این مردم دانه‌های دلشان که پیدا نیست هیچ، دانه‌های دل دیگران را هم نمی‌بینند. هرقدر هم که سعی می‌کنم در دلم را باز بگذارم و دستم  را با محبت و صمیمت دراز کنم، فایده ندارد که ندارد. اصلن انگار نمی‌شود که همه چیز را به بدترین شکل ممکن تعبیر نکنند. نمی‌شود که پیش‌فرض‌های یکسر تیره و تار ذهنشان را پاک کنند و فکر کنند، شاید این یکی واقعن قصدش خیر باشد.

نخیر نمی‌شود!

هرگز قضاوت نکنید.

اگر ملت تلاش می‌کردند، فقط به همین یک رهنمود بودای عزیز عمل کنند، دنیا صد مرتبه جای بهتری می‌شد.

نمی‌شود دیگر! یاد گرفته‌اند که قضاوت کنند. و اینکار را به بدترین شکل ممکن انجام دهند.

آقاجان ساختار اداری ما مشکل دارد. ایرانی هستیم و کون‌گشاد. ایرانی هستیم و کسی حق ندارد به کارمند دولت نگاه چپ بکند. ایرانی هستیم و کارمند دولت به جز خاله‌زنک بازی و غیبت و دودره بازی و زیر‌آب‌زنی و اعلان جنگ به اتاق بغلی هیچ‌کاری ندارد که انجام بدهد.

(من دیدم کارمندی را که اختلاس چند میلیونی‌اش رو شده، تبعید کردند به یک سازمان و بخش دیگر، پشت یک میز که مثلن دیگر خلاف نکند.! پس به چه دلیلی روی این زمین ممکن است اینها اخراج شوند؟ قتل؟)

ایرانی هستیم و مدیر یک سازمان دولتی کت و کلفت به یک کارمند زیردستش اعتماد نمی‌کند، که یک پروژه‌ی سنگین را به او واگذار کند و اینطوری می‌شود که پیمانکار و کارمند دولت، رو در روی هم قرار می‌گیرند. کارمند عزیز دولت به خون پیمانکار تشنه است و گمان می‌برد  پیمان‌کار است که جلوی رشد و پیشرفتش را گرفته.

حالا هر چقدر پیمانکار بدبخت دستمال سفید بالا بگیرد و لبخند بزند و از در دوستی وارد شود و سعی کند که مفید باشد و دانه‌های دلش را نشان بدهد، فایده ندارد که ندارد! کارمند دولت عزیز باید به چشم یک دشمن به او نگاه کند و با او درست مثل یک دشمن خونی رفتار کند.

خب چه می‌شود کرد؟ این یک لوپ بی نهایت است. یک دور باطل است!

رییس به کارمند دولت اعتماد نمی‌کند، کارمند دولت فرصت جلب اعتماد ندارد. حالا چه می‌شود کرد؟ کی قرار است این وضعیت درست شود؟

این موج انرژی منفی و گمان بد در این چند روزه دارد خفه‌ام می‌کند. باید حرف گوش می‌کردم!

I'm so sorry i didn't listened to you, it seems you are always right..and it seems i'm always wrong! my budhhist thoughts, wont work in this dirty land. but i can't help it! i am born a budhhist! it's me! i have to be like this. i have to trust , i have to be kind, cause i can't be something else...

دلم بدجور از این شرایط پر است!

از زیر‌آب زنی . از متهم شدن. از بدگمانی و گوشه کنایه، آنهم وقتی قصدم خیر خیر است!

خسته شدم! از این ساختار دولتی نافرم!

از این آدمها که دانه‌های دلشان پیدا نیست و قضاوت می‌کنند و بدگمانی چنان در روحشان ریشه دوانده که جز بدگمانی کاری ازشان ساخته نیست.