داشتم فکر می‌کردم، برگردان مناسب این فعل به فارسی چه می‌شود؟ ایثار؟ قربانی؟ بیشتر دیده‌ام که ایثار را به جایش به کار می‌برند، اما ایثار آن ابهت و عظمت sacrifice را ندارد. در حقیقت خیلی خیلی کم‌تر از آن است. نمی‌دانم به این دلیل است که این کلمه‌ی ایثار از بس که که هرکجا استفاده شده، مبتذل شده، یا اینکه کلن کمبود زبان فارسی است که قادر به برگردان sacrifice  نیست.

 

به نظر من در روابط و تعاملات انسانی این sacrifice عظیم‌ترین و با ابهت‌ترین فعلی‌است که کسی می‌تواند در حق دیگری انجام دهد. و بعد فکر می کنم بر خلاف خیلی افعال دیگر، وقتی کسی sacrifice انجام می دهد، هیچ منتی بر گردن دیگری نیست. مثل مواقعی نیست که برای کسی یک کار خوب انجام می دهیم و بعد حقی به گردنش داریم. مثل گذشت نیست. مثل هیچ چیز دیگر نیست. خودش عظیم و بزرگ و بخشنده است و رها.

 

 یکی از شخصیت‌های فیلم Sacrifice ساخته‌ی تارکوفسکی یک جایی می‌گوید:

every gift is a sacrifice, if not, then what kind of gift would it be?

 

 

شاید اینجا آن ابهامی که بر عظمت این فعل افتاده کمی رفع شود. وقتی به کسی چیزی هدیه می‌دهیم، وقتی از ته دل اینکار را انجام می‌دهیم، نه که از روی اجبار و رودربایستی و هزار چیز دیگر مجبور شده باشیم برای کسی چیزی بخریم، وقتی دلمان می خواهد و با نهایت ذوق و شوق و شادمانی اینکار را انجام می‌دهیم، برای آن دیگری هم شادمانی به ارمغان می‌بریم و می‌شود معنای نهفته‌ی Sacrifice  را حس کرد.

 

چیزی که الان برای شرح دادن Sacrifice در ذهن دارم، فیلم هزارتوی فاون است. از آنجا که از تلویزیون صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شده، احتمالن دیده باشید.

 

ماجرا در زمان جنگ های داخلی اسپانیا اتفاق می‌افتد و داستان دختر نوجوانی است که با مادر باردارش به یک کمپ نظامی نقل مکان کرده. مادرش به تازگی با فرمانده‌ی وحشی! و زورگوی کمپ ازدواج کرده. افیلیا غرق افسانه‌های جن و پریان است. شاید که برای دور شدن از دنیای وحشی و بی‌رحم.

 

در هزارتوی مجاور خانه‌ی فرمانده، او یک فاون را می‌بیند( خدای نیمه انسان-نیمه بز اساطیری) فاون به او می‌گوید، او شاهزاده‌ای نامیرا از دنیای دیگر است که روحش میان انسان‌ها آوارده شده است. فاون به او می گوید برای بازگشت به سرزمین و زندگی جاودانی اش باید سه کار انجام دهد که به او گفته می‌شود.

 

آخرین کاری که باید انجام دهد این است که برادر تازه متولد شده‌اش را داخل هزارتو ببرد. او این کار را می‌کند و وقتی بالای دریچه‌ای می‌رسند که به دنیای او باز می‌شود، فاون به او می گوید دریچه با یک قطره خون یک بی‌گناه گشوده می‌شود و او باید یک قطره از خون برادرش را بدهد.

 

افیلیا حاضر نمی‌شود برادرش را زخمی کند که یک قطره خون او را بدهد.

 

فاون به او می گوید اگر حالا اینکار را نکنی دیگر هرگز نمی‌توانی به سرزمین باز گردی و تا ابد روحت میان انسان ها سرگردان خواهد بود و زجر خواهد کشید.

 

اما افیلیا حاضر نمی‌شود.

 

فاون به او می‌گوید،‌یعنی تو زندگی جاودانه و سرزمین و پادشاهی ات را به خاطر این بچه قربانی می‌کنی؟

 

و افیلیا می‌گوید:

 

sí, sacrifico 

 

....

 

عمر جاودان و دیدن دوباره‌ی پدر و مادرش و مقام شاهزادگی، همه را می‌دهد و یک عمر سرگردانی و آوارگی را به جان می خرد ، فقط به خاطر یک قطره خون..