلمات من رو جستجو نکنید. حالا اگر نوشته‌ای باشد برای یک کسی، توی دفتر خالی‌ام می‌نویسم، یا توی همان ام اس وان نت عزیز، چه حاصل از نوشتن چیزهایی که کسی دوست ندارد بخواند. من که حمید مصدق نیستم، قصه‌های دلتنگی‌ام را شعر کنم و بسرایم تا چهار نفر دیگر هم تسکینی در آنها بیابند..

پ.ن.۳ مریم میگه: یه روزی می‌بینی دعاهات مستجاب شدن و اونوقت خوشحال می‌شی، می‌گم راست میگی؟؟؟ اونم می‌گه آره بابا! معلومه که راست می‌گم و من الکی خوشحال می‌شم، هر چند می‌دونم اونم این حرفا رو می‌زنه که منو الکی خوشحال کنه...

پانویس

* در دوزخ دانته، ابن سینا به همراه تعداد زیادی از دانشمندان، در یک جایی از دوزخ هستند که مجازاتشان تاریکی است. دانته از زبان ویرژیل اینطور می‌گوید که جرم آنها این است که خواستند خداوند را تنها از راه علمشان بشناسند. در تمام ظلمتی که احاطه‌شان کرده یک باریکه نور از جایی می تابد که آن هم علمشان است. علمی که خواستند با آن خدا را بشناسند. اینکه طبقه‌ی اول بود یا سوم را دقیقن یادم نیست! حالا باید نگاه کنم. فکر کنم آن طبقه‌ی ماقبل اول جایگاه غیرمسیحی‌های مومن بوده که ویرژیل هم همراه آنها زندگی می‌کرده.

مطمئن که شدم اینجا را ویرایش می کنم.