و اما نظر من درباره‌ی کتاب چشمهایش!

اگر بخواهم در یک جمله نظرم را درباره‌ی این کتاب بگویم، می‌شود:

خیلی بد بود!

خب امیدوارم طرفداران مرحوم علوی و رمان‌های فارسی به دل نگیرند. ولی واقعن بد بود.!

اما برویم سراغ نقد مفصل:

داستان خوب شروع می‌شود، منصفانه بگویم، خیلی خوب شروع می‌شود و همین باعث شد که ادامه بدهم و تصمیم بگیرم تا آخر بخوانم. داستان با توصیف حال و هوای سیاسی آن روز تهران شروع می‌شود، و خواننده گمان می کند قرار است داستانی بخواند که ته مایه‌های سیاسی هم دارد. بعد از یک توصیف نسبتن کوتاه از چهره‌ی آن روزگار تهران، می‌رسیم به استاد ماکان.  بزرگترین نقاش قرن اخیر ایران که به تازگی درگذشته و مرگش در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. او هنرمندی متعهد و مردمی بوده. و رازی بزرگ بر زندگی او سایه انداخته. بر زندگی که نه، در واقع بر مرگش. تنها تابلویی که استاد در دوران تبعیدش کشیده، چشمهایش نام دارد  و تصویر زنی ناشناس است. هیچ‌کس نشنیده بود که استاد ماکان با زنی رابطه داشته باشد، اما همین تابلو سرمنشا انواع و اقسام شایعات می‌شود.

توصیفی که از تابلوی چشمهایش می‌شود، توصیف گیراییست. چشمهایی که انگار هیچ حرفی ندارند و درعین حال همه حرفی دارند. می‌شود هزارجور برداشت کرد از چشمها و صاحب چشمها. انگار استاد تابلو را طوری کشیده که آن چشمها هزار حرف ناگفته داشته باشند و ببینده بتواند با نگاه کردن به تصویر افسون چشمها شود...

تا اینجایش خوب بود! کمی حرف سیاسی، مرگ مرموز یک هنرمند و راز چشمهایی اسرار آمیز که معلوم نیست مربوط به چه کسی است.

اما بعد از این داستان افت می‌کند. واقعن افت می‌کند و تبدیل به یک داستان بسیار سطح پایین و کسالت بار می‌شود.

اوائل داستان از زبان ناظم مدرسه‌ی هنری که استاد در آن تدریس می‌کرده روایت می‌شود، بعد از اینکه ناظم مدرسه زن ناشناس را می‌یابد، داستان تبدیل به مونولوگی بلند و خسته کننده و بی سر و ته و جدن کسالت بار، از زن ناشناس می‌شود، که داستان زندگی خود را روایت می کند.

او ادعا می کند، اگر می خواهید استاد را بشناسید باید من را بشناسید و بعد با جملاتی طولانی و با استفاده از توصیفات و تعاریف زائد و خسته کننده به شرح سرنوشت‌اش می‌پردازد، که آن هم همه اش شرح زیبایی بی حد و حصر ، لوندی و زندگی بی‌بند و بارش در فرنگستان و عشق سوزان و آنچنانی‌اش به استاد است.

فرنگیس(همان زن ناشناس) دائمن در حال تکرار مکررات است. یک حرف را به هزار زبان می‌زند. حوصله‌ات را سر می‌برد، بسکه از زیبایی و لوندی و بی‌بندوباری‌اش می‌گوید. به هزار زبان از خودش و حال و هوای زندگیش حرف می‌زند و همه اش هم یک چیز را تکرار می‌کند.  انگار که نویسنده فکر کرده، اینطور شرح و بسط دادن یک موضوع، از هنرهای نویسندگی محسوب می‌شود.

