دیو اندوه، بلند بالا و خشمگین و توانمند،

ایستاده بالای سرم و من از اندوه فلج شدم...

 

فلج شدم..

از اندوه... 

 

و این وسط نفرین من این است که نفرت‌ها و کدورت‌ها و دلتنگی‌ها از خاطرم می‌روند اما دوست داشتن‌ها و دوست‌داشته شده‌ها هرگز...

 

نفرین من این است که دوست بدارم بی‌انتها و در این دنیای خاکستری دلسرد،‌ که آدمها سرگشته و حیران سر در پی هیچ دارند، من ایستاده‌ام دوست می‌دارم و زخم دوست داشتن‌ها هرگز کهنه نمی‌شود و روحم همچنان خونریزی دارد و تمام نمی‌شود...

 

 

* * * 

 

 

بام تهران، امروز بالای تهران بودم، زیر باد وباران و در میانه‌ی طوفانی وحشی و خشن و کوه را نگاه می‌کردم که با صلابت و مظلوم به آسمان قدبرافراشته و به تفریح جدیدم فکر می‌کردم. کوه‌نوردی...

 

و ناگهان فکر کردم اگر شانس رهایی از این زندگی باشد، همینجاست...تنها خوشی و لذت من این چند وقت اخیر، پیمودن راه‌های سخت و بالا رفتن از کوه بوده. فکر می‌کنم شاید یک لحظه آنقدر خوشبخت باشم که بلغزم و بیافتم و همه چی‌تمام شود.

 

با طعنه فکر می‌کنم، اگر اینطور شود با یک تیر دو نشان زده‌ام، هم آرزوی دیرینه‌ام که تجربه کردن سقوط آزاد بوده جامه‌ی عمل پوشیده و هم رها شده‌ام...

 

داشتم فکر می‌کردم نه از افتادن هراسی دارم و نه از یخ‌بستن. اما از دیو و ددهای انسان‌واره چرا. برای همین نمی‌توانم تک و تنها سر به کوه بگذارم...

 

به همین زودی قصد دارم به توچال بزنم! راه‌های فرعی‌اش واقعن وسوسه کننده هستند.

 

باشد که بیافتم و تمام شوم و رها شوم...

 

 

* * * 

 

من فراموش نمی‌کنم. این دل من است و این‌ها دل‌نوشته‌های من. اگر گفتم دوستت دارم هرگز فراموش نمی کنم...

 

 

اقاقیا و ماگنولیا به گل نشسته‌اند..

 

اندوه من نیز!

 

بچینش که به گل نشسته...

 

 

* * * 

 

 

* * * 

 

پ.ن. بگذار امید داشته باشیم، که روزی هم خواهد آمد اینقدر دلتنگ نباشد. امید! امید! این مخرب‌ترین سلاح بشری! بگذار امید داشته باشیم..

 

The only thing we need to survive is to have somebody who truly loves us

You have her!

Always…