دردهایی هست در زندگی که در انزوا، روح را مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره می‌خورد.

انگار که خوره به جانت افتاده باشد و هیچ‌کار از دستت ساخته نباشد. هر چقدر گریه کنی، هر چقدر به خودت وعده وعید خوب و روشن بدهی، هر چقدر رویای بهار ببینی، هر چقدر پند و اندروز فیلسوفانه به خودت بدهی، هر چقدر به آینده امیدوار باشی، هر چقدر سمت و سوی روشن همه‌ چیزها را ببینی، هر چقدر فال حافظ بگیری و تفسیر عاشقانه بکنی‌اش، هر چقدر آسمان را نگاه کنی و بال فرشتگان را در آن ببینی، هر چقدر رو به سوی خورشید دعا کنی، هرچقدر با ستاره‌ی روشن شامگاهی صحبت کنی، هر قدر رو به سوی روح جهان فریاد بکشی و بگویی می‌خواهمش، هر قدر به حرفهای پائولو کوئلو باور داشته باشی که می‌گوید اگر چیزی را طلب کنی تمام جهان دست به دست هم می‌دهند که تو به خواستت برسی، هر قدر که الکی لبخند بزنی و بخندی و برای رفیقت نقش یک آدم خوشحال به مراد رسیده را بازی کنی، هر قدر که برای همه نقش بازی کنی، سرت را فرو کنی توی این دنیای مجازی و یک جمله‌ی چرند کنار اسمت بنویسی و بگی بخندی، هر قدر که سرت را توی کار فرو کنی و به خودت بگویی من خیلی کارم درست است!، هر قدر که ابی و داریوش گوش کنی و فکر کنی دنیا عوض می‌شود، هر قدر زیر لب بخوانی دور دنیا گر دو روزی بر مراد ما نگشت....

فرقی ندارد.....

مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره روحت و جانت را می‌خورد و تمام نمی‌شوی که بمیری و راحت شوی. همینطور هستی و سر بر در و دیوار می‌کوبی و زجر می‌کشی و تسکینی نمی‌یابی.

مثل این است که با ناخن‌گیر سر کسی را ببرند. مثل اینکه با کارد میوه‌پوست کنی کسی را زنده زنده، قطعه قطعه کنند.

مثل خوره می‌خورد..

* * *

همه‌ی این حرفها بهانه است.

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

 

لحظه‌های تلخ غربت

هفته‌های بی‌مروت

تو نبودی که ببینی شب تار انتظارو....

 

* * *

پ.ن.نظر دهی باز است.

پ.ن.۲ الهی هر کی هر جا نذری داره ادا شه

چشم انتظار نباشه موی سرش سفید شه...