وقتی فرنگیس حرف می زند،دلت می‌خواهد جای ناظم مدرسه که مخاطب اوست، می‌بودی و یکی محکم می‌زدی پس گردنش و می‌گفتی، خب بعد چی؟

فرنگیس با یک نگاه عاشق استاد ماکان شده. با یک نگاه و یک برخورد و عجیب اینکه استاد ماکانی که اینقدر به خودداری ومردم‌داری و تعهد و غیره معروف است نیز با یک نگاه عاشق زنی هرزه شده که از در نرسیده قصد هوسبازی و از راه به در کردن استاد را دارد. استاد علی‌رغم اینکه عاشق فرنگیس می‌شود، عشقش را پنهان می‌کند و همین باعث سرخوردگی فرنگیس می‌شود. و فرنگیس تمام هدف زندگیش می‌شود بدست آوردن استاد! به فرنگستان می‌رود که نقاشی یاد بگیرد تا بلکه استاد را کنف کند و بعد وقتی می‌فهمد استاد در فعالیت‌های سیاسی دست دارد، وارد حذب می‌شود تا به استاد نزدیک شود.

استاد هم که گویا دیوانه‌ی فرنگیس شده و به ادعای فرنگیس اصلن به خاطر عشق اوست که وارد کارهای سیاسی می‌شود!

اوووف! از آن عشق‌هایی که فقط در کتابهای ایرانی و فیلم‌های هندی یافت می‌شود!

خلاصه فرنگیس حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند..

و لابه‌لای این حرفا یک کمی هم از رابطه‌ی او با استاد می خوانیم. اینکه با هم در یک حذب فعالیت می‌کنند و فرنگیس چون همچنان لوند و ترسو و...نمی‌تواند که در کنارش باشد و استاد هم او را ریجکت می‌کند و بعد وقتی استاد به زندان افتاده، فرنگیس همه‌ی زندگی خود را فدا می‌کند و با رییس شهربانی ازدواج می‌کند تا استاد را از زندان نجات دهد و بعد هم همین دیگر!

استاد تبعید می‌شود و در تبعید می میرد و ما نمی‌فهمیم چطور و چرا.

خلاصه اینکه کلن چیز زیادی از استاد ماکان نمی‌خوانیم. آنچه می‌خوانیم شرح احوالات فرنگیس و عشقش به استاد است که خیلی ناشیانه و سطح پایین است و به شدت به داستان آب بسته شده. شاید بگویید اسم کتاب هست چشمهایش و از اول قرار نبوده درباره‌ی استاد باشد، بلکه قرار بوده درباره‌ی صاحب چشم‌ها باشد.

قبول! اما آن تیکه‌ی اول کتاب که گفتم خوب بود و خواننده را ترغیب به خواندن می‌کرد، درباره‌ی استاد بود.

جمع‌بندی.

به نظر من عشقی که در کتاب توصیف شده، با حال و هوای یک کتاب رئال که به شدت سعی دارد سیاست را وارد ماجرا کند و آن را رمانی سیاسی جلوه دهد، اصلن سازگار نیست. اینطور عشق افلاطونی و آن توصیفات به درد یک کتاب کاملن رومنس می‌خورد.

توصیفات در عین زیاد بودن، اصلن زیبا نیستند و فقط خسته کنند. تصویر سازی کتاب صفر است!

همین داستان اگر در قالب یک داستان کوتاه سی صفحه‌ای نوشته می‌شد، و توصیفات زائد و پرچانگی‌های فرنگیس از آن حذف می‌شد، خیلی بهتر می‌شد.

این به اصطلاح نقدی که من نوشتم، درباره‌ی ساختار داستان بود. یعنی به لحاظ زیبایی و گیرایی داستان. من داخل شخصیت‌ها نرفتم. که بگویم مثلن فرنگیس چنان بود و چنین.

اما منصفانه بگویم، شخصیت‌پردازی بد نبود. هم شخصیت‌ استاد ماکان، هم ناظم مدرسه و هم خود فرنگیس. شخصیت‌ها خوب بودند، اما قالب داستانی اصلن خوب نبود.

اما اینجا، یک کسی شخصیت فرنگیس را مورد بررسی قرار داده. خب این هم یک زاویه دید نسبت به رمان است.

دیباچه هم یک بررسی دیگر از این رمان گذاشته که می توانید اینجا بخوانید.

* * *

پ.ن.۱ من نویسنده نیستم و همچون ادعایی هم ندارم، اما داستان خوان خوبی هستم!

پ.ن.۲. شما فهمیدید چرا انتشار این کتاب تا مدتها ممنوع بوده؟