غرقه‌ی اندوه می‌شوم و هیچ امید و آرزو و خیال رهایی بخشی نمی‌ماند.

عده‌ای هستند باور دارند، آنچه جهان پیرامون ما را شکل می‌دهد، تصورات خود ماست.

با خودم فکر می‌کنم، من هیچوقت دلم نخواسته اینطور دلتنگ و تنها باشم. دلم نخواسته اینطوری بشود..دلم نخواسته...

ولی بعد می‌بینم که یک جورایی این حرف درست است. آنچه جهان پیرامون ما را شکل می‌دهد، تصورات که نه، کابوس‌های ماست. هراس‌های ما و دلتنگی های ما.

کائنات نسبت به هراس‌های ما حساس است و سریع شکل آنها را به خود می‌گیرد.

و من می‌ترسم...

ترس از دست دادن....

 و کائنات هراس من را شکل می‌دهد..

غرقه‌ی اندوه می‌شوم و کاری از دستم بر نمی‌آید.

* * *

پ.ن. آقا من غلط کردم! می‌نویسم!:دییی کی می‌گه بستمش؟