این مطلب و مطلب بعدی رو می خوام درباره‌ی کتاب چشمهایش بنویسم. اگر اهل کتاب باشید، حتا اگر نخوانده باشید، باید اسم این کتاب نوشته‌ی بزرگ علوی به گوشتان خورده باشد. به گوشتان هم که نخورده باشد، حالا اینجا درباره‌اش می‌خوانید. کتاب در زمان خودش و حتا زمانهای بعدی بسیار جنجالی بوده و تا مدتها اجازه‌ی انتشار نداشته( واقعن نمی‌فهمم چرا!) که به جنجالی بودن آن افزوده. خلاصه اینکه اگرچه بنده اینکاره نیستم، ولی تو این مطلب بخش‌هایی از چند صفحه‌ی آغازین کتاب را می‌ذارم و تو مطلب بعدی با کمال پررویی نقدش خواهم کرد!

مشخصات کتاب:

نام:چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

تاریخ انتشار: چاپ هفتم ۱۳۸۴

*  *  *‌

شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ‌کس نفسش در نمی‌آمد، همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمین‌شان، معلمین از فراش‌ها، وفراش‌ها از سلمانی و دلاک،  همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت تراوز، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان می‌دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان می‌نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته‌ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ‌آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می‌کردند. روزنامه‌ها جز مدح دیکتاتورها چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه‌ی خبر بودند و پنهانی دروغ‌های شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علنن بگوید که فلان چیز بد است، مرگ می‌شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.

اندوه و بیحالی و بدگمانی و یاس مردم در بازار و خیابان هم به چشم می‌زد، مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابان‌ها دوروبرشان را نگاه کنند، مبادا مورد سوظن قرار گیرند.

خیابان‌های شهر تهران را آفتاب سوزانی غیرقابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابان‌های فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درخت‌های کهن را می‌انداختند. کوچه‌های تنگ را خراب می‌کردند. بنیان محله‌ها را برمی‌انداختند. مردم را بی‌خانمان می‌کردند و سال‌ها طول می‌کشید تا در این بر برهوت خانه‌ای ساخته شود. آنچه هم ساخته می‌شد، توسری خورده و بی‌‌قواره بود. در سرتاسر کشور زندان می‌ساختند  و باز هم کفاف زندانیان را نمی‌داد. از شرق و غرب از شمال و جنو پیرمرد و پسربچه‌ی ده ساله، آخوند و رعیت، بقال و حمامی و آب‌حوض‌کش را به جرم اینکه خواب‌نما شده بودند و در خواب سقوط رژیم دیکتاتوری را آرزو کرده بودند، به زندان‌ها انداخته بودند. هم شاگرد مدرسه می‌گرفتند، هم وزیر و وکیل. یکی را به اتهام اینکه در سلمانی از کاریکاتور روزنامه‌ای در فرانسه درباره‌ی شاه گفتگو کرده بود می‌گرفتند، یکی را به اتهام اینکه در ضمن مسافرت فرنگستان با نمایندگان یک دولت خارجی سر و سری داشته، و دیگری را به اتهام اینکه سهام نفت جنوب را پنهانی از دولت به سرمایه‌دارن انگلیسی فروخته است.

در چنین شرایطی استاد ماکان درگذشت. استاد بزرگ‌ترین نقاش ایران در صد سال اخیر بود. پس از چند قرن باز آثار یک مرد نقاش ایرانی در اروپا مشتری پیدا کرده بود و مجلات هنری آمریکا و اروپا پرده‌های او را به چاپ می‌رساندند....

عوام می‌گفتند که عشق زنی او را از پا در آورد. فهمیده‌ها معقتد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند....

گروه گروه مردم می‌رفتند که خودشان را تماشا کنند. در پرده‌های خوشرنگ و با صلابت او تصویر خودشان را می‌یافتند و بخصوص در برابر پرده‌ی نقاشی که زیر آن به خط خود استاد«چشم‌هایش»نوشته شده بود، می‌ایستاند و خیره به آن می‌نگریستند.....

*  *  *‌

اینها که نوشتم، دو صفحه‌اول و دو سه جمله از دو سه صحفه‌ی بعدی بودند. به دلایل این قسمت‌ها را انتخاب کردم که در پست بعدی درباره‌ش خواهم نوشت.

*  *  *‌

ماجراهای کتاب مربوط به اوائل قرن فعلی هستند. یعنی سالهای ۱۳۱۰ ...یعنی مثلن هفتاد هشتاد سال قبل.

*  *  *‌

بی‌ربط به نقد کتاب: چقدر این تهرانی که توصیف کرده آشنا است! انگار که در آن زندگی کرده باشم( یا می‌کنم؟؟!!)

پ.ن. چقدر لبریزم از فریاد، از حرف نگفته، از شکایت، از دلتنگی و از غرور شکسته...چقدر دلم می‌خواهد دنیا را فریاد کنم، خودم را فریاد کنم، غم‌هایم را فریاد کنم....اما افسوس رهایی نیست...